اساتید در قید حیات را دریابیم


بیاد استادان دانشگاه ادبیات

اندر سخنی در باب فردوسی و دیدگاه افغانها و هندوان در مورد زبا ن فارسی

چند سال پیش در سال 1376 در المان با کثرت افغانهای متمکن  با دوستی اشنا شدم که دیدگاهی متفاوت و حالتی تقریبا ناسیو نالیستی و تندرو خراسان غربی یعنی افغانستان داشت و اگرچه ما نیز در ایران دیدگا ه پان ایرانیسم داریم  و این بنظر بنده اصلا درست نیست و هیچ چیز بهتر از تفاهم و دوستی و برداشتن مرزها و اتحاد  اسلامی و زبانی و نژادی نیست بر ان شدم دیدگاه این افغانهای تندرو را به ادب دوستان ایرانی نشان دهم امروز برعکس دیدگاه سید جمال اسد ابادی گروه نمیدانم چه بگویم تندرو و یا جیره خوار که تمامی از نفاق و تفرقه سرچشمه میگیرد با قدرت و پول صهیونیسم اسرائیلی دامن تفرقه را در سیستان و پاکستان و افغانستان گسترانده و نتیجه این تفرقه هیچ است و هیچ..

در المان دوره نازیسم هم همین افرط و تفریط ها بلای جان انسانیت شد و جان میلیونها انسان را در نیمه قرن 20 گرفت که تا کنون مردم المان شرمنده جهانیان هستند


1- ایران یعنی چی؟
الف: ایران نام کشوریست واقعاً موجود با مرزهای جغرافیایی-سیاسی آن،
ب: ایران نام کشوریست افسانه یی که در شاهنامه ها و به خصوص در شاهنامهء فردوسی از آن یاد شده است.

در آغاز شاهنامهء فردوسی آمده است که کیومرث نخستین پادشاه جهان و بنابر اوستا همچنان نخستین بشر است. اولین اندرز فردوسی نیز در همین نکته نهفته است که چون همه ساکنان روی زمین فرزندان همان نخستین بشر و نخستین پادشاه استند، پس همه شاهزاده و پاک نژاد میباشند و درست نیست که عده یی را پاک نژاد و عدهء دیگری را پست نژاد بخوانیم.

در بخش بعدی شاهنامه آمده است که جمشید شاه جهان و چنان باهنر بود که توانست بیماری، قحطی، گرسنه گی، سرما، گرما، جنگ و خونریزی و زشتی را از میان بردارد و در همین زمین خاکی یک جهان بهشتی را ایجاد کند. اما شوربختانه این رهبر یک روز آن قدر مغرور میشود که به اشتباه، خود را پروردگار عالم می انگارد و دعوای خدایی میکند:

منی کرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
همان است که مردمان روی زمین از وی روگردان میشوند. در همین آوان پهلوان پرقدرت و اهریمن صفتی به نام ضحاک ماران می آید و جمشید را از بین میبرد. ضحاک ماران یا اژیدهاک ماردوش آن بهشت جمشیدی را به دوزخ مبدل میسازد. نه تنها سرما، گرما، گرسنه گی، قحطی، بیماری و جنگ دوباره گریبانگیر مردم میشود، بلکه هنر خوار میشود و به عوض آن جادوگری و خرافات رواج می یابد و دیوانه گان جای فرزانه گان را می گیرند:

نهان گشت آیین فرزانه گان
پراگنده شد کام دیوانه گان
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سخن جز به راز
. . .
بدین بود بنیاد ضحاک شوم
جهان شد مر او را چو یک مهره موم
ندانست خود جز بد آموختن
جز از غارت و کشتن و سوختن
اما مردمان روی زمین از این وضع فلاکتبار راضی نیستند و جنبش های مقاومت را در برابر رژیم ستمگر ضحاکی سازمان میدهند. مشهورترین جنبش مردمی تحت قیادت کاوهء آهنگر به وجود می آید. بعدها پهلوانی به نام فریدون به بیت المقدس یورش برده، ضحاک ماران را شکست میدهد و جهانیان را از اسارت چندین هزار سالهء آن مستبدِ ماردوش آزاد میسازد و خود پادشاه جهان میشود.

پس دومین اندرز فردوسی چنین است:رهبران هرقدر باهنر هم باشند، نباید زیاد مغرور شوند و خود را ناف زمین انگارند. دیگر این که مردمان روی زمین نمیتوانند برای ابد رژیم ضحاکی را تحمل کنند و در میان آنها به صورت حتم افرادی چون کاوهء آهنگر و فریدون به ظهور میرسند و جنبشهای رهایی بخش توده ها را رهبری کرده اژیدهاک ها را سرنگون ساخته و میکوشند دولت های مردمی را به میان آورند.
برمیگردیم به شاهنامه. فریدون پیش از آنکه دار فانی را پدرود بگوید، پادشاهی خود را بین سه فرزند خود به این شرح تقسیم میکند:

روم را به سلم، توران (قلمرو پهناور واقع در شمال دریای آمو) را به تور و ایران (عمدتاً شامل بلخ، هرات، سیستان، هیرمند، نیمروز، بست، زابل، کابل و . . .) را به ایرج. از زبان گویای فردوسی بشنویم:
نخستین به سلم اندرون بنگرید
همه روم و خاور مر او را گزید
. . .
دگر تور را داد توران زمین
ورا کرد سالار ترکان و چین
وزان پس چو نوبت به ایرج رسید
مر او را پدر شهر ایران گزید
بخش پهلوانی شاهنامهء فردوسی یعنی همان بخشی که جان شاهنامه را میسازد، و آن را به جایگاهِ والای حماسی میرساند، بیانگر حماسه های اقوام هند و آریانی یعنی تورانی، آریانی و هندی است که پهلوانانی چون سام، زال، رستم، سهراب، فرامرز، زواره، نوذر، گودرز، گیو، بیژن، گردآفرید، سیاووش، زریر، اسفندیار، پشوتن، گرسیوز، طوس، . . . و پادشاهانی چون کیومرث، هوشنگ، جمشید، کیکاووس، کیقباد، کیخسرو، لهراسپ، گشتاسب، افراسیاب، پشنگ و . . . دارند.
در شاهنامهء فردوسی، رستم یعنی جهان پهلوان و یلِ تاجبخش، ابرمرد کابلی-زابلی یا هندوآریانی است؛ او پسر زال، فرمانروای زابل، نیمروز، هیرمند و سیستان است. مادرش رودابه نام دارد که هندو و دختر مهراب شاه، فرمانروای کابل میباشد. سهراب پسر رستم است. مادر سهراب تهمینه نام دارد که دختر پادشاه سمنگان است.
گشتاسب پادشاه ایران میباشد و پایتخت ایران شهر بلخ است. گشتاسب دین جدیدی را که زردشت مُـعرف آن است به حیث دین رسمی کشورش می پذیرد. آتشکدهء مشهور زردشتی به نام «نوش آذر» نیز در بلخ قرار دارد. گشتاسب با کتایون، دختر قیصر روم ازدواج کرده است. کتایونِ قیصر پسری برای گشتاسب به دنیا می آورد که اسفندیار نام دارد. زردشت که به خواهش گشتاسب میخواهد اسفندیار را رویین تن کند، آن کودک را در آب مقدسی میشوید که با خود از بهشت آورده است. اسفندیار به حیث کودک نوزاد از آب میترسد و وقتی که زردشت او را در ظرف آب مقدس غوطه میکند، چشمان خود را میبندد. تاثیر آب مقدس تمام بدن او را به استثنای چشمانش در برابر زخم سلاح آسیب ناپذیر میسازد. پسان همین آسیب پذیری چشمان اسفندیار مانند پاشنهء آشیل طلسم رویین تنی او را باطل میسازد و نمیتواند او را از مرگ نجات دهد. شهزاده اسفندیار پهلوانی است که مانند رستم از هفت خان میگذرد و به رویین تنی خود بسیار مغرور است. او میخواهد که پدرش کنار برود و پادشاهی را به او بسپارد. گشتاسب او را به زابلستان و کابلستان میفرستد تا جهان پهلوان، رستم تاجبخش را که اصلاً هیچ گناهی ندارد، دست و پا بسته به دربار گشتاسب بیاورد:

اگر تخت خواهی زمن با کلاه
رهء سیستان گیر و برکش سپاه
چو آنجا رسی دست رستم ببند
بیارش به بازو فگنده کمند
زواره، فرامرز و دستان سام
نباید که سازند پیش تو دام
پیاده دوانشان بدین بارگاه
بیاور همی تا ببیند سپاه
از آن پس نپیچد سر از ما کسی
اگر کام و گر رنج یابد بسی
. . .
چو رفتی همه سیستان را بسوز
بر ایشان شب آور به رُخشنده روز
مادر اسفتدیار زیاد میکوشد که اسفندیار را از این ماجراجویی یعنی نبرد با جهان پهلوان باز دارد:
کتایون خورشید رُخ پُر ز خشم
به پیش پسر شد پُر از آب چشم
چنین گفت با فرخ اسفندیار
که ای از یلان جهان یادگار
ز بهمن شنیدم که از گلستان
همی رفت خواهی به کابلستان
ببندی همی رستم زال را
خداوند شمشیر و گوپال را
ز گیتی همی پند مادر نیوش
به بد تیز مشتاب و چندین مکوش
سواری که باشد به نیروی پیل
به پیکار خوار آیدش رود نیل
بدرد جگرگاهِ دیو سپید
ز شمشیر او گم کند راه شید
هم او شاه هاماوران را بکشت
نیارست گفتن کس او را درشت
. . .
همانا چو سهراب دیگر سوار
نبودست جنگی گهء کارزار
به چنگ پدر در، به هنگام جنگ
به آوردگه کشته شد بی درنگ
. . .
به کین سیاوش ز افراسیاب
ز خون کرد گیتی چو دریای آب
از آن گرد چندانکه گویم سخن
هنرهاش هرگز نیاید به بن
. . .
که نفرین بر این تخت و این تاج باد
براین کشتن و شور و تاراج باد
پدر پیرسر گشت و برنا تویی
به زور و به مردی توانا تویی
. . .
پدر بگذرد تخت و تاجش تراست
همان باره و گاهِ عاجش تراست
. . .
تو رزم تهمتن به بازی مدار
مخور با تن و جان خود زینهار
مرا خاکسار دو گیتی مکن
از این مهربان مام بشنو سخن
اما آزمندی اسفندیار برای زودتر پادشاه شدن آن قدر زیاد است که همه خدمات رستم را نادیده میگیرد و چون زیاد مشتاق پادشاهی و رهبر شدن است، به مادر چنین پاسخ میدهد:

همانست رستم که دانی همی
هنرهاش چون زند خوانی همی
نکوکارتر زو به ایران کسی
نیابی و گر چند پویی بسی
و لیکن نباید شکستن دلم
که چون بشکنی دل ز تن بگسلم . . .
و به این خیال است که هیچ خطری او را تهدید نمیکند. آخر او رویین تن است!
مرا گر به زابل سر آید زمان!
بدان سو شود گردش آسمان!
در رزمگاه اندرز رستم را نیز نمی پذیرد که به او میگوید:
ز تو پیش بودند گندآوران
نکردند پایم به بند گران
مرا سر نهان گر شود زیر سنگ
از آن به که نامم برآید به ننگ
اما اسفندیار حتی شایسته گی و لیاقت رستم را نادیده میگیرد و او را طعنه میدهد:
تو آنی که پیش نیاکان من
بزرگان بیدار و پاکان من
پرستنده بودی تو خود با نیا
نجویم همی زین سخن کیمیا
بزرگی ز شاهان من یافتی
چو در بنده گی تیز بشتافتی
از سوی دیگر رستم از بازی سرنوشت نیز آگاهی دارد که هرکس اسفندیار را بکشد، خود نیز بعدها به پادفرهء آن به هلاکت خواهد رسید:
چنین گفت سیمرغ کز راه مهر
بگویم کنون با تو راز سپهر
که هرکس که او خون اسفندیار
بریزد ورا بشکرد روزگار
همان نیز تا زنده باشد، ز رنج
رهایی نیابد نماندش گنج
اما رستم این را نیز میداند که اگر بگذارد که دست و پای او را ببندند و او را کشان کشان به دربار گشتاسب ببرند، بنیاد شهامت، درستکاری و عدالت نیز فروخواهد ریخت. همان است که مرگ را بر برده گی و بیعدالتی ترجیح داده و تیری را که از شاخ گز به رهنمایی سیمرغ تهیه کرده است، به زه بسته و به سوی اسفندیار رها میکند. تیر دوسرهء رستم به دو چشم اسفندیار می نشیند و آن شهزادهء خودخواه را میکشد.

پسانها رستم بنا بر دسیسهء شغاد به طور ناجوانمردانه در کابل کشته میشود. اندرز سوم فردوسی نیز تنها متوجهء ابرمردها نبوده بلکه متوجهء همهء آنانی است که به اصطلاح سر شان به تن شان می ارزد و در این نکته نهفته است که : اگر قرار باشد که کدام پادشاه، شهزاده، برادر پادشاه و یا کدام رهبر یا رهبرزاده یی خودمحوربینی و بیعدالتی کند و به اشخاص پرهنر که به طور شایسته به میهن شان خدمت کرده اند، طعنه بزند که گویا این مقام را نه بنا بر شایسته گی خود بل به لطف پادشاه نصیب شده اند و بخواهد کرامت انسانی شان را پایمال کند، آنها نباید دستور نادرست او را بپذیرند، حتی اگر سرپیچی از آن دستور پسان باعث مرگ شان هم شود.
بار دیگر برمیگیردیم به شاهنامه. ماجرای جنگ و ستیزهای شاهان و پهلوانان هند و آریانی موضوع اصلی بخش پهلوانی شاهنامه را تشکیل میدهد. پس ایران از دیدگاه بخش پهلوانی، حماسی یا اسطوره یی شاهنامهء فردوسی کشوریست که مرز شمالی آن را دریای آمو (رود جیحون) میسازد، در سمت جنوب تا سرزمین هند میرسد و در برگیرندهء شهرها و سرزمین هایی مانند بلخ، آیریا یا هری (هرات امروزی)، سیستان، هیرمند، زابل، کابل و . . . بوده است. مورخین آن را به نام های آریانا، آیریان و آریانای شرقی نیز یاد کرده اند. نام امروزی این سرزمین افغانستان است.

*  *  *

پژوهش های تاریخی و مطالعهء کتابهای مقدس آریانی های هند به نام «ویداها» و کتاب مقدس زردشتیان به نام «اوستا» نیز نشان میدهند که اقوام هندوآریانی که اصلاً در آسیای میانه و در دو طرف آمودریا میزیسته اند، قبل از مهاجرت شان به سمت جنوب، بیشتر از چهار هزار سال پیش، پادشاهانی به نامهای یما (جمشید)، فریدون، . . .کیکاووس یا کاووس (در ویداها Usnas-Kavaya و در اوستا Kavi Usan) داشتند. گسترهء فرمانروایی کیکاووس از آسیای میانه آغاز شده، به سمت جنوب بنابر روایت «ویداها» تا به درهء سند و به سمت غرب بنابر روایت«اوستا» تا ری میرسیده است.

همچنان در بخشهای دیگر «اوستا» از کیومرث (Gaya-Maretan به معنای زندهء میرنده)، هوشنگ (Haoshangha)، سام(Sama)، کوی کوات (کیقباد)، کوی هئوسرو (کیخسرو)، کوی ویشتاسب (گشتاسب) وغیره نیز تذکر رفته است. به بیان دیگر بخش حماسی شاهنامهء فردوسی تنها افسانه نبوده و حاکی از سرگذشت و تاریخ باشنده گان آن وقت آریانای شرقی یعنی افغانستان میباشد.

بخش دیگری از شاهنامه را عمدتاً داستانها، افسانه ها و رویدادهای تاریخی سرزمینی تشکیل میدهد که در آن سلسلهء شاهان هخامنشی و سپس ساسانی تا ظهور دین اسلام حکومت میکردند. از تاریخ میدانیم که مرزها و قلمرو فرمانروایی این شاهان در تغییر دایمی بودند، اما این سرزمین نیز در دوام چندین قرن ساحهء بزرگی را احتوا میکرد که برخی از مورخین معاصر آن را به نام آریانای غربی و مورخین قدیم و از جمله هرودت آن را به نام فارس یاد کرده اند. فرمانروایان آن مرز و بوم در جنگ ولشکرکشیها با همسایهء غربی (یونان قدیم، مصر قدیم، بابل) و همسایهء شرقی (باختریا یا آریانای شرقی) بودند که گاهی به پیروزیهایی نایل میشدند و زمانی هم به شکستها مواجه میشدند، چنانچه پادشاه یونانی به نام اسکندر مقدونی توانست نخست به آریانای غربی و سپس به آریانای شرقی لشکرکشی کند. امروز کشوری وجود ندارد که دربرگیرندهء تمام قلمرو آریانای غربی باشد. تنها یک بخش آن شامل ایران امروزی است.

2- خراسان کجاست؟
بعد از ظهور دین اسلام لشکرکشیهای اعراب آغاز میشود. فاتحان عرب سلطهء شان را در سمت غرب تا اندلس و در سمت شرق تا باختریا گسترش میدهند. در جهان اسلام آن زمان حوزهء گسترده یی را به نام خراسان (به معنای مشرق زمین یا محلی که آفتاب از آن می آید) یاد میکردند. خراسان قلمرو وسیعی بود که از یکسو به عراق و از سوی دیگر به هند منتهی میشد و شامل مرو، بلخ، تالقان، فاریاب، هرات، بیهق، تخارستان، سیستان، هیرمند، غزنی، کابل، جوین، کرمان، نیشاپور، طوس، نسا، ابیورد، سرخس و حتی شهرهای ماورأ النهر و در هر صورت بخارا، سمرقند، سغد، فرغانه و شهرهای بینابین آنها بود.

فاتحان عرب از یک طرف معرف دین اسلام بودند و از جانب دیگر بر سراسر متصرفات شان زبان عربی را به مثابهء زبان رسمی دولتی تحمیل میکردند. نفوذ اعراب آنقدر قوی بود که بسیاری از متصرفات و از جمله کشور قدیمی مصر را به یک کشور و ملت عربی تبدیل کرد. این خطر به طور جدی خراسان را نیز تهدید میکرد و زیاد احتمال داشت که در خراسان نیز گسست فرهنگی میان دوران پیش از اسلام و بعد از اسلام صورت گیرد.

3- نقش پراهمیت خراسان شرقی
اما خوشبختانه مردمان خراسان و به خصوص خراسان شرقی که پس از جنگهای زیاد بالاخره دین اسلام را پذیرفتند، به هیچ وجه حاضر نبودند ظلم و ستم و تبعیض قومیی راپذیرا شوند که از طرف اعراب در زمان خلفای اموی و عباسی بر ایشان تحمیل میشد. همان بود که جنبشهای آزادیخواهی و فکری را به راه انداختند که در نتیجهء آن به پیروزییهای چشمگیری نایل شدند:

- ابومسلم خراسانی دودمان خلفای اموی را که بر بنیاد تعصب، تبعیض و ستم عربی استوار بود، برانداخت و آن را با دودمان عباسی تعویض کرد. خلفای عباسی را تا حدودی ناگزیر به پذیرفتن سیادت سیاسی و فرهنگی خراسانی ساخت.
- خلیفهء عباسی، مامون الرشید که از طرف مادر خراسانی بود، برای مدت 12 سال یعنی از سال 191 هجری تا 203 هجری از خراسان بر تمام جهان اسلام فرمانروایی کرد – پدیده یی که در طول تاریخ اسلام در هیچ زمان و مکان دیگر اتفاق نیفتاده است.
- طاهریان، صفاریان و سامانیان توانستند حکومتهای نیمه مستقلی را به وجود آورند و سپس غزنویان موفق به تشکیل دولت مستقل و نیرومند خراسانی شدند.
- نگذاشتند که زبان عربی یگانه زبان رایج در خراسان باشد و زبان قدیمی شان از بین برود. بر مبنای زبانهای قدیمی خود زبان دری را با رسم الخط جدید عربی انکشاف دادند.
- شایان یادآوری است که در خراسان در زمان غزنویان حتی هنگام نماز، اعلام حرکات نماز مانند رکوع، قیام و سجود را به زبان دری میگفتند. در دربار محمود غزنوی می بایستی احکام خلیفهء بغداد به دری ترجمه شوند. خود محمود دستور میداد که اسنادی را که میخواهند به بغداد بفرستند، اول آنها را به دری تدوین کرده پسان به عربی ترجمه کنند.

زبان دری اصلاً در دو کنار رود جیحون (آمودریا) به میان آمد که زبانهای قدیمی آریانا مانند سکایی، تخاری، سغدی، پهلوی و پارتی در تشکل آن نقش زیادی داشتند. قدیمترین نظم و نثر دری نیز در بادغیس، مرغاب، سیستان، جوزجان، بلخ، سمرقند و بخارا از طرف فضلای همین خطه سروده شده است: عباس مروزی، حنظلهء بادغیسی، محمد بن وسیف سگزی یا سیستانی، ابوحفص سمرقندی، ابوالمویدبلخی، مولف جوزجانی حدود العالم، شهید بلخی، رودکی بخارایی، دقیقی بلخی، رابعهء بلخی و ده ها تن دیگر.

دانشمندان و فلاسفه مانند ابونصر فارابی و ابن سینای بلخی نیز در خراسان شرقی قد برافراشته اند. خاستگاه بسیاری از نهضتهای فکری، دینی، سیاسی، و اجتماعی اسلامی نیز خراسان شرقی بوده است.

اینکه چرا جنبشهای استقلال طلبی و نهضتهای فکری، پیدایش و انکشاف زبان پارسی دری از اوسط قرن دوم هجری از خراسان شرقی آغاز گشت و نه از خراسان غربی، یگانه دلیل آن تنها دور بودن آن در مقایسه با خراسان غربی از مرکز خلافت نبود. دلیل اصلی آن در واقعیت تاریخی دیگری نهفته است و آن اینکه از لشکرکشی اسکندر تا وارد شدن اعرابِ نومسلمان به آریانای شرقی، این خطه محل تقاطع، درهم آمیزی و شگوفایی چند مدنیت، فرهنگ و دانش باستانی شده بود:

نخست این که اسکندر مقدونی،در کوهپایه های هندوکش چندین شهر را با ماهیت اردوگاه و با نام قراردادی اسکندریه بنیان گذاری کرده و به یادگار گذاشت. بقایای لشکر اسکندر یکجا با باشنده گان این مرز و بوم ادارهء محلی و مدنیتی را به وجود آوردند که در تاریخ به نام مدنیت یونانی-باختری یاد میشود. این مدنیت پیوسته گی خود با یونان را تا این حد حفظ میکرد که هرچند یکبار یونانیان تازه نفس برای تقویت آن به آنجا کوچ میکردند. بیهوده نبود که در آن زمان گندهارا (وادی رودخانهء کابل) را یونان دوم مینامیدند زیرا شمار یونانیان آن فراوان و هنر یونانی در آن شگوفان بود.

دو دیگر این که دیری نگذشت که قبایل دیگری از رود جیحون گذشته به این سرزمین مهاجرت کرده و دولت کوشانی را به میان آوردند. کنیشکا، مقتدرترین پادشاه کوشانی دیانت بودایی را پذیرفت. در عصر او بگرام پایتخت تابستانی و پشاور پایتخت زمستانی بود. در همین وقت دیانت بودایی نه تنها در این خطه راه یافته و تا حدودی دیانت زردشتی را عقب زد، بلکه از همین جا به چین و آسیای مرکزی نیز گسترش یافت. زیر تاثیر هنر یونانی-باختری بود که هنر یونانی-بودایی به میان آمد. معماری و پیکرتراشی مکتب یونانی-بودایی آن قدر شگوفان شد که شاهکارهایی را مانند بت های بزرگ بامیان به وجود آورد که از شهرت جهانی برخوردار اند. سه دیگر این که پسانتر دولت یفتلی به میان آمد. یفتلی ها دیانت بودایی را با حسن نظر نمیدیدند و در عوض از دیانت برهمنی میتراپرستی حمایت میکردند. این خطه از هنر و دانش ساسانی نیز بی بهره نبود. تمام اینها باعث گردید که آریانای شرقی از زمان اسکندر تا ظهور اسلام یکی از مراکز مهم علم و دانش به حساب می آمد و در آن توازن و تعادلی میان علوم و هنر هندی، یونانی و آریانی برقرار شده بود. در دوران اسلامی دین، زبان و فرهنگ اعراب به آن افزوده شد. بر بنیاد همین مایه های غنی فرهنگی بود که در قرن دوم هجری نهضتهای آزادیخواهی، علمی و فلسفی نه از خراسان غربی بلکه همانا از خراسان شرقی آغاز گردید. این که بعدها در مجموع سراسر خراسان نقش مهمی را در انکشاف فرهنگ پرغنای خود در همه عرصه ها ایفا کرده است، اصلاً قابل بحث نیست و از حوصلهء این نبشته خارج میباشد.

خراسان شرقی همچنان آورندهء فرهنگ خراسانی و زبان دری به نیم قارهء هند بود. این که لشکرکشیهای غزنویان، غوریان و بعدها بابر، نادرشاه افشار و ابدالیان نه تنها به منظور بردن دیانت اسلامی و انتقال زبانها و فرهنگ خراسانی به آن سرزمین بلکه همچنان به منظور تاراج و غارت صورت میگرفتند، نیز به همه گان واضح است. اینکه آیا خراسانیان از همه تاراج و کشتار و بی حرمتی هایی که از طرف لشکرهای مهاجم شان در حق باشنده گان هند شده است، باید شرمسار باشند یا به آن افتخار کنند، موضوع دیگریست.

4- رویاهای آریایی «روشنفکران ایرانی»
تیوری دروغین«نژاد پاک آریایی» پس از به قدرت رسیدن حزب نازی به رهبری هیتلر در جرمنی به میان آمد. مطابق این تیوری نه همه اروپاییان چشم آبی و موطلایی بلکه تنها جرمنها گویا به این نژاد پاک تعلق داشتند و سایر اقوام مانند سامی ها و به خصوص یهودی ها که گویا پاک نژاد نیستند، می باییست کشته شوند. چنانچه در زمان هیتلر میلیونها یهود را در اردوگاه های مرگ و کوره های آدم سوزی سر به نیست کردند. اما رویاهای «آریایی» در فارس پس از تغییر رسمی نام فارس به ایران در سال 1935 آغاز گردید.

اصلاً این تغییر نام بنابر تشویق جرمنها صورت گرفت. هیتلر میخواست با ترکیه و فارس متحد شود و از راه افغانستان به هند برتانوی دست یابد. رویاهای آریایی «روشنفکران» وابسته به رژیم محمد رضاشاه نیز در همین وقت به ظهور رسید. ناکامی نقشه های نظامی هیتلر در این منطقه به همه گان معلوم است: متحدین تصمیم گرفتند که مانع پیوندهای نظامی میان جرمنی، ترکیه، فارس و افغانستان شوند. همان بود که برتانیا و اتحاد شوروی ایران را اشغال کردند و دولت آن وقت افغانستان بی طرفی خود را در جنگ جهانی اعلام کرده و بنا به خواست متحدین، اتباع جرمنی و ایتالیا را از افغانستان اخراج کرد. اما آنچه که مایهء تعجب است، بقا و دوام رویاهای «آریایی» به شکل دیگرش در ایران پس از جنگ میباشد.

خودستایی و خودمحوربینی «روشنفکران» وابستهء ایرانی و رواج افکار نژادپرستانهء «آریایی» در میان آنان نه تنها از بین نرفت بلکه به شکل دیگرش حتی شدت پذیرفت. تبعیض و تعصب هیتلری عمدتاً متوجهء یهودها بود، اما در ایران پس از جنگ ضدیت با قوم دیگر سامی یعنی عربها آغاز گردید و سیاست رسمی ایران مغازله با دولت نوبنیاد یهود بود که سرزمینهای اعراب را اشغال کرده است. اینها همه حقایق بدیهی اند. اما موضوعی را که میخواستیم طرح کنیم، از این قرار است:
شوربختانه از سال 1935 میلادی به اینسو اکثریت قریب به اتفاق فرهنگیان کشور همسایهء ما ایران، در کاربرد واژه هایی چون «ایران»، «ایرانی»، «ایرانیان»، «میتولوژی ایرانی»، «اقوام ایرانی»، «عقیدهء ایرانی»، «جهانبینی ایرانی»، «شاعران ایرانی»، «ادبیات ایرانی»، «ملیت ایرانی»، «مدنیت ایرانی»، «فرهنگ ایرانی»، «رسوم ایرانی»، «علوم ایرانی»،«اخلاق ایرانی»، «روح ایرانیت»، «ماهیت ایرانی»، «اسطوره های ایرانی» «حماسهء ملی ایران»، «افسانه های ایرانی»، «ایران شناسی»، «هندو-ایرانی»، «میناتور ایرانی»، «ایران زمین». . . «قوم آریایی»، «فرهنگ آریایی»، «قوم فرمانروا»، «ادیان آریایی»،  و از اینگونه پا را از گلیم انصاف و واقعبینی علمی و تاریخی فراتر گذاشته و در این کار مبالغه نی، غلو نی، بلکه اغراق میکنند. واژه های نامبرده ممکن کدام گناهی نداشته باشند و میتوان در جاهای لازم و در پهلوی دیگر واژه ها از آنها کار گرفت. گناه در کاربرد شیفته وار، پیشداورانه، تکراری، قراردادی و بیهودهء این واژه ها نهفته است.
دیگر اینکه واژه هایی مانند «دری»، «زبان دری»، «حوزهء فرهنگی دری زبانان»، «شاعر فارسی زبان»، «سخنسرای دری زبان»، «آریانا»، «اقوام هندوآریانی»، «خراسان»، «خراسانی» . . .را یا به کلی فراموش کرده اند و یا عمداً از کاربرد آنها اجتناب میورزند.

در بعضی از نوشته ها کار به جایی میکشد که تمام شعرای دری زبان، تمام دانشمندان دری زبان، بدون بدون درنظرداشت تمام حقایق تاریخی و جغرافیایی زیر نام قراردادی «شاعر ایرانی» و «دانشمند ایرانی» وغیره معرفی میشوند، آنچه که رنجش خاطر همه هموطنان ما را به بار می آورد. در این باره یکی از دوستانم در سالهای 1960 در کابل چنین گفته بود: بنابه هدایت پادشاه ایران، برخی از فرهنگیان ایرانی با پول هنگفت که از عواید نفت به دست آمده، مهری با نام پرمدعای «ایرانی» تهیه کرده و موقعیت مناسبی را در دهن دروازهء موزیم تاریخ خراسان و حوزهء بزرگ باستانی فرهنگی دری زبانان خریداری کرده اند و در کمین نشسته اند. همین که پژوهشگران (شرقی یا غربی) نوشته یی، رساله یی، کتیبه یی، شاعری، نویسنده یی، پادشاهی و یا وزیر دانشمندی و . . . را از موزیم خاک آلود تاریخ به بیرون میکشند، این مهربرداران به طور ناگهانی هجوم می آورند و مهر «ایرانی» را به پیشانی آن میکوبند. این کار آنان نه با عالیترین اندرز اوستا مبنی بر «پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک» همسو است، نه با اندرزهای فردوسی تطابق دارد و اسلامی هم نیست. اصلاً روشنفکران ایرانی، هنوز که هنوز است، با رویاهایی آریایی وداع نکرده اند.
به همین دلیل است که بارها افغانها، باهوده شکایت میکنند که چرا دانشمندان، پژوهشگران و فرهنگیان فرهیختهء ایرانی پیشگام نمیشوند و جلو اینگونه بی انصافی را نمیگیرند؟

خوشبختانه در میان دانشمندان و فرهنگیان ایرانی شخصیتهایی با وجههء بزرگ علمی وجود دارند که زیان کاربرد قراردادی آن واژه ها را درک میکنند و بعضاً در این مورد به دیگران نیز هشدار میدهند. یکی از آنان دانشمند شهیر، داکتر احسان یارشاطر، پروفیسور دیپارتمنت ایرانشناسی یونیورسیتی کولومبیا است که مقاله یی را در این مورد در شمارهء پانزدهم مجلهء «میراث ایران» که در امریکا به تیراژ 15 هزار نسخه به چاپ میرسد، به نشر رسانیده است. دربارهء تبحر علمی استاد یارشاطر همین کافیست که داکتر جلال متینی، مدیر مجلهء ایران شناسی و رئیس پیشین دانشگاه فردوسی مشهد، زمانی که از صلاحیت علمی استاد یارشاطر حرف میزند، چنین یادآور میشود که در زمینهء ایرانشناسی به معنی عام آن، یارشاطر «جامع الاطراف» است چون زیر نظر وی، بیش از هشتاد جلد کتاب در معرفی ادبیات قدیم و جدید ایران زیر عنوانهای تحقیقات فارسی، میراث فارس، ادبیات معاصر فارسی و لکچرهای یونیورسیتی کولومبیا توسط دانشمندان سرشناس به زبانهای مختلف به چاپ رسیده است. ناگفته نماند که استاد یارشاطر مسؤولیت تدوین،چاپ و نشر دایرﺓ المعارف ایرانیکا را نیز به عهده دارد. باید یادآوری شود که مجلهء «میراث ایران» دو بخش دارد: بخش فارسی و بخش انگلیسی. مقالهء استاد یارشاطر به زبان انگلیسی است. به همین دلیل ما ناگذیریم آن را از انگلیسی به زبان دری ترجمه کنیم. ای کاش که داکتر شاهرخ احکامی، مدیر و سردبیر آن مجله، این مقالهء آن استاد را به زبان شیوای فارسی دری نشر میکردند؛ زیرا اصلاً مخاطب نگارندهء مقاله هم فارسی زبانان استند نه انگلیسی زبانان. آنگاه ضرورتی هم به ترجمهء آن نمیبود. اینک خوانندهء گرامی را به مطالعهء ترجمهء مقالهء آن استاد دعوت نموده به تعقیب آن نوشتهء کنونی را ادامه میدهیم.



--------------------------------------
کشور ما را فارس بنامید نه ایران*
زبان ما Persian نام دارد نه Farsi
نوشتهء پروفیسور احسان یارشاطر
برگردان : سالم سپارتک

حکومت فارس در سال 1935 میلادی از همه کشورهایی که با آنها روابط دیپلوماتیک داشت، تقاضا کرد تا پس از این فارس را به نام «ایران» یاد کنند. این تغییر نام که بر بنیاد درک نادرست ناسیونالیستی صورت گرفت، یک اشتباه بزرگ بود. گفته میشود که پیشنهاد برای این تغییر نام از جانب سفیر آن وقتِ فارس در جرمنی مطرح شده بود که خود سخت زیر تاثیر نازیها رفته بود. در آن زمان جرمنی در تب نژادپرستی میسوخت و خواهان بهبود روابط دوستی با کشورهای به اصطلاح «آریایی نژاد» بود. گفته میشود که برخی از دوستان جرمنی آن سفیر، او را به این متقاعد ساختند که چون با به قدرت رسیدن رضاشاه، فارس صفحهء نوینی از تاریخ خود را گشوده و خود را از زیر نفوذ شوم بریتانیا و روسیه رها ساخته است که مداخلات شان در امور ایران به خصوص در دوران زمامداری قاجارها آن کشور را فلج کرده بود، اینک بسیار درست خواهد بود که منبعد کشور فارس به نام اصلی اش یعنی «ایران» یاد شود. این نه تنها آغاز نوینی به شمار آمده و عصر جدیدی از تاریخ فارس را به جهانیان نشان خواهد داد، بلکه همچنان نژاد آریایی باشنده گان آن را برجسته خواهد ساخت؛ زیرا نام «ایران» با «آریایی» قرابت و پیوند دارد و از آن اشتقاق شده است.

حکومت فارس از این تملق گویی خشنود شده و به دام جرمنها افتاد. همان بود که وزارت خارجهء فارس یادداشت متحدالمالی (Circular) را به همه سفارتخانه های خارجی در تهران گسیل داشت و تقاضا کرد که منبعد آن کشور را به نام «ایران» یاد کنند. اصول دیپلوماسی ایجاب میکرد که این تقاضا برآورده شود. همان بود که نام «ایران» در مراودات رسمی دیپلوماتیک و مواد خبری پا به عرصهء ظهور گذاشت.
در آغاز واژهء «ایران» نزد جهانیان طنین بیگانه یی داشت و بسیاری از آنها نمیتوانستند رابطهء آن را با فارس درک کنند. بعضی ها چنین فکر میکردند که شاید «ایران» یکی از کشورهای نوبنیاد مانند عراق و اُردن باشد که از فروپاشی امپراتوری عثمانی به وجود آمده است و یا کشوریست در افریقا یا جنوب شرق آسیا که تازه استقلال خود را به دست آورده است. حتی اغلباً آن را با عراق به اشتباه میگرفتند که خود در زبانهای خارجی یک هویت تازه بود. نام نو کشور نتوانست پیوند نژادی و خونی فارس را با غرب نشان دهد، اگر نشان داده میتوانست هم، معلوم نبود که این کار برای فارس چه مفادی داشت. برعکس، نتیجه آن شد که اغلباً «ایران» را یک کشور عربی و یا عربی زبان می انگاشتند. گذشت زمان و همچنان رویدادهایی مانند اشغال کشور در سال 1941 توسط قوای متحدین، ملی سازی صنایع نفت در زمان مصدق، همه و همه، نام کشور را در عناوین مطالب خبری و مطبوعاتی جهان قرار دادند و آرام آرام نام «ایران» در مجموع پذیرفته شد و واژهء «فارس» (Persia) به طور نسبی از استفاده افتاد؛ هرچند که این پروسه در بریتانیا کُندتر از ایالات متحدهء امریکا بود.

برگزینی نام «ایران» بدون شک اعتبار فرهنگی کشور را خساره مند ساخت و ضربهء مدهشی بر منافع درازمدت آن وارد کرد. نزد تحصیلکرده گان در همه جا، نام «فارس» احساسات دلپذیری را در ذهن زنده کرده و میراث فرهنگی این کشور را برجسته میسازد. در همه جا از هنرهای فارس، ادبیات فارسی، قالینهای فارس، میناتور فارس، مساجد فارس و باغهای فارس حرف زده میشود که همهء اینها نشان دهندهء ظرافت عمومیِ ذوق و فرهنگ ماست. این نیز درست است که واژهء«فارس» در ذهن غربیها حوادث تاریخی مانند جنگهای فارس با یونان را زنده میسازد و هم این مطلب را به یاد می آورد که فارس سرزمین پادشاهی مطلق العنان و یونان مهد دموکراسی بود. حتی در این صورت نیز «فارس» تصویری از یک کشور ضعیف و عقب مانده نی، بلکه از یک امپراتوری پرقدرت را در اذهان زنده میسازد. این نیز به سود واژهء «فارس» است که در تورات آمده است که کوروش پادشاه فارس، یهودی ها را از اسارت بابل نجات داد و به آنان کمک کرد تا معبد ویران شدهء یورشلیم را دوباره اعمار کنند.

برعکس، نام «ایران» هیچ یک از خاطرات بالا را در ذهن جهانیان زنده نمیسازد. در زبانهای دیگر، غیر از فارسی، «ایران» یک واژهء میانتهی بوده و نشان دهندهء کشوریست بدون گذشته یا بدون کدام فرهنگ خاص. در عصری که همه کشورها برای ایجاد تصویر یا سیمای مناسبی برای خود در جهان، پول زیادی را خرج میکنند، کشور فارس برعکس کاری کرد تا خود را از تمام شهرت و تاریخ پرغنایش محروم سازد. مقامات رسمی فارس که در سال 1935 میلادی این تصمیم را اتخاذکردند، نتوانستند درک کنند که بسیاری از کشورهای دارای تاریخ کهن در زبان خودی به یک نام و در زبانهای دیگر به نامهای دیگر یاد میشوند. اگر لحظه یی می اندیشیدند، شاید درک میکردند که اگر یونان، Egypt (مصر) یا چین از دیگران مطالبه میکردند که منبعد کشورهای شان را به ترتیب به نامهای هیلاس، مصر یا ژونگو یاد کنند، این کشورها افتخارات زیادی را از دست میدادند. نام «Egypt» بلافاصله خاطره در بارهء اهرام، خط هیروگلیف، لوحه ها و دیگر آثار باارزش و پردرخشش تاریخی را در اذهان زنده میسازد، درحالیکه خارج از کشورهای اسلامی، نام عربی «مصر» همان ارزشها را به یاد نمی آورد.

خسارات ناشی از تغییر نام کشور به هموطنان متفکر و اندیشه ور ما از همان آغاز معلوم بود. محمد علی فروغی، یک دانشمند با وجهه که در سال 1941 صدراعظم شد، این خسارات را با این جملهء مشهورش خلاصه کرد: «ما با یک حرکت قلم، نام شناخته شده و مشهور را به چیزی ناآشنا مبدل کردیم.» با گذشت زمان پیامدهای ناگوار این تغییر نام هرچه آشکارتر شدند.

سرانجام، در تابستان سال 1959 میلادی کمیته یی برای بررسی پیشنهاد یکی از نویسنده گان مبنی بر تغییر دوبارهء نام کشور به وجود آمد. این کمیته متشکل بود از دولتمردان و دانشمندان شهیر اعم از: سید حسن تقی زاده، یکی از مشروطه خواهان برجسته و سخنگوی سنا، علی اکبر سیاسی، رئیس افتخاری دانشگاه تهران، سناتور عیسی صادق، در گذشته وزیر آموزش و پرورش و رئیس مکتب عالی پداگوژی تهران، سناتور علی دشتی، ادیب و نویسندهء شهیر و عبدالله انتظام، رئیس شرکت ملی نفت. نگارندهء این سطور [داکتر احسان یارشاطر] نیز عضو آن کمیته بود. این کمیته گزارشی را برای حکومت تهیه و پیشنهاد کرد که نام کشور دوباره تغییر داده شود و از تمام کشورها خواسته شود تا فارس را به همان نامی یاد کنند که در زبان شان در گذشته رایج بود (در انگلیسی Persia، در جرمنی Persien و ازاینگونه- تبصرهء مترجم). حسین اعلی، وزیر دربار که ریاست آن کمیته را به عهده داشت، این پیشنهاد را به شاه تقدیم کرده و تأیید او را نیز اخذ کرد. سپس به وزارت امور خارجه وظیفه داده شد تا آن فیصله را در عمل پیاده کند. اما وزارت خارجه این کار را با دلسردی و به طور نیمبند اجرا کرد: این تقاضا را مطرح نساخت که به طور بلااستثنا آن کشور را به نام «فارس» (Persia،Persien  وغیره) یاد کنند، بلکه به سفارتخانه های خارجی پیشنهاد کرد که میتوانند آن کشور را به نام عنعنوی آن یاد کنند. اما در آن زمان نام ایران نزد جهانیان تا حدودی رواج یافته و معمول شده بود. حتی برخی از ایرانیان، آنهایی که از یکسو اطلاع نداشتند که نام فارس در سراسر جهان تصور دربارهء یک فرهنگ پرغنا را در اذهان زنده میسازد، و ازجانب دیگر نشهء مزایای هویت اتنیکی نهفته در نام ایران، هنوز از سر شان نپریده بود، استعمال نام ایران را به خصوص در مراودات شان با خارجیها ادامه دادند. همچنان شایان یادآوری است که اصلاً نامهء متحدالمال وزارت خارجه کاربرد هردو نام یعنی «فارس» و «ایران» را اختیاری ساخت. در مطبوعات رسمی که بعد از سال 1959 در خود فارس به نشر میرسید، گرچه از هردو نام استفاده میشد، با آن هم کاربرد نام «ایران» بیشتر بود.
یکی از پیامدهای بسیار ناگوار استفادهء دوامدار از نام «ایران» و بیگانه گی آن با فارس این است که در همین تازه گیها در زبان انگلیسی برای نشان دادن زبان ما به عوض واژهء «Persian» واژهء «Farsi» رایج ساخته شده و معمول شده میرود. درنتیجه، شاید به زودی ما شاهد آن باشیم که پیوند میان «Persian» و «Farsi» و حتی «ایران» در عباراتی ماند «Persian poetry» (اشعار فارسی) و «Persian literature» (ادبیات فارسی) صدمه ببیند. اگر ما بر استعمال واژهء «Farsi» به جای «Persian» پافشاری کنیم، آن روز چندان دور نخواهد بود که جهانیان فکر کنند که فردوسی، رومی و حافظ گویا در کدام زبان مرده سخن گفته اند، یعنی زبانی که زیباترین و دلپذیرترین بخش ادبیات جهانی در آن نوشته شده است، گویا یک زبان مرده است. اگر واژهء «Persia» در زبان انگلیسی به حیث یگانه نام کشور ما باقی میماند، هیچ کسی ضرور نمیدانست که واژهء ناآشنا و پرمدعای «Farsi» را به زبان انگلیسی وارد کند و به عوض واژهء آشنای «Persian» به کار برد تا بر انگلیسی زبانان فضل فروشی کند که نام زبان ما «Persian» نی بلکه «Farsi» است.
ما نباید تاثیر ناگوار آن خارجیان نابلد، همان سازنده گان کورسهای فارسی، دوبله کننده گان فلمها، ترجمانان؛ . . . کارگردانان، رساله نویسان و پیروان کم صلاحیت ایرانی آنها را نادیده بگیریم که با شیفته گی در زبان انگلیسی به عوض واژهء «Persian» واژهء «Farsi» را به کار میبرند و با مباهات میگویند که این زبانیست که در کشوری به نام ایران به آن حرف زده میشود و فراموش میکنند که زبانی که خیام در آن رباعی سروده است، در دوام چندین قرن زبان عمدهء ادبی در نیم قارهء هند بود و در واقعیت امر زبان عمدهء ادبی و اداری در سراسر کشورهای شرقی جهان اسلام بود.

استعمال نام «ایران» برای کشور و واژهء «ایرانی» برای همه آنچه که به این کشور مربوط است و تعلق دارد، همچنان نوعی سردرگمی اصطلاحی (ترمینولوژیک) را ایجاد کرده است. اصلاً واژهء «ایرانی» وسعت بیشتری نسبت به واژهء «فارسی» دارد و دربرگیرندهء چندین زبان به شمول کُردی، پشتو، بلوچی، اُسِت (Ossetic)، فارسی، پارتی، سُغدی و همچنان بسیار زبانهای دیگر قدیمی و معاصر است. همچنان واژهء «ایران زمین» به کشورهایی اطلاق میشود که در آنها مردمان ایرانی زبان به سر میبرند و نه تنها دربرگیرندهء فارس بلکه همچنان تاجکستان، افغانستان، بلوچستان و اُسِت (Ossetia) است و در زمانه های بسیار قدیم و در قرون وسطی همچنان دربرگیرندهء سُغدیانه، خوارزم، پارت وغیره بود. به همین دلیل اتخاذ نام «ایران» برای کشور «فارس» مرز تفاوت میان مفاهیم مختلف را مغشوش و مبهم ساخته و نوعی سردرگمی را به میان می آورد.

اکنون ایجاب میکند که حکومت فارس از همه جهانیان تقاضای رسمی جدی تر بکند تا در مورد کشور ما و زبان ما همان نامهای عنعنوی را استعمال کنند (طور مثال در انگلیسی آن کشور را «Persia» و زبان فارسی را «Persian» بنامند- ت. مترجم). «ایران» و «Farsi» واژه های خوب و دلپذیر استند، اما تنها در زبان فارسی. در این میان تمام آنانی که زبان فارسی، تاریخ فارس و ادبیات فارسی را فرا میگیرند و آنانی که در این باره مینویسند، امریکایی استند، بریتانیایی و یا ایرانی، بهتر است منتظر تقاضای رسمی حکومت ایران نباشند و از همین اکنون به زبان انگلیسی، کشور ما را تنها به نام «Persia» و زبان ما را تنها به نام «Persian» یاد کنند. کشور ما یا زبان ما را به نامهای دیگر یادکردن، به معنای زیان رسانیدن به شهرت کشور و فرهنگ پرغنای آن خواهد بود.

این هم مضحک است که کشور ما بسیار بجا بالای آن پافشاری میکند که خلیج فارس به همان نام معروف تاریخی خود یاد شود تا بر رابطهء تاریخی آن با فارس تأکید شود؛ اما همزمان زیانهای بزرگتر و مهمتر ناشی از استعمال نام «ایران» به عوض «فارس» را نادیده میگیرد.

برگرفته از شمارهء پانزدهم مجلهء «میراث ایران» که در امریکا به تیراز 15 هزار نسخه به چاپ میرسد.

* اصل نوشتهء استاد یارشاطر در انگلیسی زیر عنوان (Communication) به نشر رسیده است که میتوان آن را «پیام» ترجمه کرد.

----------------------------------------

این بود پیام استاد یارشاطر. به دوام نوشتهء خود تذکر میدهیم که اینکه شهروندان کشور همسایهء ما در کدام زبان چه نامی را برای کشور خود ترجیح میدهند، میگذاریم برای خود شان. در این رابطه ما شاهد دو نمونهء افراط و تفریط بوده ایم :
الف: استعمارگران بریتانیا چون نمیخواستند که کشور پهناور هند به شکل یکپارچه استقلال خود را به دست آورد، تمام مساعی را به خرج دادند که آن را چند پارچه سازند. همان بود که بخشی از سرزمین هند یکجا با بخشی از افغانستان را به نام مصنوعی، به نام پرمدعا و ریاکارنهء پاکستان به رسمیت شناختند. چند دهه پیش (در سال 1966) در نیویارک یک دوست پاکستانی در این مورد برایم چنین شکایت کرد:
انگلیسها ما را از میراث فرهنگی هندوستانی و افغانی ما محروم ساختند. اگر ما جزو هند میبودیم و یا جزو افغانستان، در هر صورت میتوانستیم به تاریخ چند هزارسالهء خود افتخار کنیم. اما کشور مصنوعی کنونی ما عاری از هرگونه میراث فرهنگی و تاریخی است. طرفداران جدایی از هند هم میراث باارزش خراسانی و هم میراث شکوهمند هندی را از ما گرفتند. میهن من پاکستان، کشوری است که گویا تاریخ ندارد.
ب: گروه حاکمه و «فرهنگیان» وابستهء کشور همسایهء ما ایران از سال 1935 به اینسو مشی انحصارگرانه را در پیش گرفته اند که میراث تاریخی و فرهنگی تمام آریانا (شرقی و غربی) و تمام خراسان را به کشور کنونی ایران منحصر میسازند.
حالا اگر ایرانیان بخواهند که کشور شان در زبان فارسی دری به نام ایران و در انگلیسی تنها به نام «Persia» یا شود، بگذار همینطور شود. اما با تمام احترام به استاد احسان یارشاطر، به خود اجازه میدهم، چند نکته را یادآوری کنم:
1- آن استاد در اخیر نوشتهء شان یادآور میشوند که :

«. . .زبانی که خیام در آن رباعی سروده است، در دوام چندین قرن زبان عمدهء ادبی در نیم قارهء هند بود و در واقعیت امر زبان عمدهء ادبی و اداری در سراسر کشورهای شرقی جهان اسلام بود.»
در عبارت بالا ما زیر چند کلمه خط کشیده ایم. به نظر ما اگر به عوض آن پنج کلمه، واژهء «خراسان» به کار برده میشد، مطلب به درستی افاده میشد. سوال اینست که چرا از کاربرد واژهء «خراسان» اجتناب ورزیده میشود و برای افادهء مطلب از یک عبارت پنج واژه یی استفاده میشود؟ آیا این تعصب نسبت به واژهء «خراسان» است؟
2- چند سطر بعد از آن یادآور میشوند که واژه های «ایران» و «ایرانی» نوعی سردرگمی اصطلاحی را به بار آورده است.

اما آیا به کار بردن واژهء «آریان» به جای واژهء «ایران» و واهء «آریانی» به جای «ایرانی» این سردرگمی اصطلاحی را ازبین نمیبرد؟ درست همان طوری که زبانشناسان به سرکرده گی مورگن سترن در سال 1975 در کابل به این فیصله رسیدند که در همچو موارد، لازم است تا واژه های «آریان» و «آریانی» به کار برده شوند نه واژه های «ایران» و «ایرانی» (1).
3- چند سطر پایانتر واژهء «ایران زمین» و بعدتر عبارت «مردمان ایرانی زبان» به کار رفته است. در اینجا نیز آیا بهتر نبود که این طور نوشته میشد:
به عوض کاربرد واژه «ایران زمین» به جا خواهد بود اگر از واژهء «آریانا» (شرقی و غربی) استفاده شود که در آن مردمان «آریان زبان» به سر میبرند و نه تنها در برگیرندهء فارس بلکه همچنان تاجکستان، افغانستان، بلوچستان، اُسِت (Ossetia) است و در زمانه های بسیار قدیم و در قرون وسطی همچنان دربرگیرندهء سغدیانه، خوارزم، پارت وغیره بود. به همین دلیل اتخاذ نام «ایران» برای کشور «فارس» مرز تفاوت میان مفاهیم مختلف را مغشوش و مبهم ساخته و نوعی سردرگمی را به میان می آورد.

*  *  *

در گذشته (از سال 1935 به اینسو) دست فرهنگیان جمهوریهای شوروی (تاجکستان، ازبکستان و ترکمنستان) به علت نبود فضای مناسب فرهنگی ناشی از سیاست خارجی و فرهنگی شوروی سابق و همچنان دست فرهنگیان فرهیختهء افغان بنابر سیاست کج دار و مریز همه زمامداران افغانستان در برابر ایران بسته بود و صدای اعتراض شان نسبت به خودمحوربینی ایران در رابطه به میراث حوزهء بزرگ فرهنگی، بلند نمیشد. اما در شرایط کنونی یعنی بعد از ایجاد کشورهای مستقل تاجکستان، ازبکستان و ترکمنستان و همچنان پس از آن که اکثریت مطلق فرهنگیان افغان از بدِ حادثه به مهاجرت ناگزیر محکوم گردیده اند و در شرایط آزادی گستردهء مطبوعاتنی (اروپا، امریکا، آسترالیا و هند) و آزادی نیم بند مطبوعاتی (پاکستان، ایران، تاجکستان، ازبکستان وغیره) به سر میبرند، خاموش نشستن شان توجیه نمیشود.

این بود موضع یک افغان که نه در رشتهء تاریخ و ادبیات زبان دری بلکه در رشتهء ساختمان و تخنیک شاگردی کرده است، تا نظر دیگران چی باشد؟

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٤