اساتید در قید حیات را دریابیم


بیاد استادان دانشگاه ادبیات

کلامی از استاد مطهری

استاد مرتضی مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند  که بسیار زیباست:

از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :

چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...

اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...

این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم

دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که

هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است.

تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است

اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏کند ،

بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود

و این نشانه یک جامعه مرده است

ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :

متکلم هستند نه‏ ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بی‏خبرتر .

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۳۱

شعری از استاد معینی کرمانشاهی

 قبل از هرچیز از سرکاراستاد خانم مژده ژیان بایستی تشکر نمایم

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بروی یکدگر ویرانه میکردم

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پیمانه میکردم

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

که میدیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را

واژگون ، مستانه میکردم

 

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

نه طاعت میپذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگر ها نیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان

سبحه صد دانه میکردم

 

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون  صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کو بکو

آواره و دیوانه میکردم

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را

پروانه میکردم

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی

تا که میدیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد

گردش این چرخ را

وارونه بی صبرانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

که میدیدم مشوش عارف و عامی زبرق فتنه این علم عالم سوز مردم کُش

بجز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری

در این دنیای پر افسانه میکردم

 

عجب صبری خدا دارد!

 

چرا من جای او باشم

 

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و، تاب تماشای تمام زشت کاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من به جای او چو بودم

یکنفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه میکردم

 

عجب صبری خدا دارد!    عجب صبری خدا دارد!

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٩

شعری از عبید زاکانی

بر هیچ کسم نه مهر مانده است نه کین

یک باره بشسته دست از دنیی و دین


در گوشه نشسته‌ام به فسقی مشغول

هرگز که شنیده فاسق گوشه‌نشین

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٧

دوباره از قیصر ادب فارسی

با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکان‌های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف‌های آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین‌!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!

اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٦

شعری از قیصر ادب فارسی

دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم:
در آسمان پر می‌کشیدم
و لا‌به‌لای ابرها پرواز می‌کردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشت پر، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می‌زد

آن‌گاه با خمیازه‌ای ناباورانه
بر شانه‌های خسته‌ام دستی کشیدم
بر شانه‌هایم
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال
احساس می‌کردم!

تعبیر خواب شعری از قیصر امین پور

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢۳

شعر مقام خر از ایرج


دردا و حسرتا شد جهان به کام خر
زد چرخ سفله، سکه ی دولت به نام خر

خر سرور ار نباشد، پس هر خر از چه روی؟
گردد همی ز روی ارادت غلام خر

افکنده است سایه، هما بر سر خران
افتاده است طایر دولت بدام خر

خر بنده ی خران شده، آزادگان دهر
پهلو زن است چرخ، به این احتشام خر

خرها تمام محترمند! اندرین دیار
باید نمود از دل و از جان احترام خر

خرها وکیل ملت و ارکان دولتند
بنگر که بر چه پایه رسیده مقام خر؟

شد دایمی ریاست خرها به ملک ها
ثبت است در جریده ی عالم دوام خر

هنگامه ای به پاست به هر کنج مملکت
از فتنه ی خواص پلید و عوام خر

آگاه از سیاست کابینه، کس نشد
نبود عجب که"نیست" معین مرام خر

روزیکه جلسه ی وزرا، منعقد شود
دربار چون طویله شود ز ازدحام خر

درغیبت وزیر، معاون شود کفیل
گوساله ایست نایب و قایم مقام خر

یا رب "وحید ملک"چرا می خورد پلو؟
گر کاه و یونجه است، به دنیا طعام خر

گفتم به یک وزیر، که من بنده توام
یعنی منم ز روی ارادت غلام خر

این شعر را به نام "سپهدار" گفته ام
تا در جهان بماند، پاینده نام خر

خر های تیز هوش، وزیران دولتند
یا حبذا ز رتبه و شان و مقام خر

از آن الاغ تر وکلایند از این گروه
تثبیت شد به خلق جهان احتشام خر

شخص رئیس دولت ما، مظهر خر است
نبود به جز خر، آری قایم مقام خر

چون نسبت وزیر به خر، ظلم بر خر است
انصاف نیست، کاستن از احترام خر

گفتا سروش غیب، بگوش "امین ملک"
زین بیشتر، زمانه نگردد به کام خر

"سردار معتمد" خر کی هست جرتغوز
کز وی همی به ننگ شد، آلوده نام خر

امروز روز خرخری و خر سواری است
فردا زمان خر کشی و انتقام خر

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢۱

شعری مخصوص کودک از ایرج

داشت عباس قلی خان پسری / پسر ِ بی ادب و بی هنری

اسم ِ او بود علی مردان خان / کُلفت ِ خانه زِ دَستش به اَمان

پشت ِ کالسکه یِ مردم می جَست / دل ِ کالسکه نشین را می خَست

هر سَحرگه دم ِ در بر لب ِ جو / بود چون کرم ِ به گِل رفته فرو

بسکه بود آن پسره خیره و بد / همه از او بَدشان می آمد

هر چه می گفت لَله لَج می کرد / دَهَنَش را به لله کَج می کرد

هر کجا لانه ی ِ گنجشکی بود / بچه گنجشک درآوردی زود

هر چه می دادند می گفت کَمَست / مادرش مات که این چه شکمست

نه پدر راضی از او نه مادر / نه معلم نه لله نه نوکر

ای پسر جان ِ من این قصه بخوان / تو مشو مثل ِ علی مردان خان

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٩

شعر مادر ایرج میرزا

شعر مادر ایرج میرزا

گویند مرا چو زاد مادر پـسـتـان به دهان گرفتن آموخت

شب ها بر ِ گاهواری من بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم الـفـاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لـب مـن بـر غـنچه ی گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست تا هستم وهست دارمش دوست


   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٦

شعری دیگر از ایرج میرزا

     

هی پسر لحظه ای تو گوش بده                  گوش بر قصه دو موش بده 

که یکی پیر بود و عاقل بود                        دگری بچه بود و جاهل بود 

گربه ای هم در آن حوالی بود                    کز دغل پر ز صدق خالی بود 

چشم گربه به چشم موش افتاد                به فریبش زبان چرب گشاد 

گفت ای موش جان چه زیبایی                   تو چرا پیش من نمی آیی 

پیر موش این شنید و از سر پند                  گفت با موش بچه کای فرزند 

نروی ، گربه گول می زندت                        دور شو ، ورنه پوست می کندت 

بچه موش سفیه بی مشعر                       این سخن را نکرد از او باور 

بچه ی حرف نشنو ساده                           به قبول دروغ آماده 

سخن کذب گربه صدق انگاشت                  رفت و فورا بنای ناله گذاشت 

که به دادم رسید مردم من                        بی جهت گول گربه خوردم من 

دمم از بیخ کند و دستم خورد                     شکمم پاره کرد و گوشم برد 

هر که حرف بزرگتر نشنید                    آن ببیند که به موش بدید 

 

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٤

سخنی دیگر


سردمداران برای آنکه به توفان مردم گرفتار نشوند باید با امواج دریای آدمیان هماهنگ گردند .مهار دریا غیر ممکن است کسانی که فکر می کنند مردم را با امکانات خود مهار کرده اند دیر یا زود گم می شوند .

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٢

شعری از ایرج میرزا

قلب مادر ( هر بار هم که این شعر را بخوانم باز گریه ام می گیرد )

 

داد معشوقه به عاشق پیغام / که کند مادر ِ تو با من جنگ

هر کجا بیندم از دور کند / چهره پر چین و جبین پر آژنگ

با نگاه غضب آلود زند / همچو سنگ از دهن ِ قَلماسنگ

مادر ِ سنگ دلت تا زنده ست / شهد در کام من و توست شرنگ

نشوم یک دل و یک رنگ ترا / تا نسازی دل ِ او از خون رنگ

گر تو خواهی به وصالم برسی / باید این ساعت بی خوف و درنگ

رَوی و سینه یِ تنگش بِدَری / دل بُرون آری از آن سینه ی ِ تنگ

گرم و خونین به منش باز آری / تا بَرد زآینه ی ِ قلبم زنگ

عاشق ِ بی خرد ِ ناهنجار / نه بَل آن فاسق ِ بی عصمت و ننگ

حرمت مادری از یاد ببرد / خیره از باده و دیوانه زِ بنگ

رفت و مادر را افکند به خاک / سینه بدرید و دل آورد به چنگ

قصد ِ سر منزل ِ معشوق نمود / دل ِ مادر به کَفَش چون نارنگ

از قضا خورد دَم ِ در به زمین / و َ اندکی سوده شد او را آرنگ

وان دل ِ گرم که جان داشت هنوز / اوفتاد از کف ِ آن بی فرهنگ

از زمین باز چو برخاست نمود / پی ِ برداشتنِ آن آهنگ

دید کز آن دلِ آغشته به خون / آید آهسته برون این آهنگ

آه پای پسرم یافت خراش / آخ پای ِ پسرم خورد به سنگ


   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٩

دیدن

جهان را ما ، نه آنچنانکه واقعا هست می بینیم ، جهان را ما    

 آنچنانکه ما واقعا هستیم ، می بینیم

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٧

ساعت

 

اگر خودم هم مانند ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٥

سایه

در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزرگ شد

در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است!

 

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢