اساتید در قید حیات را دریابیم


بیاد استادان دانشگاه ادبیات

نمونه نثر مرحوم جعفر شهری


برای مردم تهران به خاطر روح راحت‌طلبی‌شان از اول «حَمَل» یعنی فروردین فعالیت و کسب و کار تقریبا تعطیل و عیش و خوشگذرانی، مثل تماشای سبزه و صحرا و لمیدن کنار آب روان و سیر و سیاحت به پیش می‌آمد تا اواخر پاییز که هوا رو به سردی و گزندگی نهاده به خانه و دکان و کسب و کار معاودت بکنند. اما این نیز اندکی به طول نمی‌انجامید که برودت هوا روبه صعوبت نهاده مجددا فعالیت و کار را کنار نهاده، همراه پرندگان به لانه‌ها بازگشته، شعار «تابستان تندرستی- زمستون زیر کرسی» را دنبال بکنند و در هر صورت آن‌چه تحت‌الشعاع جمیع عقاید اهالی بود: کمتر جان کندن و بیشتر لذت بردن و کمتر دویدن و زیادتر لمیدن و به قول معروف «دنیا را اوف و پلو را پوف» گفتن و دل به آن نبستن و عقیده‌ی «آنچه خوردی بردی، هر چه نخوردی سپردی» و تربیت بی‌آلایش و بی‌نیازی و قناعت و «دَم غنیمت دانی» و دل به مال و منال نداشتن و درویش و قلندری و عوالم آن در حدی که «سگ کجا لانه کجا؟» شاهد زنده‌ی روحیه‌ی آنان بشمار می‌آمد، که سگ در سرمای زمستان همواره با خود می‌گوید اگر تابستان شود لانه‌ای چنان و اسباب آسایشی چنین برای زمستان فراهم می‌آورم و چون زحمت آن مرتفع می‌شود به جست و خیز درآمده می‌گوید سگ کجا لانه کجا و برنامه گذشته و استخوان‌خواری را دنبال می‌کند تازه در حد اعلا و در صورت مال‌اندیش بودن که مگر آرد و بلغور و نان خشک و قرمه‌ای[گوسفند تازه را قطعه قطعه کرده در کمی آب پخته، سپس در روغن خود او که از روی دیگ گرفته بودند با کمی پیاز سرخ کرده نمک زده در کوزه یا شکنبه‌ی خود گوسفندکه تمیز کرده بودند ریخته در جای خنک می‌آویختند. برای مصارف زمستان و غذاهای حاضری. ترتیب ریختن در شکنبه هم آن بود که شکنبه را پس از شستن باد کرده چوب تراشیده کلفت یا استکانی بر دهانه‌اش قرار داده بالای آن‌را نخ می‌بستند و آویزان کرده خشک می‌کردند «استکان یا چوب هم برای آن بود که جرائی برای ریختن قرمه داشته باشد.» آب قرمه را هم در روز قرمه‌پزان اختصاص به مهمانی قرمه داده همسایه‌ها را دعوت کرده نان ترید نموده با ترشی می‌خوردند.] ذخیره کرده سه ماهه‌ی زمستان را آذوقه داشته باشند و دل به بادهایشان که همان آرد و بلغور را هم پشت پا زده رزق را از طرف خدا دانسته، هیچ روزی را برای کسی بی‌روزی نمی‌دانستند که در هر صورت ازجایی فراهم خواهد گردید.
دیگر ساده دلی، خوش‌قلبی، بی‌شیله پیله‌گی، روراستی، رفیق‌دوستی، مهمان‌نوازی و غریب‌نوازی، خوش رویی و دست و دل بازی، خوش باوری و زودباوری، ناموس پرستی، مروت و مردانگی، درویش صفتی و عاشق پیشه‌گی، صورت پسندی، بی‌قید و بندی، ولخرجی، بی‌خیالی، لاابالی‌گری، تک‌روی و تک‌تازی و در مشکلات و مسائل زندگی معتقد به (آخرش یک طوری می‌شود). در معایب افراط و تفریط در کل امور، همراه نافرمانی و یاغی‌گری و میل به آزاد زیستی و سرخودی.
افراط و تفریطی غلیظ‌تر از ته سوزن تو رفتن و از در دروازه تو نرفتن و فرمان‌ناپذیری‌ای که به هیچ قانون و قید و قرار و قیادت و قائد سرتسلیم نداشته مگر به آن وادار بشوند، در بازگشت همه‌ی این صفات به راحت‌طلبی و خوش‌گذرانی و دَم غنیمت دانی و آزاد زیستی، در آن حد که جهانگردان و مورخان آنان را یاغیان به دور از خانه و کاشانه معلوم بکنند. در حالی که نه چنین و فرار از تمرکز و خانه و قانون و قیدو قرار به خاطر همان راحت‌طلبی و به اختیار خودزیستی‌شان بوده که آقا بالاسر و اسباب مزاحمت نمی‌خواسته همه را مخل راحت می‌دیده‌اند.

تفریح و تفریحگاه‌ها


تقریبا چهار طرف تهران را باغات مشجر و سبزه‌زارهای متعدد در بر می‌گرفت، باغ و باغچه‌های سبز و خرمی که هم وسیله هواخوری و خوشگذرانی مردم بوده، هم کمک به تصفیه‌ی هوا می‌نمود و میوه‌جات و سبزیجاتشان که برای فروش به شهر می‌رسید. باغات مذکور توسط رعایا و خرده مالکین اداره می‌شد و باغات در و دیواردار را اعیان و رجال در اختیار داشتند که بتوانند عیش و طرب‌های خود را در آن‌ها بدون مزاحم برگزار بکنند.
این اماکن نیز تفریحگاه‌های مردم تهران و عبارت بود از: دهات و قراء و قصبات و پستی بلندی‌های شمیرانات مانند تجریش، پس قلعه، دربند، توچال، آبشار، امام‌زاده ابراهیم، دزاشیب، سلطنت‌آباد، اقدسیه، قلهک، زرگنده، جُوِستان، امام‌زاده قاسم، گلاب‌دره، ناودانک، نیاوران، فرمانیه، استخر ملک، اوین، درکه، امام‌زاده صالح، لویزان، رستم‌آباد، اختیاریه، جماران، کن، سولقان، باغ فیض، طرشت، فرحزاد، یونجه‌زار، امام‌زاده داوود، ونک، آسیاب فرمانفرما. دیگر تمام محوطه‌ی خارجی آسیاب‌های اطراف شهر که آب و درختی از آن به نظر می‌رسید. دیگر هر دِه و باغ و سبزه‌زار و آبادی‌ای که درخت و سایه و آبی از آن سراغ می‌شد، مانند: منصورآباد، دولت‌آباد و هر باغچه و مزرعه و تفرجگاهی، اعم از شخصی و وقفی و اجاره‌ای که اذن دخول در آن می‌یافتند! مثال باغ‌های عشرت‌آباد، یوسف‌آباد و دیگر: فضای امام‌زاده‌ها و باغ‌ها و باغات و درختکاری و سبزه‌زارهای اطراف آن‌ها مانند شاه‌عبدالعظیم و باغات وقفی اطراف آن امثال: باغ ملک، باغ طوطی و صحن و اطراف و آب و سایه‌های آن. امام‌زاده حسن، امام‌زاده معصوم و خلاصه هر نقطه‌ای که آب و درخت و سبزه و صفایی داشته می‌توانستند اوقاتی را در آن گذرانده به استراحت و تفریح بپردازند، که البته اماکن زیارتی مخصوص متشرعان و غیرالوات‌ها و باغ و باغات دور دست‌تر و غیرزیارتی برای داش‌مشدی‌ها و خوش‌گذران‌های بی‌بند و بار می‌آمد.
از اول بهار مردم دسته دسته در مواقع فراغت به یکی از این اماکن رو آورده، یعنی از شهر و مشغله‌ی آن به در زده وقت‌گذرانی می‌کردند و این هواخوری‌ها و تفریحات مستمر همچنان ادامه داشت تا فصل خزان و برگ‌ریزان که پرندگان ییلاق قشلاق کرده آن‌ها نیز به خانه لانه‌های خود سر بکنند.
تهرانی یعنی خوش‌گذران و بی‌خیال که از هر فرصت استفاده کرده خلاف روحیه‌ی زیردرروی و دفع‌الوقت در امور مثبت زندگی در طریق خوشگذرانی هر دقیقه و لحظه را غنیمت دانسته هیچ فرصت را از دست نگذارد و از این رو چندان‌که نسیم نوروزی شاخه‌های درختان را به جنبش درآورده زحمت لشکر سرما از سرشان برمی‌خواست جمع‌جمع و دسته‌دسته راه طرفی از اطراف شهر را در پیش گرفته، پای آب و کنار سبزه‌ای آرمیده خود رادر اختیار طبیعت می‌گذاردند و شاید اگر در میان دراویش و اهل تصوف مملکت کسانی یافت می‌شدند که عالَمِ «دم غنیمت است» رادر کمال عقیده و ایمان پیروی داشتند همان مردم تهران و نژاد اصیل همین آب و خاک بودند که جز بر آن و بر آن‌چه که ساعت و دقیقه و لحظات ایشان را شادمان داشته باشد نمی‌اندیشیدند.
بدین سبب تا آن‌که این تعیش را بهتر تکمیل نموده آن‌را به سر حد کمال برسانند در این خوش‌گذرانی‌ها نیز قانونی به نام «دانگ» (سهم، قسمت) داشتند که مخارج هر گردش و عشرت را در شبانگاه همان روز به سهم و تقسیم آورده میان خود سرشکن می‌کردند تا تحمیلی بر یکدیگر نکرده باشند و از همین جهت هم بود که دوستی‌هایشان خلل‌ناپذیر گشته عمری بدون دلخوری از هم و ریب و ریا دوام می‌نمود، مگر مهمانی‌ها و ضیافت‌های دعوت از یکدیگر که از این اصل برکنار و جان‌نثار می‌کردند.
قانون دانگ هم به این صورت بود که برای گشت و گذار خارج شهر «مادر حساب»ی داشتند که کار خرید و خرج و دِه و داد را به عهده‌ی او می‌گذاشتند و برای آن‌که تحمیلی به جیب او نشده و احیانا در مضیقه بی‌پولی و خجالت تنک‌مایگی قرار نگرفته باشد هر یک قبل از حرکت علی‌الحساب مبلغی پرداخته در آخر حساب می‌کردند، یا یک نفر خود، داوطلب خرج شده آخر وقت تسویه می‌نمود، که توضیحا این قرار و قاعده خاصه‌ی گردش و تفریح خارج شهر و دروازه و سفر و اجتماع و مثل آن بود و در خانه و منزل و دکان و داخل و در و بیرون‌های دو سه نفره هرگز این قرار برقرار نمی‌گردید که دوستی و رفاقت و مصاحبت برایشان ارزشمندتر از این می‌آمد، اگرچه در آن صورت نیز هر یک ملاحظه‌ی دیگری را نموده حساب «یک سربنشین، یک سر پاشو» را که اگر جایی او دست در جیب کرده این در جای دیگر دست به جیب بکند و اگر آن، دفعه‌ای جُورِ این را کشیده مرتبه‌ای هم این رنج آن را تحمل نماید نگاه می‌داشتند.
همچنین بود قانون خدمات این گشت و گذارهاکه آن نیز میان همه تقسیم شده، یکی پخت و پز و بساز و بیارش را به عهده می‌گرفت و یکی امر نظافت و جاروی و آب‌پاشی مکان را عهده‌دار می‌گردید و یکی خرید اشیا را متقبل گشته، یکی کار چای و سماور و یکی شست‌وشوی استکان نعلبکی قوری آن‌را به گردن می‌گرفت و به همین ترتیب، یکی دیگ و کماجدانش را بار گذاشته یکی هیمه جمع کرده، آن دگری آبش را می‌آورد و آن سفره گشوده، این سبزی، میوه افشره‌اش را می‌گذاشت و یکی سفره را جمع کرده، یکی ظروفش را می‌شست و شاد و خوش و خرم شروع کرده، خوش و شاد و خندان از هم جدا می‌شدند و همه حساب هم‌دگر را داشته تحمیلی بر یک‌دگر نمی‌شدند، در قاعده و قانون درویشی و درویش صفتی که هیچ یک کَلّ و سربار دگری نبوده، اولِ رفاقت را صفا و صداقت و ملاحظه و دوام آن‌را در یگانگی و برابری و برادری و یک سوزن به خود زدن و یک جوالدوز به دیگری دانسته، رندی و زیرکی و مفت خود دانی به فکر خود نمی‌گنجاندند. در فرایاد داشتن رویه‌ی پسندیده‌ی نصفت و مرافقت از صوفیان و قلندران که هرگاه گردهم آیی و ملاقات هم را طالب می‌شدند اگر یکی «دیگ جوش»اش را بار گذاشته بود یکی نانش را می‌برد و یکی پیازش را و برای چای و قلیانش یکی ذغال و یکی قند و آن دگری تنباکویش را وسط می‌گذاشت، همچنین دیگر حوائج و امور و خدمات آن را که هر یک چیز و امریش را متقبل می‌گردید.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٤