شعری از مجید پارسا

 

پشت هر چشمان شهلائی اسیری خفته است

در سکوت مبهـم هر بیشه شیری خفته است

چهره ی دلمردگان هم گاه زیبا می شود

در دل مرداب ها هم آبگیری خفته است

اینکه آرامم مپنداری جوانی سرخوشم

توی این آرامگاه کهنه پیری خفته است

بوسه بر زیر گلو را سخت تاوان می دهند

هر گلوگاه انتهایش باجگیری خفته است

حال مرد باد و باران خورده می داند مگر

نازبانوئی که عمری بر حریری خفته است

موقـع هذیان سرائی هم هواخواه تواَم

پشت این شیدائی و مستی ضمیری خفته است

آخرین شعر مرا با حالتی غمگین بخوان

این حوالی ها ، قوی سر به زیری خفته است

 

/ 5 نظر / 15 بازدید
yek doost

پشت هر چشمان شهلایی اسیری خفته است در سکوت مبهم هر بیشه شیری خفته است سلام استاد این د و بیت اول سازگارتر بود با احوال دلم متشکرم از لطفتون

yek doost

سلام استاد شرمنده نکنید منو قابل این همه تعریف نیستم ممنونم از نظر لطفتون به این حقیر

بنفش

زیبا بود. اما من نتونستم آهنگ بیت و مصرع آخر را دریافت کنم؟! با بقیه جور نبود؟

همسفر

[گل][گل] در دل مرداب ها هم آبگیری خفته است[گل][گل] ممنون از انتخابهای قشنگتان. همیشه موفق باشید و سرفراز[گل]

شیما

خیلی زیبا بود. خیلی ... هر گلوگاه انتهایش باجگیری خفته است....[گل]