از دفتر شعرهای بی نشان

"  کلاغ پر"       

گفتند : «کلاغ»، شادمان گفتم : «پر»
گفتند : «کبوترانمان»، گفتم : «پر»

گفتند : «خودت»، به اوج اندیشیدم
در حسرت رنگ آسمان گفتم : «پر»

گفتند : «مگر پرنده ای؟»، خندیدم
گفتند : «تو باختی» و من رنجیدم


در بازی کودکان فریبم دادند
احساس بزرگ پر زدن را چیدم
آنروز به خاک آشنایم کردند
از نغمه پرواز جدایم کردند
آن باور آسمانی از یادم رفت
در پهنه این زمین رهایم کردند

گفتند : «پرنده» ، گریه ام را دیدند
دیوانه خاک بودم و فهمیدند
گفتم که «نمی پرد» ، نگاهم کردند
بر بازی اشتباه من خندیدند ...

/ 5 نظر / 10 بازدید
فرشید کیوانداریان

درود استاد با این شعر بسیار زیبای تان! واقعـــــــــــــــــــا لذت بردم. دست مریزاد[گل][گل][گل][سبز]

؟

[گل]

بنفش

اینهم بسیار زیبا و دلنشین بود. سپاس برای بینش تان، سپاس برای قلم روان تان، زنده باد! [لبخند]

غریب آشنا

سلام سلام هزار تا سلام [لبخند][گل] با عنوان: [گل] [گل] [گل] [گل] سلمان محمدی بزرگمرد ایران زمین بروزم!!! [گل] [گل] [گل] [گل] [گل]