اساتید در قید حیات را دریابیم


بیاد استادان دانشگاه ادبیات

حکایتی دیگر از فضیل عیاض

دیدار عبرت انگیز هارون الرشید با فضیل عیاض
دیدار عبرت انگیز هارون الرشید خلیفه مقتدر عباسی با فضیل بن عیاض خراسانی یکی از ملاقاتهای تاریخی تصوف و مقابله قدرت با حقیقت عرفان است که نمونه هایی چند از جمله ملاقات سلطان محمود غزنوی با شیخ ابوالحسن خرقانی و ملاقات ارغوان خان مغول با شیخ علاءالدوله سمنانی و ملاقات ناصرالدین شاه قاجار با حاجی ملا هادی سبزواری "اسرار" همانند آن است. این داستان بازتاب بخشی از پند و اندرزگوییهای فضیل بن عیاض خراسانی عارف بی نیاز و بی پروای ایرانی است که در چند مجموعه داستانهای عبرت آموز آمده است. در میان آنها میتوان از سراج الملوک طرطوشی، کتاب الحیات الحیوان دمیری، و اسوق الاشواق البقاعی نام برد. مشکل بتوان گفت که نخستین مولف این داستان که بوده است. از سه مولفی که در بالا آمد، طرطوشی "متوفی به سال 520 هجری" کهنتر از دیگران است، اما او نیز سازنده این حکایت نبوده است. دمیری اشاره می کند که او بجز کتاب طرطوشی برای پرداختن این داستان از کتاب ابن بلبان و شرح اسماءالحسنی رساه مقدسی نیز سود جسته است. در این صورت اثر مقدسی در قرن چهارم هجری کهن ترین سرچشمه خواهد بود.

نقل است از فضیل بن ربیع که هارون الرشید به زیارت حج بود، شب هنگام که من در خواب بودم، صدای دق الباب شنیدم و پرسیدم کیست؟ پاسخ آمد: از امیرالمومنین اطاعت کن. من با شتاب بیرون آمدم و او براستی امیرالمومنین بود. گفتم: یا امیرالمومنین اگر کسی از پی ام می فرستادی خود نزد تو می آمدم. او گفت: وای بر تو! هیجانی مرا فرا گرفته است که مردی خردمند می تواند آن را فرونشاند. مردی را به من بنما که من بتوانم از او سئوالی کنم. گفتم سفیان بن عیینه همینجاست. گفت: ما را نزد او هدایت کن. ما نزد وی شدیم و در زدیم، او پرسید: کیست که در می کوبد؟ پاسخ دادم از امیرالمومنین اطاعت کن! او با شتاب بیرون آمد و گفت: یا امیرالمومنین اگر تو کسی از پی من می فرستادی خودم نزد تو می آمدم. او گفت: ما برای مهمی نزد تو آمده ایم. هارون با وی زمانی گفتگو کرد و سپس پرسید: آیا تو به کسی بدهکاری؟ وی پاسخ داد: آری. هارون گفت: عباسی، بدهکاری های او را بپرداز! ما رفتیم و هارون به من گفت: آشنای تو به هیچ کار من نیامد، مردی را به من بنمای که از او سئوالی کنم. گفتم: عبدالرزاق ابن حمام اینجاست. او پاسخ داد: ما را نزد وی بر تا از وی سئوال کنیم. نزد وی رفتیم و من دق الباب کردم. پرسید: کیست؟ پاسخ دادم از امیرالمومنین اطاعت کن. وی با شتاب بیرون آمد و گفت: یا امیرالمومنین اگر مرا خبر کرده بودی خود نزدت می آمدم. او جواب ما برای مهمی نزد تو آمده ایم. ساعتی با وی به گفتگو نشست و سپس پرسید: آیا تو به کسی بدهکاری؟ وی پاسخ داد: آری. هارون گفت: عباسی، بدهکاریهای او را بپرداز. سپس ما بیرون شدیم و هارون گفت: آشنای تو به هیچ کار من نیامد، مردی را به من بنمای که از او سئوالی کنم. گفتم فیضل ابن عیاض در اینجاست. گفت: ما را نزد او هدایت کن. ما نزد او رفتیم. در جایی بلند ایستاده و عبادت می کرد و آیاتی از کتاب خدا به تکرار می خواند و من در کوفتم. او پرسید: کیست؟ گفتم: از امیرالمومنین اطاعت کن. در پاسخ گفت: مرا با امیرالمومنین کاری نیست. گفتم الله اکبر. آیا تو نباید از او اطاعت کنی؟ وی جواب داد: آیا از پیامبر خبرت نیست که گفته است مومن نباید خوار شود. فضیل پائین آمد، در گشود و سپس بالا شد، شمع را خاموش کرد و در گوشه ای نشست. ما کورمال کورمال به جستجوی او پرداختیم و دست رشید بر دست من پیشی گرفت و فضیل گفت: چه نرم دستی است، اما آیا فردا از عذاب الهی خلاصی می یابد یا نه؟ راوی می گوید: با خود گفتم امشب، وی با او با زبانی پاک و قلبی صاف گفتگو خواهد کرد. هارون گفت ما برای مهمی نزد تو آمده ایم، رحمت خدای بر تو باد. فضیل لب به سخن گشود و گفت: آنچه ترا به اینجا کشانید خلاف میل تو بود و همراهانت نیز برای آمدن با تو رغبتی نداشتند و اگر پرده میان تو و آنان را برگیرند و تو از آنها بخواهی که اندکی از گناهان ترا بپذیرند، آنها گردن نخواهند نهاد و در واقع از ایشان آن که ترا بیشتر دوست دارد بیشتر خواهد گریخت.

سپس داستانهای عبرت انگیزی از عمر بن عبدالعزیز و عباس بن عبدالمطلب بیان داشت که موجب تأثر هارون الرشید گردید. آنگاه فضیل گفت: ای نکو روی پروردگار در روز رستاخیز درباره همه این مردم از تو بازخواست خواهد کرد و اگر می توانی روی خود را از آتش دوزخ مصون داری، دریغ مکن، هشیار باش که نه پگاه و نه بیگاه در دلت برای رعایا فریب نباشد که پیغمبر گفته است: آنکه بامداد با نیت فریب آنان برخیزد، رایحه باغ بهشت را نخواهد دید. هارون دوباره گریان شد و سپس گفت: آیا تو به کسی بدهکاری؟ پاسخ داد: آری، دین من نزد پروردگارم است که هنوز به حساب در نیامده است و وای بر من اگر او حساب کند و وای بر من اگر نتوانم برائت حاصل کنم. باز گفت: دین خود را در عبادت می دانم. باز گفت: راستی را که پروردگار چنین امری به من نکرده بل امر کرده است که وعده های او را باور کنم و از اراده او اطاعت. و پروردگار گفته است: من جن و انس را خلق کرده ام تا آنها از من اطاعت کنند، من از آنها قوت و خوراک نمی خواهم. براستی خداوند است که روزی می دهد و صاحب نیرو و قدرت است. هارون به او گفت: این هزار دینار را بگیر، صرف عیال و اولاد کن و با خیالی آسوده به عبادت پروردگار مشغول باش. فضیل گفت: ای که خدا ترا بزرگی داده است، من راه رستگاری را به تو نمایاندم و تو اینها را به من میدهی؟! خدا ترا سلامت دارد و به تو یاردی دهد. سپس خاموش شد و دیگر سخنی با وی نگفت. از نزد او بیرون شدیم و هارون به من گفت: اگر تو مردی را بمن می نمایی مردی باشد همانند این سیدالمومنین.

حکایت می کنند زنی از زنان فضیل نزد وی رفت و گفت: می بینی ما چه تنگدستیم، اگر این نقدینه را می گرفتی می توانستیم کار خود را سر و سامان دهیم. او در پاسخ گفت: من و شما همانند مردمی هستیم که شتری داشتند و از کار او نان بدست می آوردند. هنگامی که شتر پیر شد او را کشتند و گوشتش را خوردند. ای عیال، از گرسنگی بمیر، اما فضیل را نکش! همینکه این خبر به هارون رسید، گفت: نزد او رویم، باشد که دینار بپذیرد. فضل بن ربیع می گوید ما رفتیم و همینکه فضیل ما را شناخت بیرون آمد و بر روی خاک نشست و هارون الرشید نیز نزد او نشست و لب به سخن گشود، اما وی پاسخ نمی داد، ما در این حالت بودیم که کنیزکی زنگی بیرون آمد و فریاد زد: "از دیشب شیخ را آزار می دهی، برخیز و برو، خدایت ببخشاید" ما برخاستیم و رفتیم.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۸