اساتید در قید حیات را دریابیم


بیاد استادان دانشگاه ادبیات

از علی حجازی

دستم گرفت

دل دادمش بدست

کامی گرفت چند

دست و دلم شکست

آنک به کوچه است مغرور ومست مست

من حیران ز کار خویش

او در هوای دست

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۳٠

از دفتر شعرهای بی نشان

"  کلاغ پر"       

گفتند : «کلاغ»، شادمان گفتم : «پر»
گفتند : «کبوترانمان»، گفتم : «پر»

گفتند : «خودت»، به اوج اندیشیدم
در حسرت رنگ آسمان گفتم : «پر»

گفتند : «مگر پرنده ای؟»، خندیدم
گفتند : «تو باختی» و من رنجیدم


در بازی کودکان فریبم دادند
احساس بزرگ پر زدن را چیدم
آنروز به خاک آشنایم کردند
از نغمه پرواز جدایم کردند
آن باور آسمانی از یادم رفت
در پهنه این زمین رهایم کردند

گفتند : «پرنده» ، گریه ام را دیدند
دیوانه خاک بودم و فهمیدند
گفتم که «نمی پرد» ، نگاهم کردند
بر بازی اشتباه من خندیدند ...

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٦

شعری از فاضل نظری

گنج

شعله انفس و آتش‌زنه آفاق است
غم قرار دل پرمشغله عشاق است

جام می‌ نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرین مرتبه مست‌شدن اخلاق است

بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم
لب ساقی به دعاگویی من مشتاق است

بعد یک عمر قناعت دگر آموخته‌ام
عشق گنجی است که افزونی‌اش از انفاق است

باد، مشتی ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢۳

از دفتر شعرهای بی نشان

 

" افق روشن "

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پرواز خواهیم داد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت؛

    روزی که کمترین سرود بوسه است

    و هر انسان برای هر انسان برادری‌ست.

        روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند

        قفل افسانه‌ایست؛

       و قلب برای زندگی بس است...

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی...

    روزی که آهنگ هر حرف، زندگی‌ست

   تا من بخاطر آخرین شعر رنج قافیه نبرم...

روزی که هر لب ترانه‌ایست

تا کمترین سرود، بوسه باشد...

         روزی که تو بیایی،          برای همیشه بیایی

         و مهربانی با زیبایی یکسان شود...

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

                     و من آن روز را انتظار می‌کشم...

حتی    روزی که    دیگر نباشم....

 

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٩

شعری از یاور مهدی پور

مه  در  خیابان

راه  می رود

چشم ها و   پنجره ها  خیس  می شوند

اندوه  را

چگونه  قسمت  کرده اند

که  در  دل  هر  خانه ای

قدری  پیداست

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٥

خوزستان (ابادان)

از جنوب امده بود

از دیاری صمیمی وغریب

از همان خوزستان

مردم سامانش چه صفایی دارند

وسلام و قدم تک تک انها ابدیست

با صفا و گرمند

مهربان وبا عشق

ونگاشان معصوم

گرجه از موتن خود دور شدند

از افق روشنتر

محبت را میجویند درخم ایینه ها

تنهایی بی کسی بی مهری

در شهر پر از رویاها می اید

اما همچنان خاموشند

ودر ان شهر که نامش تا ابد جاوید است

مردمی زیسته اند

بواقع اباد

نام او متل خودش ابادان

حال در گوشه ای این خاک وطن جه غریب است غریب

کوچه ها نخلستانها همه از ویرانی منالند

گوش به یک موسقیند

اهنگ روییدن

وحدت وساختنی شهری خوب

وکجاست ان همدلی وهمدردی

که بداند محبت خوب است

وکمک همدردی هر دو واژه های در لغتنامه یک عاطفه اند

وبدانیم در کنار همه انانیم که سفره هاشان همه از مهر ووفاست

تقدیم به همه شهیدان ابادان و خوزستان و همسرم که اهل ابادان است

١٣٧۵ ابادان منطقه بریم میدان الفی

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٩

نامه فروغ

نامه فروغ فرخزاد به پرویز شاهپور بعد از طلاق

 


تاریخ نامه? یک شنبه 23 دی ماه

پرویز عزیزم وجهی را که برایم فرستاده بودی امروز دریافت کردم نمی دانم چه طور از تو تشکر کنم . هر چند تو دیگر برای من از دست رفته ای ولی هیچ وقت خاطره ی تو از قلبم بیرون نمی رود بارها به تو گفته بودم که بعد از تو دیگر زندگی من هیچ خواهد بود و حالا این حقیقت را به خوبی احساس می کنم . روی بازگشت به طرف تو را ندارم و اصلا نمی خواهم با دیوانگی ها و سبکسری های خودم باز هم زندگی تو را خراب و مغشوش کنم و هیچ چیز دیگر هم نمی تواند بعد از تو مرا به طرف خود جلب کند . حتی شعر ...
حتی شعر که فکر می کردم همه ی جاهای خالی زندگی ام را پر خواهد کرد . حالار نظرم آن هم حقیر و بی معنی جلوه می کند . گاهی اوقات دلم می خواهد در تاریکی گم بشوم. از خودم می گریزم . از خودم که همیشه ی مایه ی آزار خودم بوده ام . از خودم که نمی دانم چه می کنم و چه می خواهم .... پرویز به خدا زندگی ام به گوری شباهت دارد به گوری که پیکر مرا در خود می فشارد و امیدهای روشنم را می پوشاند . از همه چیز بدم می اید . من با 21 سال زندگی به قدر زن های 60 یا 70 ساله پیر شده ام . گاهی اوقات از خودم می پرسم که برای چه زنده ام . زندگی وقتی خالی از عشق و نوازش بود ، وقتی چشم های مردی با محبتی سرشار پیوسته نگران انسان نبود، وقتی انسان احساس کرد که تنهاست به چه درد می خورد . یاد حماقتمان می افتم . یاد آب تنی هایی می افتم که ظهرهای گرم تابستان با هم می کردیم ، یاد دعواهایمان می افتم . صورت تو مثل یک نقطه ی روشن جلوی چشم هایم چرخ می خورد . چرخ می خورد گریه ام را در گلو خفه می کنم . نمی خواهم کسی بفهمد که هیچ وقت نمی توانم تو را فراموش کنم . پرویز به خدا با همه ی دیوانگی هایم دوستت داشتم و دوستت دارم و شاید به حرف من بخندی شاید پیش خودت بگویی چه طور ممکن است زنی که مردی را دوست دارد به آن مرد خیانت کند . ولی با این همه من دوستت داشتم . تصور دوری از تو همیشه قلبم را می لرزاند از آن روز که تو رفته ای همه اش خواسته ام خودم را و دیگران را گول بزنم ولی هر وقت اسم تو جایی برده می شود با کمال ناتوانی و عجز احساس می کنم که بعد از تو محال است دیگر بتوانم مردی را با آن کیفیت دوست داشته باشم و خوشبختی و آرامش در زندگی من با رفتن تو مثل خورشیدی غروب کرد . من این وضعیت را برای خودم پیش بینی کرده بودم . من در آن لحظه ای از تو جدا شدم که تو را بیش از همیشه دوست داشتم. من با علم به این که با جدایی از تو دیگر همه چیز برایم به پایان می رسد این جدایی را خواستم نه برای این که آزاد باشم و بلکه برای این که خودم را مستحق آن عشق و خوشبختی که تو به من می دادی نمی دانستم . من خودم را نبخشیدم . گناهم را نبخشیدم . بگذار بدبخت باشم . بگذار زندگی ام خالی از عشق و تهی از خوشبختی باشد . برای من که به عشق و خوشبختی ام خیانت کردم چه مجازاتی شایسته تر از وضعیت فعلی می تواند وجود داشته باشد . حالا هر وقت زن و شوهرهای جوان و خوشبخت را در کنار هم می بینم بی اختیار دستی به قلبم چنگ می زند . یاد آن روزهایی می افتم که خودم از همه ی آنها خوشبخت تر بودم . تو را داشتم . تو را با قلب پک و مهربانت .... و در قلبم گریه می کنم . آه اگر در اینجا هم دیر وجود داشت من بدون شکمی رفتم و راهبه می شدم حس می کنم که چیزی مرا بی اختیار به طرف مذهب و خدا می کشد . دلم می خواهد همه ی لذت های دنیوی را زیر پا بگذارم و خرد کنم . دلم می خواهد قوی تر از طبیعت بشوم . دلم می خواهد سر تا پا نور و محبت باشم و خاطره ی زندگی گذشته ام را با پناه بردن به بی خودی و هوس رانی خراب نکنم . پرویز برای من همه چیز تمام شده . تنها زندگی مانده ، زندگی با بازی های مکررش من از خودم وحشت دارم . من هیچ وقت نمی خواهم با خودم تنها بمانم . زیرا تو در من زندگی می کنی و تو مرا به گریه می اندازی . هر چه در اطرافم وجود دارد مرا می لرزاند . دلم می خواهد حرف هایم را باور کنی . اینها حرف نیست . پرویز به خدا ناله و فریاداست . داشتم خفه می شدم . از بس به دروغ گفتم که هیچ غصه ای ندارم . دیوانه شدم همه ی زندگی ام درد است ...درد ... نمی دانم عظمت مفهوم این کلمه را درک می نی یا نه ؟ وقتی می گویم درد تو به دردی فکر نکن که جسم انسان ممکن است از یک بیماری شدید بکشد ... نه ... روحم درد می کند و دلم می خواهد خودم را یک مرتبه راحت کنم . پرویز تتو دیگر رفتی مثل ابری که آهسته از روی آسمان گذر می کند و چشم های مردم با حیرت در زیبایی آن خیره می شود . نمی توانم به دنبالت بیایم زیرا وجود خودم را مثل یک زهر کشنده برای کشتن خوشبختی تو می دانم تو رفتی و زندگی من از نوازش های تو تهی شد . اما یادت هست شب ها ... و روز ها .... دقیقه هاو لحظه ها ... همه پر است از یاد تو ... و گریز من ... توی اتاق می نشینم سرم را میان دو دست می گیرم و به خودم می گویم نه نه ، نه نه دیگر نباید به او فکر کنی . او مثل آب بخار شده او مثل خورشید غروب کرده فکر کن او نبوده و نیست اما صورت تو جلوی چشم هایی چرخ می خورد . یاد حماممان می افتم . یاد آب تنی هایی می افتم که ظهرهای گرم تابستان با هم می کردیم . یاد نوازش های پر از صمیمیت تو می افتم . پرویز به خدا بدبخت هستم و این بدبختی مثل شرابی مرا مست می کند . این بدبختی اعصاب مرا تخدیر کرده تو را می خواهم و نمی خواهم ، نمی خواهم زیرا بدبختی را از من می گیری و می خواهم به این جهت که آرامش من هستی نباید حرف های من به نظر تو خیلی رمانتیک باشد ولی باور کن که این طور احساس می کنم . می دانم که نباید این حرف ها را برای تو بنویسم . می دانم که دیگر تو مال من نیستی اما نمی شود . نمی توانم همین یک دفعه را بگذار بگویم بعد دیگر نامه نمی نویسم . پرویز امروز برف می اید بعد از چهار سال امروز دارم رنگ برف را می بینم یادم می اید همیشه به تو می گفتم که اهواز ما را از دیدن برف محروم کرده و در دلم شوقی داشتم که زمستان حقیقی را با چشم هایی ببینم اما حالا مثل این است که این برف روی قلب من می بارد و سردی مشئوم آن را در تمام رگ ها و اعصابم احساس می کنم . کاش این برف روی گور من می آمد و من حالا زنده نبودم یا اگر زنده بودم برف را با تو تماشا می کردم و پرویز به من نخند حرف هایم را مسخره نکن به خدا دلم می خواهد به یک جایی فرار کنم که گذشته ام را نبینم و دلم می خواهد دیوانه شوم و شعورم از بین برود . تا گذشته ام را به یاد نیاورم زیرا گذشته حسرت را در قلب من زنده می کند و سراپای وجودم را از ناکامی و درد می لرزاند . شاید تو تصور کنی که حالا من خوشبخت هستم . حالا آزاد و راحت هستم و حالا به هدفم رسیده ام اما نه تنها مرگ می تواند مرا از دست خودم برهاند و آسایش به من ببخشد اگر خواستی برای من جوابی بنویس . من آرزویم این است که خوشبختی تو را ببینم . چون نمی توانم دیگر بیش از این بنویسم .
خداحافظ به یاد گذشته تو را می بوسم .
 یک قطعه عکس برای من بفرست لازم دارم .


فروغ

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٦

شعری از گروس عبدالملکیان

باد که می آید

خاکِ نشسته بر صندلی بلند می شود

می چرخد در اتاق

دراز می کشد کنار زن ،

فکر می کند

به روزهایی که لب داشت.

 

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱