اساتید در قید حیات را دریابیم


بیاد استادان دانشگاه ادبیات

شوخی با سهراب

 
اهل حمامم
پوستم مهتابی است
پدرم دلاک است
سر طاسی دارد
لنگ می اندازد
پدرم شامپویی مصرف کرد
کله اش هی کف کرد
و سپس مویش ریخت
و چه اندازه سرش براق است

حرفه ام دلاکی است
هدف من پاکی است
می نشیند لب سکو آرام
یک نفر با احساس
کودکی را دیدم
می دود در پی صابون و لگن

مشتری های عزیز
لگن خاصره هاتان سالم
رخت ها را نکنید
آب مان بند آمد

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۳٠

بازم بد است(طنز)


شاه و گدا رایت و سلطان شدن بد است
با این حساب ساده که انسان شدن بد است
شیطان شبی به روی خودش خنجری کشید
گفتم به تو چه شاعر شیطان شدن بد است
شمشیر لینچان دم کشمش نمی برد
بی جلوه های وی‍ژه جکی چان شدن بد است
رویای دیو شاه پریان دریدن است
پس در نتیجه شاه پریان شدن بد است
ازهر بساط بی غل و غش یک هوا بگیر
یا یک هوا خودت شو از ایشان شدن بد است
یو سف نباش پیرهنت پاره از جلوست
از پشت هم که پاره شود آن شدن بد است
البته بر خواص کمی پاره گی خوشست
اینگونه بر عوام نمایان شدن بد است
ساسان به صرف دختر همسایه شان نبود
همسایه گفته همسر ساسان شدن بد است
سامان رفیق دایی ساسان رفاقتی
اینجا چرا نوشته که سامان شدن بد است
با این ردیف بد همه انگار بد شدند
بند ردیف شعر جوانان شدن بد است
پرسیده اند از سگ اصحاب کهف گفت:
بد خواب می شوید نگهبان شدن بد است
این کوچه های اول تهران خیالشان
پس کوچه های آخر تهران شدن بد است
این کوچه های اول تهران کجائیند
اصلا نه اینکه کوچه در ایران شدن بد است
اینها قرار بوده اتوبان شوند قبل
ماها که دیده ایم اتوبان شدن بد است
هر عابری که با تو عریض و طویل شد
احساس می کنی که خیابان شدن بد است
با قالی پرنده سلیمان به نام شد
بی قالی پرنده سلیمان شدن بد است
پس چون درخت آخر آبان برهنه است
حتما درخت آخر آبان شدن بد است
من میشوم شدن شده فعل همیشگیم
با اینکه پیش عرف کماکان شدن بد است
هر کار می کنیم و پشیمان نمی شویم
لعنت به هر که گفته پشیمان شدن بد است

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٩

شعری طنز


از ماست که بر ماست...

روزی ز ته لانه یکی موش به پا خاست          بهر طلب طعمه  پک و پوز بیاراست

از لانه برون آمد و شد جانب مطبخ                بنمود حریصانه نظر از چپ و از راست

ناگاه در آن گوشه یکی دیگ غذا دید             با شم قوی یافت که در دیگ مسماست

پیش آمد و یک لقمه از آن کرد تناول               بنگر که از آن لقمه ناباب چها خاست

شد سخت گرفتار شکم پیچه و دل درد         در معده خود دید عجب شورش و غوغاست

فریاد بر آورد و طلب کرد دو فرزند                    گفتا بشتابید که هنگام مداواست

زین دیگ ندانم جه غذا بود که خوردم            کز شدت دردش کمر من نشود راست

رفتند و از آن دیگ غذا بو بکشیدند                گفتند عجب بوی از این دیگ هویداست

دادند خبر مادر خود را ز قضیه                      گفتند در این دیگ غذا آفت جانهاست

با روغن ملعون نباتی شده پخته                 از بوی غذا صحت این مسئله پیداست

اینش عجب آمد که زیک قاشق روغن           این پیچش و دل درد و کسالت ز کجا خاست

بنمود نظر دید که آن روغن موش است        گفتا زکه نالیم که از ماست که بر ماست

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢۸

شعری طنز از حسام الدین

منم آن بچه پولداری که الان
تو می بینی مرا در این خیابان
همان هستم که شلوارم بود تنگ
لباسم هر ورش باشد به یک رنگ
به چشمم عینک Reyban گذارم
به گوشم گوشی واکمن گذارم
تو که مبهوت من هر روز بودی
مرا حتما شناسایی نمودی
پرایدم قرمز است و پاترولم زرد
دو بنزم را پدر از "آخن" آورد
دوسالی هم خودم رفتم به خارج
نوشتم اسم خود را توی کالج
و چون در تنبلی ممتاز گشتم
اروپا را که گشتم بازگشتم!
بهار مالزی را دوست دارم
زمستان سوی آلمان رهسپارم
روم گر بهر سرگرمی به پاریس
دو ویلا می خرم در"کان"و در"نیس"
اگر یک هفته در تهران بمانم
روم سوی فشم با دوستانم
تلکس و فکس من درجنب و جوش است
موبایلم نیز همواره به گوش است
خلاصه زندگی شیرین و خوب است
کجایش حاوی نقص و عیوب است؟
نمی دانم چرا بعضی ز مردم
نمی پویند راه لندن و رم؟!
اگر از غصه دنیا غمینی
سفر باید کنی حتی زمینی!
به یک جا ماندگاری حیف دارد
سفر سوی فرانسه کیف دارد!
چرا نالی ز کمبود و گرانی؟
سفر کن جان من تا می توانی!
ز بی نانی چرا هی می کنی غش؟
بخور شیرینی و پیتزا به جایش!
چرا آخر ژیان را دوست داری؟!
بخر بنزی به عنوان سواری!
چرا در شوش مسکن می گزینی؟
نداری ظرفی از پیرکس و چینی!
اتاق منزلت مانند گور است
بیا جردن، ببین اینجا چه جوراست؟!
کمی چون وقت من امروز ضیقه(!)
کنم ایجاز: هان ای بدسلیقه!
اگر از خوب و بد بی اطلاعی
بکن با بنده تشریک مساعی
بگویم تا چه چیزی برگزینی
و در دنیا کجاها را ببینی!
ولی فعلا ندارم وقت تفسیر
که پرواز هلندم می شود دیر!

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٧

شعر طنز هفت سین

خانمی با همسرش گفت این چنین:
کای وجودت مایه ی فخر زمین!
ای که هستی همسری بس ایده آل!
خواهشی دارم ... مکُن قال و مقال!
هفت سین تازه ای خواهم ز تو
غیر خرج عید و غیر از رختِ نو
"سین" یک، سیّاره ای، نامش پراید
تا برانم مثل برق و مثل باد
"سین" دوم، سینه ریزی پُر نگین
تا پَرَد هوش از سر عمّه شهین!
"سین" سوم، یک سفر سوی فرنگ
دیدن نادیده های رنگ رنگ
"سین" چارم، ساعتی شیک و قشنگ
تا که گویم هست سوغات فرنگ!
"سین" پنجم، سمع دستورات من!
تا ببالم من به خود، در انجمن!
آنگه، آن بانو، کمی اندیشه کرد
رندی و دوز و کلَک را پیشه کرد!
گفت با ناز و کرشمه، آن عیال!
من دو "سین" کم دارم، ای نیکو خصال!
گفت شویش: من کنون یاری کنم
با عیال خویش، همکاری کنم!
"سین" ششم، سنگ قبری بهر من!
تا ز من عبرت بگیرد مرد و زن!
"سین" هفتم، سوره ی الحمد خوان...
بعد مرگم، بَهر شوی بی زبان!

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٦

بحر طویل طنز از حالت

بحر طویلی از ابوالقاسم حالت:

    «آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد وپس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها و به هر سوی نظرها وبه تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی.

    در خیابان به بنائی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور ولی البته نبود آدم دل ساده که آن چیست؟ برای چه شده ساخته یا بهر چه کار است؟ فقط کرد بسویش نظرو چشم بدان دوخت زمانی.

    ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه پهلوی آسانسور به سر انگشت فشاری و به یکباره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر وزبون داخل آن گشت و درش نیز فروبست. دهاتی که همانطور به آن صحنه جالب نگران بود ز نو دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد واین مرتبه یک خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن. مردک بیچاره به یکباره گرفتار تعجب شد و حیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی.

    پیش خود گفت : که ما در توی ده اینهمه افسانه جادوگری و سحر شنیدیم ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسونکاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این کار خبر دار که آرم زن فرتوت و سیه چرده خود نیز به همراه در اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن او لذت و با او به ده خویش چو برگردم وزین واقعه یابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیر زنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای جوانی.»

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٥

شعری از استاد محمد جاوید


      طنز : معدن زر      
  
       
    
داشت مردی همسری پیر و علیل
بود از دست نق و نوقش ذلیل
طفلکی اوضاع جیبش زار بود
لاجرم او خارج از آمار بود
اصلا از اوضاع خود راضی نبود
سخت و قاچاقی تنفس می نمود
پیرزن روزی هوای کوچه کرد
میل تمر و قیسی و آلوچه کرد
چون که شد از خانه بیرون پیرزن
خورد ماشینی به او ، ای وای من
ریق رحمت را دودستی سرکشید
سوی آن دنیا سریعن پر کشید
حادثه رخ داد در ماه حرام
دید شوهر صحنه را از پشت بام
خودرو مربوطه هم بی ام و بود
داشت از هر سو برای مرد سود
بود دوبله نرخ خون پیرزن
جیب شوفر هم که سرشار از تومن!
از دیه شد وضع شوهر زیر و رو
داشت دیگر پیش مردم آبرو
باز آمد داخل آمار او
رفت با دستان پر بازار او
هرچه را می دید و عشقش می کشید
با کمال میل آن را می خرید
چون محرم بود، مردم سوگوار
مرد اما سرخوش و سرمایه دار
چون سر آمد عده آن پیرزن
خیس بود اما ازآن طفلک کنن
آگهی زد در مجله پیرمرد
در یکی از آن جراید های زرد
گر جراید جمع بستم بی خیال
اختیار شاعری بوده ، ننال
گفت دارم قصد تجدید فراش
با زنی پیر و به شدت آش و لاش
آن زنی که واقعن تاج سر است
معدن زر ، چاه نفت و گوهر است
گر بیابم همسری را این چنین
بر فراز آسمان ها یا زمین
نوکر حلقه به گوشش می شوم
گر بخواهد بنده موشش می شوم
گفت با « جاوید» رندی ناقلا
عمه ای دارم چو لوز و باقلوا
گر خورد حتی الاغی هم به او
می شود با مرگ جلدی روبرو
باب طبع اوست عمه جان من
واقعا هولوست! عمه جان من
می توانم عمه را عقدش کنم
این چک واخورده را! نقدش کنم
مهر او باشد ولیکن یک هزار
سکه البته ،نه زردک یا خیار

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٤

شعری از گروس عبدالملکیان

 دوستان وادب پروران عزیزم باز باید بگویم  و متذکر شوم که اشعار ایشان با تفکرات بنده کاملا متفاوت بوده و نقطه نظرات سیاسی ایشان صد درصد با بنده متمایز است اما بدلیل قدرت شاعرانه ایشان و استفاده از تمامی ارایه های ادبی زیبا نمیشود از اشعار این بزرگوار که پدری نیز شاعر وتوانا دارد گذشت

 اسب ها
                                       

ما چند نفر

در کافه ای نشسته ایم

با موهایی سوخته و

سینه ای شلوغ از خیابان های تهران

با پوست هایی از روز

که گهگاه شب شده است

ما چند اسب بودیم

که بال نداشتیم

    یال نداشتیم

   چمنزار نداشتیم

ما فقط دویدن بودیم

و با نعل های خاکی اسپورت

ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم
 
درخت ها چماق شده بودند

و آنقدر گریه داشتیم

که در آن همه غبار و گاز

اشک های طبیعی بریزیم

ما شکستن بودیم

و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم

عاقبت بر میز کوبیدیم

و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم

و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم

و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم

و مشت هامان را در جیب هامان پنهان کردیم...

 

باز کن مشتم را !

هرکجای تهران که دست می گذارم

                                   درد می کند

هرکجای روز که بنشینم

                           شب است

هرکجای خاک...
 
دلم نیامد بگویم !

این شعر

در همان سطر های اول گلوله خورد

وگرنه تمام نمی شد

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٢

شعری از بابا طاهر



خوشا آنانکه الله یارشان بی       بحمد و قل هو الله کارشان بی

خوشا آنانکه دایم در نمازند         بهشت جاودان بازارشان بی

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٢

طنزی سیاسی از شهرام شکیبا



 شکیبا، شهرام  - دکتر محمود احمدی‌نژاد، رئیس‌جمهور مملکت آتش ‌زده به مالش آن هم برای محرومان. البته خوبی‌اش این است که باز هم مثل همیشه بحث کاملاً کارشناسی شده و مطابق معمول، کار را به دست کاردان سپرده‌اند. طبیعی است وقتی پای «مال» وسط باشد، وزیر رفاه ، آقای صادق محصولی پا به عرصه می‌گذارد.

قضیه از این قرار است که در همایش مدیران ستادی و استانی وزارت رفاه و تأمین اجتماعی، آقای محصولی گفته است: «رئیس‌جمهور برای کمک به ساخت مسکن مهر، خودروی خود را در یک اقدام خیرخواهانه برای فروش واگذار کرد که اکنون این خودرو در مزایده بین‌المللی قرار دارد و مبلغ آن به زودی اعلام می‌شود.»
1- مگر یک پژوی 504 مدل 1973 چقدر می‌ارزد؟ نکند رئیس‌جمهور می‌خواهد گران بفروشد؟ قیمت یک همچین ماشینی نهایتاً کفاف خرید دو تا دستگیره در، یک سینک ظرفشویی، 5/1 متر کاشی، یک دوش و علمک حمام، 32 عدد آجر، نیم‌متر تیرآهن 18، سه تا کلید برق دوپل، دو تا دریچه کولر و 30 متر سیم برق است.
2- ما محرومین و بی‌خانمان‌های محترم ضمن تشکر از رئیس‌جمهور مردمی‌مان، به عرض می‌رسانیم که خانه نمی‌خواهیم. ایشان سرسیاه زمستان تنها اتومبیل خانواده را برای ما نفروشند و خانواده‌ را بی‌ماشین نگذارند. اتوبوس و مترو شلوغ است. تاکسی هم گران شده. ما اساساً راضی به زحمت نیستیم. با تشکر (جمعی از محرومین و بی‌خانمان‌های خودجوش با مسئولیت نامحدود.)
3- پیش‌بینی می‌کنم با توجه به بین‌المللی بودن حراج، مشهدی هوگو چاوز، رئیس‌جمهور کشور دوست، برادر و سوسیالیست، ونزوئلا در این مزایده برنده شود.
4- مشکلات محرومان که یکی، دو تا نیست لذا به احتمال قوی رئیس‌جمهور در ادامه حراج دارایی‌هایش به فروش اقلام زیر نیز مبادرت می‌کند:
- دو عدد کاپشن، برای تسهیل ازدواج جوانان.
- یک لنگه کفش (جفت همان که در یک دیدار مردمی به شکلی خودجوش گم شد) برای تهیه مبلغ اجاره‌بهای لوح کورش.
- یک عدد اسلام‌شناس برجسته، برای پرداخت وام به یک هنرمند که توحید در عکس‌هایش متجلی است.
- 10 عدد بلیت مترو برای کمک هزینه سفر حج 10بازیگر
- و...
لطفاً پیشنهادهایتان را برای حراجی بزرگ اجناس رئیس‌جمهور و موارد مصرف در قالب کامنت مطرح نمایید.
آگهی مزایده
یک عدد پراید سفید تصادفی به پایین‌ترین قیمت پیشنهادی واگذار می‌شود.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢۱

بازهم شعری از خانم صدیقه حسینی


لرزیدنم میان تو و ...[لکه ی منی]
خوابیده ای کنار من و فکر رفتنی
زیر پتوی یخ زده ام گریه میکنم
بنویس روی خاطره هایم "شکستنی"
هی داغ خوردمت وسط بوسه ای نچسب
مثل جلز ولز وسط سرخ کردنی
[دکتر نگاه کرد به بغض ته گلوم
با یک چراغ قوه و یک چوب بستنی]
هی سرفه سرفه در تن تو پخش می شوم
خوابیده ای کنار من و فکر آن زنی
یک زن که ضلع گمشده ی این مثلث است
تقسیم کردنت وسط درد و من...بس است!
من نقش دست چندم این خاله بازی ام
که نسبتم هنوز به تو نامشخص است
از خواب نیمه کاره ی تو می پرد به هیچ
یک زن که توی زندگی ات بی همه کس است
[حالا تمام خاطره هایم شکسته است]

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٠

شعری از خانم صدیقه حسینی


پاره و پاره...نخی ام بعد از این

همنفس جایخی ام بعد از این

برفکی از تلویزیون تنت

سرد شده رابطه ی با منت

کنترلم میکنی از توی هال

میبری ام توی هزاران کانال

چشم تو هی وصله به من دوخته

آش نخورده دهن سوخته

سرخ تر از روغن داغت شدم

کورتر از چشم اجاقت شدم

شاد شدم در ته ِ سریال ها

گل زدمت در تب فوتبال ها

خسته دویدم پی یک چیز گرد

این شبکه آن شبکه میز گرد

حرف به حرفت پر و خالی شدم

وارد یک بیست سوالی شدم

حدس زدی باز برهنه مرا

حذف شدی صحنه به صحنه مرا
 
خواب من و تو توی کانال هفت

بوسه ی شیرین تو بر...برق رفت!

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٩

بانوی دیگر از دیار جنگ

 

زهرا حسین زاده



زهرا حسین زادهدر سال ۱۳۵۹ خورشیدی به دنیا آمده است . دو سه سالی است شعر می سراید و در شهر مشهد سکونت دارد.



پیش این مترسکها

لب دریاچه ها کج می کند ابروی ماهش را
به چنگ باد و آتش می دهد طرح نگاهش را
دلم را می کشاند سمت قبرستان، بیا طوفان!
ببر با خود، بسوزان پیرهن های سیاهش را
همان عصری که پیش این مترسک ها زمینم زد
به گندم ها قسم، روی سرم پاشید کاهش را
دعای موش کورم پلک ابری را نجنبانید
تامل می کند باران، نمی شوید گناهش را
چنین رسوا، چنین صوفی، جدا از خویش می خواهد
اسیر زلف زنجیرم، پذیرم هر سه راهش را
سپیدی را سیاهی خوش کند در جنگل مویش
قطارم می رود، آهسته بردارد کلاهش را

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱۸

بازهم شاعری از دیار جنگ

 

سید فریدون ابراهیمی



سید فریدون ابراهیمیجوانیست که در جریان چند سال اخیر به قافلهء ادب فارسی - دری پیوسته است. او در سال ۱۳۵۷ خورشیدی زاده شده است و پس از سالیانی بار دوری از زادگاهش را بر دوش محسوس نموده است. سال ١٣٨٠ مجوعه شعری ( نگاه پنجره و ماه ) را به نشر رسانید. او اکنون در کابل همکار هفته نامه کابل است.


در برودت شبانه

از من از طلوع برگ از بهار مپرس
از من از سروش صبح بی غبار مپرس
خسته ایستاده ام در آستان سکوت
از من از پیام سبز جویبار مپرس
من که دیر هاست تشنه تشنه سوخته ام
از من از طنین و طرح آبشار مپرس

سهره از صلیب شاخه انتحار نمود
شاخه از سماجت شب انکسار نمود
از هجوم مرگ سوگوار و خسته دلم
در برودت شبانه یی شکسته دلم

از من از غم عقامت جوانه بپرس
از من از شبان سرد بی نشانه بپرس
از من از سقوط از من از شکسته شدن
از من از تگرگ و تیر و تازیانه بپرس
از من از هبوب تند و خشک سال عجیب
از من از هجوم مرگ صد فسانه بپرس

از من از طلوع برگ از بهار مپرس
از من از سروش صبح بی غبار مپرس

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٦

بانوی شاعر از دیار جنگ

 

لیلا صراحت روشنی


لیلا صراحت روشنی در سال ۱۳۳۷ خورشیدی در شهر چاریکار مرکز ولایت پروان به دنیا آمد. لیسانسیه دانشکده ادبیات دری دانشگاه کابل و یکی از چهره های مطرح زن درعرصه شعر معاصر افغانستان است. از او سه مجموعه شعری به نام های ( طلوع سبز ) ، ( تداوم فریاد ) و ( سنگها و شیشه ها ) به چاپ رسیده است . او اکنون مقیم کشور هلند میباشد.

سرود رهایی

بیا که قامت سبز صدات را بسرایم
به تار های دلم چشم هات را بسرایم
در آبشار نگاهت تی فسرده بشویم
ز شب رهیده طلوع صفات را بسرایم
به دست هات دل مبتلام را بسپارم
رها ز خویش شوم مبتلات را بسرایم
به چشمه سار تنت خویش را رها بنمایم
و به تمامت خود روشنات را بسرایم
چو در شکوه حضورت نماز عشق بخوانم
در انتهای شبم ابتدات را بسرایم
به دیده پردهء راز نهفته را بدرانم
و قطره قطره دل آشنات را بسرایم

سکوت میکشدم ای سرود سبز رهایی
بیا که قامت سبز صدات را بسرایم

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٦

مسابقه شماره 4

 با سلام خدمت تمامی ادب دوستان بر ان شدم امشب از سئوال ادبی  صرفه نظر نموده  و با توجه به مسائل روز  میهن عزیزمان سئوالی سیاسی  مطرح نمایم

حال از شما عزیزان میخواهم که پاسخ دهید که چرا امریکای جهان خوار و این امپریالیست اشغالگر با تمام قدرت مالی نظامی تبلیغاتی و.......به ایران اسلامی حمله نظامی نمیکند  لازم بذکر است پاسخ  شاید یک جمله کوتاه و یک کلمه کلیدی باشد

بدیهی است طبق قرار همیشه به برنده مسابقه یک سکه یک و نیم گرمی پارسیان با نقش کوروش به رسم یاد بود اهدا خواهد شد

بدرود و موفق باشید

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٥

شعری از مژگان عباسپور


امشب کسی به  سیب دلم  ناخنک زده  است!
بر زخمهای کهنه ی  قلبم نمک زده است!

این غم نمی رود به خدا از دلم، مخواه!
خون است اینکه بر جگر ِ من شتک زده است

قصدم گلایه نیست، خودت جای من، ببین
ما را فقط نه دوست، نه دشمن، فلک زده است!

امروز هم گذشت و دلت میهمان نشد
بر سفره ای که نان دعایش کپک زده است!

هرشب من -آن غریبه که باور نمی کند
نامرد روزگار، به او هم کلک زده است-

دارد به باد می سپرد این پیام را:
سیب دلم برای تو ای دوست، لک زده است! می‌خواهم  بماند برای مدتی…
.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٤

هنرمند کیست

خبرنگار می پرسد:"هنرمند کیست؟" ونه گات پاسخ می دهد:"در معادن ذغال سنگ،برای آگاهی از وضعیت گاز معدن، پیش از ورود کارگران پرنده ای آوازه خوان را از دهانه به داخل معدن رها می کنند،پس از دقایقی اگر صدای پرنده باز هم به گوش رسید،مطمئن می شوند که معدن،گاز سمی خطرناک ندارد، اما اگر صدا قطع شد....!!!هنرمند و نقش هنرمند همانند همین پرنده است.


   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱۳

شعری از گروس عبدالملکیان

 

وقتی کلید را

در جیب هایم پیدا نمی کنم

نگرانِ هیچ چیز نیستم

 

وقتی پلیس

دست بر سینه ام می گذارد

یا وقتی که پشت میله ها نشسته ام

نگرانِ هیچ چیز نیستم

 

مثل رودخانه ای خشک

که از سد عبور می کند

و هیچکس نمی داند

                          که می رود یا باز می گردد

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٠

شعری از علی عبدالهی

من یا تو ؟


من تاریکم یا تو
در این راه شیری
که تو را نمی‌یابم
یا تو می‌گریزی
که نیابمت
به هیچ سال و هیچ ماه
و هیچ روز؟

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٩

شعری از خانم لیلا صادقی

 

محلی از اعراب

محل من از اعراب به بیابانی می‌رسد
خالی از سکنه
خالی از تفنگی که شلیک می‌کند
به لک لک‌های روی تنم
به دودکش‌هایی که لانه می‌کنم از فرط تنهائی
که طواف می‌کنند دلم را که سنگ
که تنگ می‌شود از دودی که می‌رود توی چشمم

شهری که از تو شروع می‌شود
چرا نمی‌گذرد از رودی که می‌دود تا بیابان
آن طرف‌تر از چشم‌هایی که می‌بندی
قطاری رد می‌شود از انگشت‌هایم
که می‌شمرد که می‌شمرد این روزهایی که می‌روی
پیاده می‌شوم قطره قطره
تا آخر همین ایستگاه
به دریایی که چشم‌هایت را باز می‌کنی و
تمام می‌شود سرم روی شانه‌ات.

--------------
2/8/1389
لیلا صادقی

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۸

انواع شناخت درمبانی فلسفه

انواع شناخت
انسان به دو نوع شناسایی کاملاً متمایز از یکدیگر مجهز است 1- شناخت حصولی یا تصویری 2- شناخت حضوری یا وجودی.
شناخت حصولی دور از ابهام است مثل شناخت و تصویری‌ که از چهره دوستانتان دارید اگر صورتی از وی در ذهن شما حاصل نشود آگاهی از او نخواهید داشت این نوع علم را حصولی یا تصویری گویند حال اگر سؤال شود خود این تصویر شخص مورد نظر را چگونه می شناسیم جواب این استکه این صورت در ذهن حاضر است و با ذهن یک موجود واحد را ساخته اند و شناخت ما از این تصویر برابر با حضور خود همین تصویر است ولی ذهن تصویری از اشیاء می گیرد و در عین حال بهمین تصویر نیز کاملاً و بدون واسطه تصویر دیگر علم و شناخت دارد و اگر به این تصویر علم نداشته باشد محالست عالم خارج را بشناسد.
صرف تصویر از اشیاء گرفتن ملاک و معیار علم و آگاهی نیست به عبارت دیگر اگر علم حضوری به صورت تصاویر ذهنی نباشد علم حصولی به عالم خارج بی معنی است و از اینجا بی پا یگی‌ و قشری بودن بسیاری‌ از تعاریف درباره شناخت و آگاهی‌ روشن می‌ شود.
 تقسیمات علم حصولی
علم حصولی همواره بواسطه صورت یا تصویری تحقق پیدا می کند علم حصولی به سه قسم: حسی ، خیالی و عقلی تقسیم می شود. در ادراک حسی حتماً باید در مقابل شما حاضر باشد در زمان و مکان در ادراک خیالی نیزشی مورد شناسائی‌ جزئی است لیکن لزوم‍ی ندارد که در زمان و مکان خاصی‌ آن را ادراک کند بنابراین ادراک حسی یا خیالی هر دو در مورد اشیاء جزئی‌ و خاص صادق است اما ادراک خیالی‌ مقید به زمان و مکان نیست و لزومی ندارد در مقابل شما قرار داشته باشد در ادراک عقلی شی مورد ادراک و باصطلاح معقول شیء خاصی‌ و جزئی نیست بلکه امری کلی و شامل افراد کثیر است مثل مفهوم انسان به معنی موجود دارای اندیشه.

  ادامه مطلب  
   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٧

شعری از سهیلا میرزایی



دیواری که تا گلویم خط شده بود
 
 بالا می آید                 

مادرم گفته بود

پشت پای مسافرم آب بپاشم

گفته بودم هرگز سین ام در سنت هایش جا نمی گیرد

 و این پارچ لب پر

هیچ زمینی را تر نکرده است                                          

بپاشم یا نپاشم مشغول ام نمی کند

روی تیغه ای که راه می روم

                           بالا می آیی

مادرم سر بر می گرداند

که دنیا پر از نامرد است                                                                          
و                                                             
                                                                                                                         سین ها زیر دست و پا جا مانده اند                   

خندیده بودم قاه قاه

از دیوارها ریخته بودم
 
این روزهایم دست پاچه اند

دل ام روی قناری های لال

شرط بندی کرده است       

شهر در طول و عرض اش

                 خیس می نویسد
                                 
انتظار تا زیر ران ام کشیده می شود

مخفی تر از شعر عریان شده ام

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٧

شعر یاس

 

دکمه


چشم هام به نورکم عادت کرده اند
به آن ها دکمه دوختم
در تاریکی لمس ام کن!

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٦

شعری از پژمان بختیاری


در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گویم کارایشی از عشق کس این خانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قضیه اسکندر و دارا ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٥

بازم از محمد علی بهمنی

من شاعر معاصر قرنی ندیده ام

قرنی که در تخیل خود آفریده ام

قرن حواس های رباطی که واقفند

بر بوده های هوش و حواس پریده ام

شاید که ذهن نیمه ی گمگشته ی من است

تازه ترین رباط که امشب خریده ام

مبهوت مانده ام که چرا چند لحظه پیش

درلحن او صدای خودم را شنیده ام
 
حتی هنوز روی لبم داغ بسته است

طعمی که از کنایه ی تلخش چشیده ام

درک من و تو درک دو هم روزگار نیست

من نیز بارها به توهم تنیده ام
 
وقتی که رو به روی زنی ایستاده ام

وقتی به فهم دیگری از او رسیده ام
 
اما من رباط که حافظ نخوانده ام

برگی هم از طبیعت نیما نچیده ام
 
راهی که سالهاست در آن پرسه می زنی

هم بی زمان تر از تو به آنی دویده ام
 
هم یافتم تفاوت ما ریشه ای تر است

تو تن سپرده ای و من از تن بریده ام
 
دریافتم که عشق همان درک مولوی ست

از نی که خون هفت رگش را چکیده ام

دریافتم که شعر مسیحای دیگری ست

حیفا که مثل تو به صلیب اش کشیده ام

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٤

شعری از محمد علی بهمنی


هنوز هیچ کسَم پُر نکرده به میزان

 
منی که پُر شدنی نیستم به خاک بریزان

 
*

خَلاف لافِ من ،- ای قافِ عشق! بانوی اول

 
به اشتباه مکن هدیه ام برای کنیزان


هوایی تووآن لحظه های مرزستیزم

 
وازحصار خود،- این رفته تا همیشه -،گریزان


تو دشمنی کن مگذار درسکوت بپوسم

 
تو دوستی کن و برخویشتن مرا به ستیزان
 

نیازمند هجومی به غارت توام ، - اما


چگونه جان ببرم از شکست ؟ آی ... عزیزان


*

هنوز هیچ کسَم پُر نکرده به میزان


منی که پُر شدنی نیستم ، به خاک بریزان

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۳

باز شعری از فاضل نظری


آهنگ

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢