اساتید در قید حیات را دریابیم


بیاد استادان دانشگاه ادبیات

دلباخته (فاضل نظری)

قبل از هر چیز بایستی از دوستی تشکر و تفدیر نمایم که من را با او اشنا نمود شاعری که بحق می توان او را نادره ای در ادب پارسی بر شمرد


دلباخته

ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ
من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ

گر شور به دریا زدنت نیست از این پس
بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ

با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!
اکنون تو ز من دل‌زده‌ای! من ز تو دلتنگ

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱

پایان روز


تک سلولیِ ساعت
چیزی به اشتباه می میرد
و آفتاب که نم برداشته است ، خیس و مات است
اگر به این خطوط ادامه دهم؛
آن شیء منجمد که اسیرِ دست توست به اشتباه می لغزد
و گرنه چندی ست که روز به پایان رسیده است

 

از شعر های نا تمام

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۳۱

مسابقه سوم

 

با عرض پوزش از تمامی دوستان که در این هفته منتظر برگزاری مسابقه و طرح سئوال بودند و  از هفته گذشته قرار بود سه شنبه امروز این مسابقه انجام گیرد و سئوال مسابقه پرسیده شود بدلیل پیشداوری دوست عزیزمان ( شهاب عزیز) که بسیار ناشیانه بود این مهم صورت نمی گیرد اما چون می دانم خانم باران روز یک شنبه متوجه جواب شده بود و همچنان خوداری نموده بود از ایشان تقدیر می نمایم

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۳٠

تقویم

 

تقویم

 

همان منشور مدورم که از دو قرن پیش به تو وُ تاریخ پیچیده است
شبیه همان چشم هایی شده ام که به ساعت دوخته ام هزار وُ پانصد سال
به روزهایی شکسته، ضمیمه در تقویم
چسبیده ام ده قرن
که در هوا شکارم کردی
و تقویم را بهم زدی
پریروز

از اشعار یاس

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٩

سکوت


سکوت

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

واندکی سکوت......

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۸

شعری از استاد دکتر محمد روحانی



                                             < < <  بـه گـل سـفـر کـن> > >

 

بـه گـل سـفـر کـن و شـعـر بـهـار را  بـنـویـس    تــرانــه هــای  خــوش انــتـظار  را  بنـویس
 
سـرود شـوق بـخـوان در حـلـول سـبـز  چـمن   پــی شــکــفــتـن گـل  نـو بهار  را   بنویس

بـنـفـشـه سـان ،  هـنـر آب را  تـمـاشـا  کـن     کــتــاب زمــزمــه ی  آبــشــار  را   بـنویس

 بـه بـیـقـراری  جـان  اعـتـبـار نـیـسـت هـنـوز    بــیــا بــه دفــتــر دلــهـا  قـرار   را  بـنـویـس

اگـر نـوشـتـن  یـک  واژه  فـرصـت آمـده اسـت    قـلم بـه حـادثـه بـسپـار  و  یـار را  بـنویس

 هــنــوز  تــازگـی  ســرخ بـار  آیـنـه  هـاسـت    به سوی سیب سفر کن ، انار  را  بنویس

به انــتــظار نـشسـتن خـوشـسـت بـرسر راه  نگاه چشم به  راهم ، غـبـار   را   بنـویـس

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٧

زندگی انسان

زندگی منشوری است در حرکت دوار منشوری که پرتو پر شکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی خیال انگیز و پر شور ساخته است تقدیم به شما ای عزیز
زندگی نقشی است بیهوده
که با دست حوادث رنگ میگیرد
ابتدا با یک تصادف نطفه میگیرد
سپس با هر تصادف لحظه ها را رنگ میبخشیم
بدنبال تصادف نیز میمیریم
راه ما از هیچ تا پوچ است
سنگ فرش دل تمامش
شادی و اندوه
پیش پای ما سرابی خوش
در گلوها مان لحظه ها انبوه
با امیدی عاقبت نو مید
شب پی ما
ما پی خورشید
یا علی مدد شاعر شعر نیمه کاره

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٥

یک حماسه

شعر زیر یکی از اشعار زیبای محمد حسین جعفریان است که بدلیل زیبایی  این شعر بر ان شدم در هر 3 وبلاک امشب قرار بدهم امید است مورد پسند شما ادب دوستان قرار گیرد


فصل‌های پیش از این هم ابر داشت
بر کویرم بارشی بی‌صبر داشت

پیش از اینها آسمان گلپوش بود
پیش از اینها یار در آغوش بود

اینک اما عده‌ای آتش شدند
بعد کوچ کوه‌ها آرش شدند

از بلند از حلق آویزها
قلب‌های مانده در دهلیزها

بذرهایی ناشناس و گول و گند
از میان خاک و خون قد می‌کشند

بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای حسن القضاء را دیده اند
عده‌ای را بنزها بلعیده اند

بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند

ای بی جان ها! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید

توچه می‌دانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش،‌ رقص مرگ را

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناسه چیست

تو چه می‌دانی سقوط "پاوه" را
"عاصمی" را "باکری" را "کاوه" ‌را

هیچ می دانی"مریوان" چیست؟‌ هان!
هیچ می‌دانی که "چمران" ‌کیست؟ هان!

هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟
هیچ می‌دانی "دو عیجی"‌ در کجاست؟

این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی سر است

با همان‌هایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند

پای خندق‌ها احد را ساختند
خون فروشی کرده خود را ساختند

زنده‌های کمتر از مردارها
با شما هستم، غنیمت خوارها

بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه! لعنت بر شما

باز دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولی الامر شماست

با همانهایم که بعد از آن ولی
شوکران کردند در کام علی

باز آیا استخوانی در گلوست؟
باز آیا خار در چشمان اوست؟

ای شکوه رفته امشب بازگرد!
این سکوت مرده را درهم نورد

از نسیم شادی یاران بگو
از "شکست حصر آبادان" بگو!

از شکستن از گسستن از یقین
از شکوه فتح در "فتح المبین"

از "شلمچه"، "فاو"‌ از "بستان" بگو!
از شکوه رفته! از "مهران"‌ بگو!

از همانهایی که سر بر در زدند
روی فرش خون خود پرپر زدند

شب شکاران سحر اندوخته
از پرستوهای در خود سوخته

زان همه گلها که می بردی بگو!
از "بقایی" از "بروجردی" بگو!

پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند

عشق بود و داغ بود و سوز بود
آه! گویی این همه دیروز بود

اینک اما در نگاهی راز نیست
تیردان پرتیر و تیرانداز نیست

نسل های جاودان فانی شدند
شعرها هم آنچه می دانی شدند

روزگاران عجیبی آمدند
نسل های نانجیبی آمدند

ابتدا احساس هامان ترد بود
ابتدا اندوهامان خرد بود

رفته رفته خنده ها زاری شدند
زخم هامان کم کمک کاری شدند

خواب دیدم دیو بی‌عار کبود
در مسیل آرزوها خفته بود

خواب دیدم برفها باقی شدند
لحظه‌های مرده ام ساقی شدند

ای شهیدان! دردها برگشته اند
روزهامان را به شب آغشته‌اند

فصل هامان گونه‌ای دیگر شدند
چشمهامان مست و جادوگر شدند

روحهامان سخت و تن آلوده‌اند
آسمانهامان لجن آلوده‌اند

هفته ها در هفته ها گم می‌شوند
وهم‌ها فردای مردم می‌شوند

فانیان وادی بی سنگری!
تیغ ها مانده در آهنگری

حاصل آغازها پایان شده است؟
میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟

شعله ها! سردیم ما، سردیم ما
رخصتی، ‌شاید که برگردیم ما

"یسطرون" ‌هم رفت و ما نون مانده‌ایم
بعد لیلا باز مجنون مانده‌ایم

بحر مرداب است بی امواج،‌آی !
عشق یک شوخی است بی حلاج، آی!

یک نفر از خویش دلگیر است باز
یک نفر بغضش گلوگیر است باز

زخمی‌ام، اما نمک... بی فایده است
درد دارم، نی لبک... بی فایده است

عاقبت آب از سر نوحم گذشت

لشگر چنگیز از روحم گذشت

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٤

شعری از اختر چرخ ادب

دکان ریا

اینچنین خواندم که روزی روبهی پایبند تله گشت اندر رهی
حیله‌ی روباهیش از یاد رفت خانه‌ی تزویر را بنیاد رفت
گر چه زائین سپهر آگاه بود هر چه بود، آن شیر و این روباه بود
تیره روزش کرد، چرخ نیل فام تا شود روشن که شاگردیست خام
با همه تردستی، از پای اوفتاد دل به رنج و تن به بدبختی نهاد
گر چه در نیرنگ سازی داشت دست بند نیرنگ قضایش دست بست
حرص، با رسوائیش همراه کرد تیغ ذلت، ناخنش کوتاه کرد
بود روز کار و یارائی نداشت بود وقت رفتن و پائی نداشت
آهنی سنگین، دمش را کنده بود مرگ را میدید، اما زنده بود
میفشردی اشکم ناهار را می‌گزیدی حلقه و مسمار را
دام تادیب است، دام روزگار هر که شد صیاد، آخر شد شکار
ما کیانها کشته بود این روبهک زان سبب شد صید روباه فلک
خیرگیها کرده بود این خودپسند خیرگی را چاره زندانست و بند
ماکیانی ساده از ده دور گشت بر سر آن تله و روبه گذشت
از بلای دام و زندان بی خبر گفت زان کیست این ایوان و در
گفت روبه این در و ایوان ماست پوستین دوزیم و این دکان ماست
هست ما را بهتر از هر خواسته اندرین دکان، دمی آراسته
ساده و پاکیزه و زیبا و نرم همچو خز شایان و چون سنجاب گرم
می‌فروشیم این دم پر پشم را باز کن وقت خریدن، چشم را
گر دم ما را خریداری کنی همچو ما، یک عمر طراری کنی

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٤:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٢

بارون



بارون

 

همه اینو می دونن
که بارون
همه چیز و کسمه
آدمی و بختشه
حالا دیگه وقتشه
که جوجه ها را بشمارم
چی دارم چی ندارم
بقاله برادرم
می رسونه به سرم
آخر پاییزه
حسابا لبریزه
یک و دو !‌ هوشم پرید
یه سیاه و یه سفید
جا جا جا
شکر خدا
شب و روزم بسمه

شاعر خاطرات گنگی

 

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۱

نه


نه

 

بر می گردم
با چشمانم
که تنها یادگار کودکی منند
آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟

شاعر خاطرات گنگی

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٠

کاکل


کاکل

 

با تو
بی تو
همسفر سایه خویشم وبه سوی بی سوی تو می آیم
معلومی چون ریگ
مجهولی چون راز
معلوم دلی و مجهول چشم
من رنگ پیراهن دخترم را به گلهای یاد تو سپرده ام
و کفشهای زنم را در راه تو از یاد برده ام
ای همه من
کاکل زرتشت
سایه بان مسیح
به سردترین ها
مرا به سردترین ها برسان

شاعر خاطرات گنگی

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٩

بازم مسابقه ای دیگر

 

با سلام به تمام دوستان و ادب پروران گرامی و عزیزانم مسابقه ای ترتیب داده ام و امیدوارم که شما با پاسخ درست به سئوالات برنده شوید جایزه ان یک سکه 1/5 گرمی پارسیان خواهد بود و در هر 3 وبلاک هم زمان این پست را قرار داده ام .بدیهی است این مسابقه محدودیت زمانی و شخصی و کارشناسی نداشته و ملاک فقط پاسخگویی صحیح به سئولات است

سئوالات:

1- نام شاعر

2- قرنی که شاعر زیسته

3- نوع شکل شعر از نظر قالب شعری

4- علت سروده شدن شعر و برای چه کسیست

5- معنی تمام عبارات بشکل خلاصه دقیق متقن و علمی با ارائه ماخذ

6- چرا پان ایرانیسم ها این شعر را  دوست داشته و علت اشتباه این عزیزان

7-  نام خواننده پاپ که ان را خوانده  و اسپانسر او را بگویید

لازم بذکر است بتمامی سئولات 7 ایتمی این مسابقه شرکت کننده میبایست جواب صحیح بدهد

بدرود و بهروز و پیروز باشید

 

برخیز شتربانا، بربند کجاوه 

کز چرخ عیان گشت همی رایت کاوه

از شاخ شجر برخاست آوای چکاوه 

وز طول سفر حسرت من گشت علاوه

بگذر به شتاب اندر از رود سماوه 

در دیده من بنگر دریاچه ساوه

وز سینه ام آتشکده پارس نمودار

ماییم که از پادشهان باج گرفتیم 

زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم

دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم

اموال و ذخاریشان تاراج گرفتیم

وز پیکرشان دیبه و دیباج گرفتیم 

ماییم که از دریا امواج گرفیتم

و اندیشه نکردیم ز طوفان و ز تیّار

در چین و ختن ولوله از هیبت ما بود

  در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود

در اندلس و روم عیان قدرت ما بود 

غرناطه و اشبیلیه در طاعت ما بود

صقلیّه نهان در کنف رایت ما بود 

فرمان همایون قضا آیت ما بود

جاری به زمین و فلک و ثابت وسیار

خاک عرب از مشرق اقصی گذراندیم

وز ناحیه غرب به افریقیه راندیم

دریای شمالی را بر شرق نشاندیم 

وز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم

هند از کف هندو،ختن از ترک ستاندیم 

ماییم که از خاک بر افلاک رساندیم

نام هنر و رسم کرم را به سزاوار

امروز گرفتار غم و محنت و رنجیم 

در داو، فره باخته اندر شش و پنجیم

با ناله و افسوس در این دیر سپنجیم

چون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم

هم سوخته کاشانه و هم باخنه گنجیم 

ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم

جغدیم به ویرانه، هزاریم به گلزار

ماهت به محاق اندروشاهت به غری شد 

وز باغ تو ریحان و سپر غم سپری شد

انده ز سفر آمد و شادی سفری شد 

دیوانه به دیوان تو گستاخ و جری شد

وان اهرمن شوم به خرگاه پری شد 

پیراهن نسرین تن گلبرگ تری شد

آلوده به خون دل و چاک از ستم خار

مرغان بساتین را منقار بریدند 

اوراق ریاحین را طومار دریدند

گاوان شکمخواره به گلزار چریدند 

گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند

تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند 

یاران بفرختندش و اغیار خریدند

آوخ ز فروشنده دریغا ز خریدار

افسوس که این مزرعه را آب گرفته

دهقان مصیبت زده را خواب گرفته

خون دل ما رنگ می ناب گرفته

وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته

رخسار هنر گونه مهتاب گرفته 

چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته

ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار

ابری شده بالا و گرفته است فضا را 

وز دود و شرر تیره نموده است هوا را

آتش زده سکان زمین را و سما را 

سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا ه را

ای واسطه رحمت حق بهر خدا را 

زین خاک بگردان ره طوفان بلا را

بشکافت زهم سینه این ابر شرر بار

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱۸

ژاله عالمتاج قائم مقامی

عالمتاج قائم مقامی مادر شاعر معاصر پژمان بختیاری است و دیوان اشعارش هر آن‌چه که باقی‌مانده است توسط ایشان در سال 1345 به چاپ رسیده است


                      چه می‌شد آخر ای مادر اگر شوهر نمی‌کردم /

گرفتار بلا خود را چه می‌شد گر نمی‌کردم

                        گر از بدبختیم افسانه خواندی داستان گویی /

به بدبختی غم کان قصه را باور نمی‌کردم

                        مگر بار گران بودیم و مشت استخوان ما /

پدر را پشت خم می‌کرد اگر شوهر نمی‌کردم

           بر آن گسترده خوان گویی چه بودم؟ گربه‌ای کوچک /

که غیر از لقمه‌ای نان خواهشی دیگر نمی‌کردم

                                زر و زیور فراوان بود و زیر منتم اما /

من مسکین تمنای زر و زیور نمی‌کردم

                  گرم چون خوش‌قدم مطبخ‌نشین می‌ساختی بی‌شک /

چو او می‌کردم ار خدمت از بهتر نمی‌کردم

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٧

توجه منشور کوروش

 

بدلیل اهمیت موضوع در هر سه وبلاک قرار داده ام


سلام بر همه دوستداران تاریخ و ادب این مرز و بوم اگر هنوز به موزه ایران باستان نرفتین و منشور حقوق کورش بزرگ رو ندیدید بشتابید چون این لوح باارزش تا 23 فروردین بیشتر تو ایران نیست و اواخر فروردین قراره طی مراسمی به موزه بریتانیا بازگردونده بشه..
منشور حقوق بشر کوروش
در روزگاری که کوروش بزرگ به نمایندگی ایرانیان، منشور حقوق بشر و آزادی انسان را فرستاد فخر مردمان و شاهان دیگر کشتن، سوختن و ویران کردن بود. خلاصه متن این منشور چنین است :
    «منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ ... آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم، مردوک (مردوخ = خدای بابلیان)، دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد. ... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. آن‌ها را از زیر یوغ اسارت خارج ساختم، به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. ... من فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و کسی آنان را نیازارند. خدای بزرگ از کردار من خشنود شد ... او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم ... من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به سرزمین خود برگرداندم و خانه¬های ویران آنان را آباد کردم، باشد که دلها شاد گردد و هر روز در پیشگاه خدای بزرگ، برایم زندگانی بلند خواستار باشند ... من برای همه مردم جامعه‌ای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.»

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٦

شعری از اختر چرخ ادب پروین

مست و هشیار

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت   مست گفت ای دوست این پیراهن است افسارنیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی   گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانه‌ی قاضی برم   گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم   گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست
گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب   گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان   گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم   گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه   گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بخود شدی   گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را   گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٥

مسابقه (شعر نشانی از سهراب)

 

از کلیه دوستان و سروران میخواهم نظرات زیبای خودشان را درباره این شعر سهراب و دریافتهای خود را از معانی ان و اینکه این شعر در چه موضوعی و برای چه سروده شده را بیان نمایند به بهترین و نزدیکترین نظر جایزه نفیسی خواهم داد بدیهیست این واقعا یک مسابقه کاملا رسمی است و به همین دلیل در 3 وبلاگم ان را قرار خواهم داد

لازم بذکر است در تاریخ ١٩/١/١٣٩٠ روز جمعه هدیه سرکار خانم لادن که یک سکه١/۵ گرمی پارسیان بود بدستشان رسید

خانه دوست کجاست
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید
:و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ
سر به در می‌آرد
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد
:در صمیمیت سیال فضا خش‌خشی می‌شنوی
کودکی می‌بینی
رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه نور
:و از او می‌پرسی
خانه دوست کجاست

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٤

هنرمند کیست(ونه گات)

ـ "ونه گات" نویسنده ی بدون مرز، در جنگ دوم جهانی،به عنوان اسیر در بازداشتگاهی زیرزمینی، در شهر "درسدن" آلمان نگهداری می شود، در یکی از شب های جنگ، درسدن بمباران می شود و تقریبا همه ی 50 هزار جمعیت شهر،دیگر چشم باز نمی کنند.
ـاز فردای همان شب،ونه گات به همراه سایر اسیران،مجبور به جابه جایی اجساد و دفن آن ها می شوند. تصویرهای وحشتناک این بمباران و انسان های جزغاله شده در طول زندگی،دست از گریبان
ونه گات و نوشته هایش برنمی دارند.
ـ"سلاخ خانه ی شماره ی 5 از جمله کتاب های نویسنده است که به فارسی ترجمه شده است.
ـخبرنگار می پرسد:"هنرمند کیست؟" ونه گات پاسخ می دهد:"در معادن ذغال سنگ،برای آگاهی از وضعیت گاز معدن، پیش از ورود کارگران پرنده ای آوازه خوان را از دهانه به داخل معدن رها می کنند،پس از دقایقی اگر صدای پرنده باز هم به گوش رسید،مطمئن می شوند که معدن،گاز سمی خطرناک ندارد، اما اگر صدا قطع شد....!!!هنرمند و نقش هنرمند همانند همین پرنده است
ـونه گات،(2006)مرزهای زندگی زمینی را پشت سر گذاشت و به ابدیت بی مرز پیوست.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱۳

از زبان خود محمد رضا عبدالملکیان

                                هوای حوصله ابری است
پائیز بود،پائیز 74، آن اتاقک کوچک 2-3 متری در پاگرد طبقه ی دوم خانه ی واقع در خیابان١۴ امیر آباد،دکتر بود،خسرو بود و من بودم،شب های بیداری تا آن سوی نیمه شب،تا یکی دو گام مانده به سپیده دمان و شاید تا خود سپیده دمان.حدود ۴ ماه و چند شب در هفته.
"مهربانی"باید متولد می شد.مرهمی بر زخم سال های جنگ و پس از جنگ.فکر اولیه از دکتر بود.دکتر دارینوش،انتخاب هم کرده بود،هم مرا ،هم خسرو را و متقاعد کرده بود هردو را.
شعرها را وسط گذاشته بودم،هرچه داشتم.دو هفته ای طول کشید.دکتر انتخاب کرده بود،همه ی انتخاب ها پسند من هم بود،جز یک شعر، که سال ها پیش سروده بودم و اینک به سبب مجموعه شرایط از هوایش فاصله گرفته بودم،نمی خواستم.اما دکتر اصرار داشت،این اصرار و انکار،به داوری خسرو رسید، در یکی از همان شب ها،در همان اتاقک پاگرد خانه ی خیابان 14امیر آباد،خسرو سر در سکوت،برای خودش خواند. سپس سر برداشت،با همان لبخند دلنشین،نگاهی به دکتر و نگاهی به من،این بار با صدای بلند خواند:
زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
              تا رود آفتاب بشوید
                                    دلتنگی مرا
 
زیبا
هنوز عشق
                 در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
                                               با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
                                         در تندباد عشق نلرزد
زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
                                      احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
                                   یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
                              من سبز می شوم
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
                                   بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
                        بچرخانم
                                 بر حول این مدار
 زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
                                           آغاز کن مرا

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٢

بابا طاهر همدانی


دلم میل گل باغ ته دیره                  درون سینه‌ام داغ ته دیره

بشم آلاله زاران لاله چینم                 وینم آلاله هم داغ ته دیره

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱۱

سخنان کوروش کبیر

 

برگزیده ای از سخنان ( کورش کبیر )


 درمنشورهای پارسوماش ، شوشیانا و پرشیا به
همه فرزندان پاک ایران زمین

از پارس برآمدم .از پارسوماش . این گفته
من است ، ( کورش ) پسر ماندانا و کمبوجیه .

من کورش هخامنش فرمان دادم که بر مردمان
اندوه نرود .زیرا اندوه مردمان اندوه من
است و شادمانی مردمان ، شادمانی من .

بگذارید هرکس به آیین خویش باشد . زنان
را گرامی بدارید . فرودستان را
دریابید . و هرکس به زبان تبار خویش سخن گوید .

گسستن زنجیرها آرزوی من است . ما شب
را و بیداد را خواهیم زدود، زندگی را ستایش خواهیم کرد.

تا هست سرزمین من آسمانی باد ! که در او
رودهای بسیاری جاری است . ما دامنه ها و
دشت هایی داریم دریا وار . رازآمیز ،
سرسبز و برکت خیز ؛

و شما را گفتم این بهشت بی گزند را گرامی
بدارید . درسرزمین من توان شکفتن بسیار
است . سرزمین من، مادر من است.

تا هست خنده شادمانه کودکان خوش باد ،
تا هست شهریاری بانوان و آواز خنیاگران
خوش باد . تا هست رودها فراوان و فراوان
تر باد . از سوگ و اندوه به دور بادسرزمین من .

تا هست هرگز دلتنگی به دیدارتان نیاید .
تا هست اندوه مردمان مرده باد !

به یادتان می آورم بهترین ارمغان مردمان آزادی ست .

باشد که تا هست از خان و مان مردمم بوی
خوش و ترانه برخیزد . مردمان ما شایسته
آرامش وآزادی اند ، مردمان ما شایسته
شادمانی و ترانه اند ، مردمان ما شایسته
دادگری و مهرورزیند .

دودمانتان در آرامش ، زندگی هاتان
دراز ، و آینده تان
روشن تر از امروز باد !
این آرزوی من است

" همیشه جاویدان باشی ای ایران

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٠

زندگی مادی گذشته ام

بعد از شاگردی کلاس عشق

ابتداامدم و ساعت زندگی را برای
خودم کوک نمودم
هشت صبح
بانک و پول
ارتباط با ثروت و ثروت اندوزی
و هر روز زنگ زد حتی روز تعطیل
بجز عاشورا
و سیزده نحس
به خود امدم دیدم
ساعت عشقم
زنگ زده
پانزده سال تمام
من غافل
نشنیدم
یعنی از درون زنگ زدم
چون زنگهایش را زده بود
دیگر زنگ نمیزند

ساعت درونی عشقم

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٩

توجه توجه توجه

 

بدلیل اهمیت موضوع و اینکه حب ایرانی بودن در تک تک سلولهایمان جاریست در هر ٣ وبلاکم این موضوع را قرار دادم

خلیج همیشه فارس
 بازم گوگل تو یه نظر سنجی احمقانه ی دیگه سعی داره نام خلیج فارس رو تغییر بده از همه شما دوستان و عزیزان می خوام یه سر به سایت زیر بزنید و به نام زیبای خلیج همیشه فارس رای بدید کمتر از 1 دقیقه وقت می بره http://www.persianorarabiangulf.com و از همه مهم تر دوستانی که به تالار های گفتگوی بزرگ فارسی زبان دسترسی دارن هم این پیام رو منتشر کنند تا بار دیگر غیرت ایرانی رو به رخ این عربهای ..... بکشند

بدرود

یا علی

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۸

شعری از کارو


به قدر هرچه گل دیدم ، مرا آزار کردی تو
خیانت را در دلم تکرار کردی تو...
عجب دیوانه بودم من ، که دل بستم به چشمانت
شنیدم بارها باد دیگران بودی ولی حیف شهامت
مال هرکس نیست، پس انکار کردی تو!!
و کار این دل دیوانه را دشوار کردی تو
شبی که با دیگری در کوچه دیدمت ، جا خوردی و
ناچار این طلوع تازه را انکار کردی تو
نمی بخشم تو را ، او را ، و هرکس را که بد باشد
خدایم خود تلافی می کند، هر کار کردی تو...

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٧

شعری از دکتر محمد روحانی


                         ((پارسی گویان))
سایـه ای دارم کـه از هــر آفتـابی خوش تـر است
گــر چـه جنس آفتــاب و سایــه از یـکـدیـگــر است
مــرز بنــدی بیـن احساس و  هنــر منظــور نیست
نقش  زر  والاست  وقتـی عهـــده دار  زیــور است
شعــر را  هـــرگــز نسنج ای آشنا بـا نظــم و نثــر
این دو عنـوان صدف دارند و آن چـون گو هـر است
پــارسی گــویــان چـه شیــریننـــد هنــگام سخـن
قندشان مثل عسل حلـوایشان  چـون  شکٌر است
واژه هــا  مـــاننـــد دلهـــا  نـــازک و  رویــا یـی ا ند
بـــاغبــــان بـــاغ دل انــدیشـــه  را بــرزیگــر است
نکتـــه ای آوردم از انــدیشــه ی  سعـــدی بـه یـاد
آن کـه در قـول و غزل از جمع گل گویـان سر است
"فـرق بسیـار است بیـن آن کـه چشمــانش بــه در
وان کــه در منــزلـگــه مقصـود یـارش در بـر است "
مهــربــانــی  را  نبـــایــــد بـــرد  ای یــاران ز یـــاد
راز مستـی هـای سـاقی جلوه گر در ساغر است
گــوش را ســرشــار  از نجوای جان کـردیــم لیـک
دل دریـن غـو غـای شیــریــن بهتـرین بازیگر است

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٦

شعری از شاعر غربت


بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٥

شعری از خانم عرفان نظر اهاری


بگو که کارهایش
همیشه اشتباه است
بگو حتی نمازش
نمازش هم گناه است
*
دلم بد جور تنگ است
دلم را زیر و رو کن
ببین روحم چروک است
خودت آن را اتو کن
*
شبیه یک کتابم
پر از ایراد و اشکال
درختی بی نتیجه
تمام واژه ها کال
*
بیا و خط بزن باز
تمام صفحه ها را
مرا بنویس از اول
ولی این بار زیبا

|عرفان نظر آهاری

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٤

احمد شاملو


احمد شاملو
با قامتی به بلندی فریاد
احمد شاملو پس از نیما یوشیج یکی از تاثیرگذارترین شاعران در روند تحویل شعر نو ایران است. او با آوردن سبکی نو در شعر به نام « شعر سپید» شعر فارسی را از قید اوزان عروضی آزاد کرد، و با تاکید بر موسیقی درونی کلام نوعی از شعر را ارایه داد که در نثر کهن فارسی ریشه دارد. این شاعر بزرگ در 3 مرداد سال 1379 چشم از جهان فروبست و جامعه ادبی ایران را در داخل و خارج از کشور سوگوار کرد.
پردگیان باغ از پس معجر
عابر خسته را
به آستین سبز
بوسه‌یی می‌فرستند
 
برگرده باد
گرده بویی دیگر است
درخت تناور
امسال
چه میوه خواهد داد
تا پرندگان را
به قفس نیاز نماند؟
چه انتظار پر تردیدی با شاعر است! چه انتظار خاطر آزاری، در این شعر، با شاعر است و با ما: بوسه‌ی سبز "از پس معجر" و بوی دیگرگون "گرده‌یی" بر "گرده باد" نوید.
میوه باران درختی‌ست، اما اگر این میوه ز قومی باشد تلخ که چینه دان را بگذارد، پرنده را کنج حرمان در امان قفس بس!
تعبیری که از این شعر شاملو دارم انگار که فشرده ذات تمامیت طلب اوست، ذاتی که به اندک یا ناتمام خرسند نمی‌شود: در هنر "همه" می‌خواهد یا "هیچ".

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۳

شعری برای عید

عید است ولی شکم چرانی نکنید
با اشکم خویشتن تبانی نکنید
از خوردنی آنچه را تعارف کردند
در معده خویش بایگانی نکنید

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢