از سعدی بزرگوار

بمناست اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی رحمت الله علیه
حکایت :
 یکی از شعرا به قصد رسیدن به نان و نوایی نزد رییس دزدها رفت و شروع به ستایش و مدح او کرد. برخلا ف انتظار، رییس دزدها دستور داد لباس هایش را در بیاورند و برهنه رهایش بکنند تا برود. همان طور که از سرما می لرزید، سگ های ولگرد به دنبال او افتادند. خواست با سنگ آنها را از خود دور کند اما به علت یخبندان سنگ از زمین جدا نمی شد. گفت: این ها دیگر چه مردم پستی هستند که سگ را رها کرده و سنگ را بسته اند. رییس دزدها حرف او را شنید و به خنده گفت: از من چیزی بخواه. گفت: لباس خودم را به من پس بدهید.
امیدوار بود آدمی به خیر کسان
مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان
رییس دزدها دستور داد لباس های او را پس بدهند و یک قبای پوستی و مقداری پول نیز به او انعام داد...

/ 1 نظر / 3 بازدید
فرشید کیوانداریان

لذت می برم وقتی میبینم فقط از آدم حسابی ها در وبتون گفتگو میکنید. دست مریزاد.[گل]