اساتید در قید حیات را دریابیم


بیاد استادان دانشگاه ادبیات

بمناسبت بزرگداشت خیام

می نوش که عمر جاودانی این است              

خود حاصل از دور جوانی این است

 

هنگام گل و باده و یاران سر مست                       

خوش باش دمی که زندگانی این است

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٩

شعری از معینی کرمانشاهی

به پندار تو:

جهانم زیباست!

جامه ام دیباست!

دیده ام بیناست!

زیانم گویاست!

قفسم طلاست!

به این ارزد که دلم تنهاست؟

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۳

شعری از ایرج عزیز

 خر عیسی

خر عیسی است که از هر هنری با خبر است

هــر خری را نتـوان گفت که صـاحب هنر است


خوش لب و خوش دهن و چابک و شیرین حرکات

کـــم خـــور و پـــر دو و بـــا تــربیت و بـــاربـــر است


خــــــــر عیــسی را آن بی هنــــر انـکـــــار کــنــد

که خود از جمله ی خرهای جهان بی خبر است


قصــد راکــب را بی هیچ نشــان می دانـــد

که کجا موقع مکث است و مقام گذر است


چون سوارش بر مردم همه پیغمبر بود

او هم اندر بر خـرها همه پیغامبر است


مـرو ای مرد مســـافر به سـفـر جــز با او

که تو را در همه احوال رفیق سفر است


حال ممدوحین زین چامه بدان ای هشیار

که چو من مادح بر مدح خری مفتخر است


مـن بجـز مدحت او مـدح دگــر خــر نکنم

جز خر عیسی گور پدر هر چه خر است

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٥

شعری از دوستی عزیز

 

 

 

 

 

 

 

نسبتِ سنگ به این کوهِ شناور بدهید

چند دشنامِ حسابی به کبوتر بدهید

مطمئن باش که من رفته ام از زندگی ات

خبرِ مرگِ تبر را به صنوبر بدهید

به من از قلعه ی متروکه ی طاعون زده ها

خانه ای سوخته و بی در و پیکر بدهید

هر چه گل رویِ زمین است به آتش بکشید

جایشان را به درختانِ تناور بدهید

کمی از چلچله ها یاد بگیرید و به من

فرصتِ ناله و فریادِ رساتر بدهید

موقع خواندنِ این قصه بخندید آرام

گریه اما پس از این زمزمه ها سر بدهید

رویِ یک پرچم مشکی بنویسید اینست

آخرِ عشق و به یک عاشقِ دیگر بدهید

 

 

 

                   مجید پارسا

واقعا اشنایی با این شاعرعزیز برایم یک افتخار  وحادثه بزرگی است

 

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۸

از سعدی بزرگوار

بمناست اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی رحمت الله علیه
حکایت :
 یکی از شعرا به قصد رسیدن به نان و نوایی نزد رییس دزدها رفت و شروع به ستایش و مدح او کرد. برخلا ف انتظار، رییس دزدها دستور داد لباس هایش را در بیاورند و برهنه رهایش بکنند تا برود. همان طور که از سرما می لرزید، سگ های ولگرد به دنبال او افتادند. خواست با سنگ آنها را از خود دور کند اما به علت یخبندان سنگ از زمین جدا نمی شد. گفت: این ها دیگر چه مردم پستی هستند که سگ را رها کرده و سنگ را بسته اند. رییس دزدها حرف او را شنید و به خنده گفت: از من چیزی بخواه. گفت: لباس خودم را به من پس بدهید.
امیدوار بود آدمی به خیر کسان
مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان
رییس دزدها دستور داد لباس های او را پس بدهند و یک قبای پوستی و مقداری پول نیز به او انعام داد...

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱