اساتید در قید حیات را دریابیم


بیاد استادان دانشگاه ادبیات

شعری از قیصر ادب پارسی

تعبیر خواب

دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم:
در آسمان پر می‌کشیدم
و لا‌به‌لای ابرها پرواز می‌کردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشت پر، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می‌زد

آن‌گاه با خمیازه‌ای ناباورانه
بر شانه‌های خسته‌ام دستی کشیدم
بر شانه‌هایم
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال
احساس می‌کردم!

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٦

شعری از سید علی صالحی

نامه‌ای که برای چندمین‌بار ...

دیگر دلم جا نمی‌گیرد اینجا
بگیرم از رَدِ رویا به گریه اشاره کنم!


هی مثل این که یک عده آدمی
با چِلِق چِلِق آدامس‌هایشان در دهان
از منِ‌ خسته می‌پرسند:
تو کجا می‌روی اولِ صبح و ستاره،
که شبِ‌ بی‌ستاره و صبح ... برمی‌گردی!؟


می‌گویم تا دلتان بسوزد
می‌گویم می‌روم
می‌روم یک جای خیلی دور،
تا ماه
مقنعه‌ی تاریکش را از خوفِ باد بردارد،
بیاید کنارِ آب و جوارِ خواب و هوای اشاره ...!


چه نُدرتِ بی‌باوری
چه کیفِ قشنگی
چه اتفاقِ عجیبی!
ولی دروغ گفتم،
ماهی‌ها یکی‌یکی می‌آیند
حدودِ همین ساحلِ نزدیک
اول به ماهِ غمگینِ بی‌خبر نگاه می‌کنند
بعد رو به آسمان ساکتِ بی‌بوسه
هورهورهور گریه می‌کنند
آنقدر که دلِ دریا
خُرده خُرده بشکند
برود بی‌نام و آینه شود.


دارم دروغ می‌گویم.


باد می‌آید!
باد می‌آید و برای هر ماهیِ آشنا
یکی دو تکه‌ی روشن از رویای آینه می‌آورد
آواز می‌خواند
می‌گوید شما هم آواز بخوانید
شادمانی چیزی‌ست
که فقط از نطفه‌ی زنان به بوسه‌ی باران خواهد رسید.
راست می‌گویم
دریا دارد بالا می‌آید
دریا دارد خُرده خُرده
خواب‌های خود را برمی‌دارد
آینه‌ها را می‌بوسد، می‌رود یک طرفی دور ...!


آن وقت من به خودم می‌گویم
تو باید دوباره به خوابِ خانه برگردی
دلت آرام خواهد گرفت
دست‌هایت پُر از بوی پیراهن وُ
عطرِ مَرمَر و بوسه‌های ماه خواهد شد!
راست و دروغش با خداست!
تمامِ حکایتِ ما همین بود:
نه غَریبی آمد وُ
نه آشنایی رفت.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٩

شعر زمانه ما

جهنم

 

در نارنج زار غروب ، خیره به غرب

مانده از سالها راه سخت

                                     مردی مست ،

مست است به جام ناکامی

مات است به دست ناپاکی.

پشت سر شکست خورده ،

روزگاری

               که سراسر اشتباست.

تنها و درمانده

در انتظارِ شنیدن حتی یک صدا

                که دریغش می کنند.

زیر پا فراموش شده ،

غروری

               که سالهاست له شده.

و بالای سر سقفی ست که سایه ندارد.

خورشید بی رحمانه می تازد

 و بادی که فریاد بمیر بمیر سرداده است.

روبرو آینده ای که بی امید است

بسان آیینه ای که همیشه لج دارد

و قلبی که شکسته

                       تاوان کدامین خطاست؟

روزگار نامردیست.

روزگاری که در آن صداقت بی معنی است،

در زمانی که لبخند نقشه ای شیطانی است،

در زمینی که پاکی بی شرمی است،

و در آسمانی که ماهِ بی مهری است،

                                       عشق عین نامردیست.

و عشق های بی نشان

چونان راهزنانی شمشیر در کف

به لحظه ای برده اند

                             تمام دار و ندار ما را.

و دزدی که برده است به زهر هرزه گی

داده است به باد ناپاکی

                          شرافت و صداقت را

                                                       پادشاه ست.

مانده است مردی از راه های دور

در غروبی که به چشم خون دارد و به دل آه

دیده ست به چشم دل

                         که روزگار ، روزگارِ نامردی است.

                          

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٢

از سعید عندلیب

سفیر اهورایی

حس می کنم حریر حضورت را در لحظه های سختی تنهایی

بوی تو در فضاى زمان جارى ست مانند عطر پونه ى صحرایی

در برف زارِ سردِ دلم کرده ست اى نرگس بهارى من سبزت

تقدیر ، این مقدّر بى برگشت، تقدیر، این سفیر اهورایى

می گوید از یکی شدنم با تو احساسم ، این لطافت سحرانگیز،

 حسّم به من دروغ نمی گوید درپیشگاه اقدس شیدایى

بوی تو را شنیده ام از باران، بارانِ چشم هاىِ غزلْ کاران

در آبسال سبز غزل کاری با رمزِ صبح شرجى ِرؤیایی

آتش زدى به ظلمت ایمانم ، برداربستِ طاقت ِ بنیانم

با چشم و روى ِ روشن ِ خورشیدى ، با گیسوى طنابى یلدایى

عاشق که مى شدم نهراسیدم از فتنه هاى واهى بدنامى

از آن که گفته اند که مى ارزد ، عاشق شدن به فتنه ى رسوایى

 

  سعید عندلیب

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٥