اساتید در قید حیات را دریابیم


بیاد استادان دانشگاه ادبیات

هما همایون( میر افشار)


بی تو

 

بی تو دیدم زندگی را میتوان باور نمود
می توان شبهای بی پایان خود را سر نمود
بی تو دیدم زندگی جاریست در رگ های عُمر
غنچه های روز را هم می توان پَرپَر نمود
می توان در دود یک سیگار هم ،زندگی را کُشت و سوخت
می توان بی گریه ماند. می توان بی نغمه خواند
 می توان در سردی یک آه نیز ، خاطرات تلخ خود را تازه کرد
با شمارش های انگشتان دست ، رنج های رفته را اندازه کرد
بی تو دیدم قهر نیست ، جام های زهر نیست
تلخی اندوه هست و کوه نیست
تک درخت است و جنگل انبوه نیست
در فراموشی مطلق می توان آرام خفت
میتوان گفت این که اندر ماورای پنجره
سال های رفته مدفون گشته اند
آرزویی نیست انتظاری نیست،
اعتباری نیست،عشقِ یاری نیست
 باورم هرگز نبود ،بی تو آیا می توان روز را هم شام کرد
ماند و با سر کردن روز و شبی ، زندگی را هم چنان بد نام کرد!؟
بی تو دیدم مانده ام بی تو دیدم زنده ام
این منم تنها ،تنی و روح خویش ، آن تن و روحی که می آزردمش
کز تن دیگر نماند لحظه هایی هم جدا
از تنی با بویِ گرم و آشنا
دیدم آری هر تنی تنها ست در بعد زمان ، در جهان
باورم شد هر تنی را روح قلب دیگریست
قصّۀ پوچی است یک روح و دو تن ،
من نبودم تو،دریغا، نه تو نه من !
وای بر من ، بر دل دیوانه ام
که آنچه باور داشتم از من گریخت
رشته های بافته با خون دل از هم گسیخت
آنچه استاد ازل از عشق گفت عاقبت بر باد رفت
اعتبار عشق هم از یاد رفت

 

بر گرفته از کتاب گلپونه ها

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱۳