شعری از مرحوم محمد مختاری

تا شام آخر

 

نزدیک شو اگر چه نگاهت ممنوع است.

زنجیره​ ی اشاره همچنان از هم پاشیده است

که حلقه های نگاه

در هم قرار نمی گیرد.

دنیا نشانه های ما را

در حول و حوش غفلت خود دیده است و چشم پوشیده است.

نزدیک شو اگر چه حضورت ممنوع است.

وقت صدای ترس

خاموش شد گلوی هوا

و ارتعاشی دوید در زبان

که حنجره به صفت هایش بدگمان شد.

تا اینکه یک شب از خم طاقی یک صدایت

لرزید و ریخت در ته ظلمت

و گنبد سکوت در معرق درد برآمد.

یک یک درآمدیم در هندسه انتظار

و هر کدام روی نیمکتی یا زیر طاقی

و گوشه میدانی خلوت کردیم:

سیمای تابخورده که خاک را چون شیارهایش

آراسته است.

و خیره مانده است در نفرتی قدیمی

که عشق را همواره آواره خواسته است

تنها تو بودی انگار که حتی روی نیمکتی نمی بایست بنشینی

و در تراوت خاموشی و فراموشی بنگری .



/ 3 نظر / 66 بازدید
اللهم عجل لولیک الفرج

بسم الله الرحمن الرحیم اللهم صل علی محمد و آل ممحد و عجل فرجهم اي كاش فدك اين همه اسرار نداشت اي كاش مدينه در و ديوار نداشت فرياد دل محسن زهرا اين بود اي كاش در سوخته مسمار نداشت كاش قلبم به قبرش راه داشت كاش زهرا هم زيارتگاه داشت شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) تسلیت باد باسلام و احترام ممنون از حضور و لطف شما گرامی مطالب زیبایی بود موفق و در پناه حق باشید [گل]

من وماه

ایکاش حد اقل نگاهی ممنوع وجود نداشت گرچه زدست دیده ودل هردو فریاد درست تر است