اساتید در قید حیات را دریابیم


بیاد استادان دانشگاه ادبیات

شعری از سید علی صالحی

نامه‌ای که برای چندمین‌بار ...

دیگر دلم جا نمی‌گیرد اینجا
بگیرم از رَدِ رویا به گریه اشاره کنم!


هی مثل این که یک عده آدمی
با چِلِق چِلِق آدامس‌هایشان در دهان
از منِ‌ خسته می‌پرسند:
تو کجا می‌روی اولِ صبح و ستاره،
که شبِ‌ بی‌ستاره و صبح ... برمی‌گردی!؟


می‌گویم تا دلتان بسوزد
می‌گویم می‌روم
می‌روم یک جای خیلی دور،
تا ماه
مقنعه‌ی تاریکش را از خوفِ باد بردارد،
بیاید کنارِ آب و جوارِ خواب و هوای اشاره ...!


چه نُدرتِ بی‌باوری
چه کیفِ قشنگی
چه اتفاقِ عجیبی!
ولی دروغ گفتم،
ماهی‌ها یکی‌یکی می‌آیند
حدودِ همین ساحلِ نزدیک
اول به ماهِ غمگینِ بی‌خبر نگاه می‌کنند
بعد رو به آسمان ساکتِ بی‌بوسه
هورهورهور گریه می‌کنند
آنقدر که دلِ دریا
خُرده خُرده بشکند
برود بی‌نام و آینه شود.


دارم دروغ می‌گویم.


باد می‌آید!
باد می‌آید و برای هر ماهیِ آشنا
یکی دو تکه‌ی روشن از رویای آینه می‌آورد
آواز می‌خواند
می‌گوید شما هم آواز بخوانید
شادمانی چیزی‌ست
که فقط از نطفه‌ی زنان به بوسه‌ی باران خواهد رسید.
راست می‌گویم
دریا دارد بالا می‌آید
دریا دارد خُرده خُرده
خواب‌های خود را برمی‌دارد
آینه‌ها را می‌بوسد، می‌رود یک طرفی دور ...!


آن وقت من به خودم می‌گویم
تو باید دوباره به خوابِ خانه برگردی
دلت آرام خواهد گرفت
دست‌هایت پُر از بوی پیراهن وُ
عطرِ مَرمَر و بوسه‌های ماه خواهد شد!
راست و دروغش با خداست!
تمامِ حکایتِ ما همین بود:
نه غَریبی آمد وُ
نه آشنایی رفت.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٩