اساتید در قید حیات را دریابیم


بیاد استادان دانشگاه ادبیات

پیام تبریک سال 1390

 

سخنی با دوستان گلم و ادب دوستان و تبریک سال نو
 بدلیل مهم بودن مطلب امشب در هر 3 وب به یک شکل پیام گذاشتم
سالی گذشت ...روزها و شب ها آمدند و رفتند و برگهای تقویم یکی پس از دیگری ورق خوردند و هیچ نفهمیدیم و ندانستیم این گذر ایام را ...که چگونه گذشت ...همچون همیشه !
امسال نیز همچون همه سالهای زندگیم شاهد تراژدیه شب عید بودم و شاهد تقلایی بی پایان برای تازگی ، برای نشاط ، برای ایجاد شکافی از شادی در بین زندگی هایمان، برای نو کردن رخت هایمان ، برای پاکیزگی خانه هایمان .......... اما دریغ و صد دریغ که تنها چیزی که  برای سالهاست در بلور فراموشی خاک می خورد،  نو کردن روحمان است  و گردگیری زوایای چرک آن  .چه آسان از کنار آن می گذریم  و مشتی رخت و لباس را بر همه بزرگی روح ترجیح می دهیم و دلمان را به اندک سرگرمیهای دنیوی خوش می کنیم ؟!
سال نو می شود ، اما ما نمی شویم .همچنان در روزمرگیه خود غرقیم و به دور خود می چرخیم ...درس می خوانیم ، کار می کنیم ، عاشق می شویم ، ازدواج می کنیم و .... اما اگر از ما بپرسند زندگی را معنا کن ، هاج و واج خیره می مانیم و حرفی برای گفتن نداریم چرا که همانها را هم تنها بر رسم عادت و آنچه به ما آموخته اند به کار می گیریم ، نه برای هدفی والا چون زندگی .فقط فعل زندگی کردن را انجام می دهیم بی آنکه هرگز از خود بپرسیم چرا ؟در پی چه هستیم ؟
دعوا می کنیم ، کینه می ورزیم ، عصبانی می شویم ، قهر می کنیم ، حسادت می ورزیم ، حجم غرورمان را روز به روز افزایش می دهیم و هیچ از خود نمی پرسیم آخر چرا ؟آن ور خطی هم هست ...نیست ؟
چرا نوروز را مدام باید در دنیای بیرون و بین ظواهر دنیوی جشن بگیریم ؟چرا یکسال با خودمان عهد نکنیم که نوروز را در درونمان جشن بگیریم ؟
اسباب نظافت را برداریم و به تالار درونمان برویم و شروع به گردگیری دلمان کنیم .بعد که  کینه ها و زشتی ها را زدودیم  ، آغاز به تزئینش کنیم ...با سلیقه ...در گوشه ای عشق بکاریم ، در گوشه ای گلدانی از محبت بگذاریم ، و در گوشه دیگری هفت سینی از تمام سینهای زیبای دنیا بگذاریم .وقتی تمام شد کمی استراحت کنیم و بعد شاهد نو روز شدن درون و بیرونمان باشیم .آنگاه است که می توانیم ادعا کنیم که روزمان نو شده است  و می توانیم ادعای شاد بودن کنیم ...شاد بودنی حقیقی و درونی!
بیایید به راستی نوروز 90 را اینگونه آغاز کنیم .به روی هم لبخند بزنیم و عیدی به هم عشق ارزانی کنیم .نوروزمان آریایی است پس بیایید تحقق بخشیم شعار نژاد آریایی را :پندار نیک ...گفتار نیک ...کردار نیک
برای دل شاذتون شعر حاجی فیروز را مینویسم که خیلی هم غمناک نباشه چون پیام پیام تبریک است
--------------
حاجی فیروزه،
سالی یه روزه،
همه می‌دونن،
منم می‌دونم،
عید نوروزه.

ارباب خودم سامالا علیکم،
ارباب خودم سر تو بالا کن،
ارباب خودم منو نیگا کن،
ارباب خودم لطفی به ما کن.
ارباب خودم بزبز قندی،
ارباب خودم چرا نمی‌خندی؟

بشکن بشکنه بشکن،
من نمی‌شکنم بشکن،
اینجا بشکنم یار گله داره،
اونجا بشکنم یار گله داره!
این سیاه بیچاره چقد حوصله داره

و سر انجام ...
شیشه عطر بهار بر لب دیوار شکست ...و هوا پر شده از بوی خدا
نوروزتان پیروز ....عید بر همگان مبارک
 دوستان گلم متنی رو که نوشتم به حساب نصیحت نذارید که بسیار کوچکتر از آنم .برای دل خودم نوشتم و برای تنبیه خودم .اما امیدوارم همه ما نوروزمون رو اینطوری آغاز کنیم .لبخندان داشته باشید و سربلند...زمزمه های دلهای پاکتان را بر سر سفره نوروزی ملتمسانه خریداریم قلب

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱

بخشی از سخنان کوروش کبیر


بگذارید هرکس به آیین خویش باشد . زنان
را گرامی بدارید . فرودستان را
دریابید . و هرکس به زبان تبار خویش سخن گوید .

گسستن زنجیرها آرزوی من است . ما شب
را و بیداد را خواهیم زدود، زندگی را ستایش خواهیم کرد.

تا هست سرزمین من آسمانی باد ! که در او
رودهای بسیاری جاری است . ما دامنه ها و
دشت هایی داریم دریا وار . رازآمیز ،
سرسبز و برکت خیز ؛

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٩

از شعرهای ناخوشی


عشق وتنفر


عشق را که معنا میکردند اشک بود سکوت بود گذشت بود ایثار بود وشقاوت و باز اشک بود س....
تنفر را که معنا کردند شقاوت بود ایثاربود گذشت بود سکوت بود واشک بود وباز شقاوت بود
ا....

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۸

از شعرهای نیمه کاره


((  اشاره ی تلخ  ))

ای آتشی که این همه در دل دمیده ای
فـریـاد ِ شعله را بـه سراپـا کشیـده ای

گـرم است همچنان نفس ِعطر گسترت
پیداست خوب ، با دل خوبان تپیده ای

می خـواستم زبـان شود آئینه دار شعر
شـوری شگرف در دل ِمـن آفریـده ای

چنـدیست چـون ستارهً اقبـال دوردست
پـا  از پیـاده راه ِ نگـاهــم  کشیـده ای

زنگی  نمیـزنیّ  و  پیـامی  نمیـدهـی
ازکوچه های پـوچی ما دل بریـده ای

دل را تفـاوت ِ نظری نیست بـا نگـاه
چشم توآشناست به مهری که دیده ای

مهر تو را فرود و فراز گذشته نیست
از دل مگـر اشاره ی تلخی شنیده ای

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٧

شعرهای دوره ناخوشی


او


می دانی
بودن در نابودی قصه ای است تلخ وکشنده.
ایستادن در برابر باد لذتی است پایدار
بودن بی او
حقیقتی است عجیب
هرچند او با تو است اما تو بی او

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٤:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٦

خانه تکانی دل



چون سال جدید آمده با تنبک وبا تار ،‌دل را بتکانید
این واقعه هر سال شود یک سره تکرار، دل را بتکانید
خود را شَل و پـَل کرده ویعنی که تمیزید؟،البته عزیزید!
جای کمد و قالی و مبل و کت و شلوار، دل را بتکانید
یک سال نه شُستید و نه رُفتید و نه سُفتید،البته که گفتید!
حالا که شده موسم رُفتیدن بسیار،دل را بتکانید
یخچال به این گندگی و هیکل ناجور،شد یک شبه چون حور
اما دل پانصد گرمی مانده سر ِ کار، دل را بتکانید
فرشی که زپا و کمر انداخته ما را ، نه یا که شما را
از شدت شستن شده همچون گچ دیوار، دل را بتکانید
سالی دلتان مخزنی از نفرت و کین شد، ناخواسته این شد؟
با ذره ای از خوش دلی و اندکی ایثار، دل را بتکانید
گفتید فلان ابن فلان کرده به من پشت ، یا این که زده مُشت
وقت است ببوسید زهم گونه و رخسار،دل را بتکانید
گویی سونامی آمده از دست تکان ها، درکل مکان ها
تا کی بتکانید زخود دستک و دستاره دل را بتکانید
هر سال تکان می خورد اسباب و لوازم، دکتر ه بله لازم
امسال علیرغم تکان های بد ِ پار، دل را بتکانید
گر خانه دل را بتکانید پریدید،فردا که ندیدید!
شاید ملک الموت شود شایق دیدار، دل را بتکانید
آهسته وپیوسته ولی دل بتکانید ،گر پیر و جوانید
گیرید از این واقعه نادره آمار،دل را بتکانید

لالایی بلد هست اگر حضرت « جاوید» ، ای وای که خندیده
گویید به او این همه یک ریز نخواند، دل را بتکاند

.....................
ســال نـــــو مـــــبــــارک

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٦:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٥

سخن کوتاهی دیگر

هر گاه خواستی رازی پوشیده ماند با کسی در میان مگذار اگر چه دوست مخلصت باشد چه او را دوستی است مخلصتر همچون مسلسل

 

سعدی بزرگوار

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٤

سخنی کوتاه

قرار نیست انسان برای چشیدن مزه یک مرغ تمام ان را بخورد و این حماقت محض است

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۳

فرانسوی که قلبش برای شیعه می تپید

هنری کربن

هنری کربن، فیلسوف و دانشمند غربی، رئیس انستیتوی فرانسه و ایران در تهران و استاد دانشگاه سوربن فرانسه، سال 1903 میلادی بدنیا آمد. او چهارده سال در فرانسه فلسفه خوانده بود، به خصوص فلسفه "هگل" را خوب می شناخت و یکی از کسانی بود که "هیدگر" را عمیقا می شناخت و با حوزه های مهم فلسفه در غرب، کاملا آشنا بود و از فیلسوفان بزرگی از جمله "ادموند هوسرل" ارنست کاسیرر، امیل بریه، اتین ژیلسون و لویی ماسینیون بهره های علمی و فلسفی داشت. خودش را شاگرد "لویی ماسنیون" مستشرق عرفان شناس می داند و دلبستگی زیادی به او دارد. توسط این استاد با "شهاب الدین سهروردی و مکتب اشراق آشنا شد و لویی ماسینیون به او گفته بود که تو بعد از من، باید جانشین من در رشته عرفان اسلامی باشی. بعدها "کربن" به ترکیه رفت و مقارن شروع جنگ جهانی دوم، در کتابخانه استانبول به کتابهای شیخ اشراق (سهروردی) برخورد و تمام مدت جنگ، به مطالعه آثار او پرداخت. این مکتب به شدت، توجه او را جلب کرد بطوری که بیشتر تالیفات کربن، درباره شیخ اشراق است. کربن به خاطر تفننی که در مطالعات خودش داشت به مطالعه درباره اسماعیلیه پرداخت و کم کم جهت مطالعات او، به طرف صدرالمتالهین و عرفای ایرانی کشیده شد. او در فلسفه اسلامی اطلاعات کافی دارد و فقط از جنبه تاریخ به فلسفه نپرداخته است و چون بخشی از عمرش را در ایران و خاورمیانه گذراند و به حکمت و فلسفه الهی، علاقه خاصی داشت تمام مدتی را که به ایران می آمد، همیشه با کسانی که از فلسفه اطلاع داشتند، تماس داشت و با متفکرین چون مرحوم آیت الله علامه طباطبائی، سید جلال الدین آشتیانی، مهدی الهی قمشه ای، سید کاظم عصار، و سید حسین نصر، به گفتگو درباره فلسفه اسلامی و بخصوص حکمت صدرایی پرداخت.

اعتقادات مذهبی
هانری کربن، معتقد بود که هر عارفی باید شیعه باشد به این دلیل که پایه و اساس ولایت در کلمات اهل بیت پیغمبر و علی علیه السلام است و مطابق احادیث عترت که عام و خاصه از پیغمبر و اولیاء او نقل کرده اند، یکی از اقطاب وجود در هر زمانی تا ظهور قیامت، خاتم اولیای خاص یعنی "مهدی موعود" علیه السلام است که به تصریح روایات، وجود آن حضرت از شروط قیامت است. او عقیده داشت که خلافت مانند خلافت مقام پیغمبر و دیگر ائمه هدی، بلاواسطه است. (این عقیده او بنابر روایت نبوی است). مطالعات او درباره تشیع خوب بود، و چون مطالعاتی در تطبیق درباره تشیع و ادیان و مذاهب دیگر مانند مسیحیت داشت، در شیعه این مزیت را می دید که همیشه شخصی رابطه بین حق و خلق هست. رابطی که یا غایب است مانند حضرت مهدی علیه السلام در این زمان، و یا حاضر مانند دیگر ائمه معصومین در زمان خودشان.

فعالیت های علمی
او استاد شیعه شناسی در دانشگاه سوربن فرانسه و مدیر بخش تحقیق در مدرسه عالی مطالعات همین دانشگاه، مدیر بخش ایران شناسی انجمن ایران و فرانسه بود. کربن، غرب را با سهروردی و ملاصدرا آشنا کرد بطوری که او از برجسته ترین مفسران غربی حکمت معنوی ایران و فلسفه اسلامی شناخته شد. از دیگر فعالیت های علمی او، سخنرانی او در سال 1349 شمسی در ایران، در دانشگاه مشهد است که موضوع سخن او "ولایت در شیعه" و هم چنین عقیده امامیه در بین فرق اسلامی به ضرورت وجود انسان کامل در هر زمانی بود. او مدت 25 سال هر ساله به ایران می آمد که یک سال به تشویق او، سیدجمال الدین آشتیانی، اقدام به گردآوری، تصحیح و انتشار مجموعه منتخبات فلسفی، که از 45 نفر حکما و عرفای نامدار از عصر میرداماد و میرفندرسکی تا زمان حاضراست، کرد که به همت این فیلسوف بزرگ یعنی هنری کربن به فرانسه ترجمه شد و قسمتی از آن به طبع رسید که ادامه آن با کسالت های مزاجی او، توام شد و بعد چهار جلد آن ترجمه شد. بنا به نظر سید جمال الدین آشتیانی، چیزی که کربن را به طرف فلسفه شرق و به خصوص عرفان اسلامی کشاند، سرخوردگی از فلسفه غرب بود که در چارچوب آن فلسفه، به نتیجه ای که رضایتش را جلب کند، نرسده بود. هانری، فلسفه را در سطح وسیع تدریس می کرد و به یک معنا جامعیت داشت. در یک دوران "اربعین قاضی سعید قمی" را نیز تدریس می کرد. تازه او از جوانی به فلسفه نپرداخته بود و گرنه مثل فیلسوفان بسیار بزرگ می توانست منشا آثار بسیار خوب دیگری باشد.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۳

حبیب عجمی

ربا خواری که عارف شد

حبیب عجمی یکی از بزرگان مشایخ تصوف می باشدکه درقرن اول و اوایل قرن دوم هجری درشهر بصره می زیسته است .به نوعی می توان گفت که از نخستین متصوفه وازموسسین تصوف بشمار می رود.

شیخ فریدالدین عطار در تذکره الاولیاء در شرح حالِ حبیب عجمی می نویسد : وی درابتدا فردی ثروتمند ،بازرگان و رباخوار بوده‌است. روزی برای دریافت طلب خود به سراغ بدهکاری رفت. مردِ بدهکار در خانه نبود. همسرش‌گفت تنها چیزی که در خانه دارند، گردن یک گوسفنداست. حبیب، بی‌توجّه به وضع اهل خانه و در کمال بی‌رحمی، گردن گوسفند را به عنوان بخشی از طلب خود از آن زن گرفت و به خانه آورد.

این بازرگان ثروتمند، با همه‌ی مال و منال، در زندگی روزانه، با فقری تلخ و گزنده دست به گریبان بوده است تا آن‌جا که حتّی نان نیز در خانه نداشته‌است. مرز فقر و خست او تا بدانجا بوده که حتی در خانه‌ی خویش، چند تکه چوب خشک نیز نداشته تا همسرش بتواند از آن برای پختن غذا استفاده کند.

از این رو، وقتی همسر حبیب عجمی می‌بیند که شوهرش، گردن استخوانی گوسفندی را به خانه آورده است به او می‌گوید حالا که گوشت فراهم آورده‌ای، نان و هیزم نیزفراهم آور. این بار شوهر، به سراغ یکی دیگر از بدهکارانش می‌رود و به جای گرفتن پول، از او نان و هیزم دریافت می‌کند.

زمانی‌که دیگ غذای آن‌ها در حال پختن‌است، گدایی بر در خانه‌ی حبیب ظاهر می‌شود و چیزی می‌طَلَبَد. حبیب به گدا می‌گوید: « اگر ما به تو کمک کنیم، با این کمک، وضع بهتری پیدا نمی‌کنی اما با دادن همین کمک، وضع ما بدتر از آن‌چه که هست می‌شود.» شخص گدا، ناامیدانه آن‌جا را ترک می‌کند. پس ازآن، همین‌که همسر حبیب بر سر دیگ غذا می‌رود، در می‌یابدکه غذا تبدیل به خون شده‌است.

از قضای روزگار، وی همان روز در کوچه‌ای با گروهی از بچّه‌ها برخورد می‌کند که به بازی مشغولند. ظاهراً حبیب عجمی، چنان شهرتی در میان مردم کوچه و بازار به هم زده که حتی کودکان کوی و برزن نیز از خست و مال‌دوستی او آگاه بوده‌اند. به همین جهت، همین‌که وی به آنان نزدیک می‌شود، بچّه‌ها فریاد می‌زنند از پیرامون حبیب عجمی رباخوار دور شوید تا غبار پای او بر کسی ننشیند.

عطّار می‌نویسد که این رویداد، چنان حبیب عجمی را دگرگون می‌کند که یک‌سره، دست از رباخواری می‌شوید و مردی دیگر می‌شود. البته در دوره‌ای که حتّی کودکان کوی و برزن از چنان معیارهای عمیق و زاهدواره‌ای آگاهند، جادارد که مردان با استعدادی همچون حبیب عجمی، یک‌شبه چنان دگرگون گردند که از دیدگاه ناباورمندان، جز به دروغ و یا جادو، به چیز دیگر، تعبیر نتوان کرد.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٢

تکیه بر جای خدا


    شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
    در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم
    جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
    ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
    کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
    سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
    خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او
    خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
    میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
    هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
    نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
    کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
    نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
    حساب بندگی را از ریاکاری جدا کردم
    امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
    خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
    نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
    نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
    شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
    به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
    بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
    خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
    نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
    نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم
    نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
    به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
    ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
    نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
    به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
    میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
    مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
    نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
    نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
    به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
    هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
    نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
    به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
    قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم
    سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
    دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
    رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
    سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
    نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
    نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
    نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
    نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم
    نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
    گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
    به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
    گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
    به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
    به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
    جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
    تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
    نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
    نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
    چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
    نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
    نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
    خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
    زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
    چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
    سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
    خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
    شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
    خداوندا نفهمیدم خطا کردم ....

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۱

خیانتکار در لباس و سیمایی مذهبی

بدلیل اهمیت موضوع در هر 3 وبلاگم امشب این مطلب را قرار می دهم

از تمام خوانندگان عزیز تقاضا دارم نظر خود را مکتوب نمایند

دوستداران ادب بر ان شدم چون تاریخ همیشه و در همه حال معلم انسانهاست و مدام تکرار میگردد دیو سیرتی را که در لباس و هیئت مومنین تیشه بر ریشه امامان معصوم ما زد و چه خوش خدمتی ها که بدستگاه فاسد بنی امیه نکرد را به شما بشناسانم و چه بسیارند اینان که در لباس میش گرگ وار به درندگی خود ادامه می دهند

جالبست بدانیم که حتی تذکره الاولیای عطار هم در تمجید او برامده و اکثر تذکره نویسان او را عارفی بی بدیل به مردمان معرفی می نمودند


حسن بصری یکی از دانشمندان قرن اول هجری است، که دستگاه حکومت بنی امیه از چهره مذهبی او برای توجیه خیانت خود فراوان استفاده می‌نمود .

در زمان حکومت امام علی علیه السلام حسن بصری جوانی نورس بود. پس از پایان جنگ جمل و فتح بصره به دست ارتش امام، هنگامی که امام در میان هیاهوی مردم و موج جمعیت وارد بصره می‌شد، در لابلای مردم، جوانی را دید که قلم و لوحی در دست دارد و چیزهایی را که امام می‌گوید یادداشت می‌کند، حضرت با صدای بلند او را صدا زد که: چه می‌کنی؟

حسن پاسخ داد: آثار شما را یادداشت می‌کنم، تا پس از شما برای مردم بازگو کنم.

امام در اینجا جمله‌ای فرمود که جالب و قابل توجه است، فرمود:

اما ان لکل قوم سامریا و هذا سامری هذه الامه لانه لایقول لامساس ولکنه یقول لاقتال؛

مردم آگاه باشید که هر ملتی یک سامری دارد که با تزویر خود و با چهره مذهبی خویش، جامعه را از مسیر واقعی خود منحرف می‌کند و این «حسن بصری» سامری این امت است، و تنها تفاوتش با سامری زمان موسی علیه السلام این است که اگر او می‌گفت: «لامساس؛ کسی با من تماس نگیرد.» ولی این می‌گوید: «لا قتال؛ مبارزه با حکومت جنایتکار بنی امیه غلط است.»

(سامری مردی بود که پیروان حضرت موسی علیه السلام را به گوساله‌پرستی دعوت کرد و سبب گمراهی گروهی از آنها شد. نقل شده که پس از این کار مبتلا به وسواس شد و هر کسی را که می‌دید وحشت می‌کرد و فرار می‌نمود و فریاد می‌زد (لامساس؛ با من تماس نگیرید.)

پیش‌بینی امام درست از آب درآمد و این دانشمند، چنان خدمتی به دستگاه بنی امیه نمود که به گفته یکی از محققین اگر زبان حسن بصری و شمشیر حجاج نبود حکومت مروانی در گهواره، زنده به گور می‌شد، مگر نمی‌بینید که حسن نشسته و در جلوی او عده‌ای بی‌شمار، صف بسته‌اند و او با مهارت‌هایی که در سخن گفتن دارد، ضمن سخنرانی می‌گوید: «پیامبر خدا فرمود: به زمامداران ناسزا نگویند که آنان اگر نیکی کنند، برای آنها پاداش است و بر شما لازم است سپاسگزاری کنید و اگر بد نمایند، کیفر کردارشان را می‌بینند، و بر شما لازم است شکیبا باشید، که آنها بلائی هستند که خداوند به وسیله آنها از هر کس که بخواهد انتقام می‌گیرد.»

و همین دانشمند بود که فتوا داد «اطاعت از پادشاهان بنی امیه واجب است هر چند ظلم کنند زیرا خداوند به وسیله آنان اصلاحاتی می‌کند که از جنایات آنان بیشتر است.»

سید جمال طباطبایی ازاد

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٠

مالک دیناری


روایت مالک دینار از زبان عطار، تذکره الاولیا

و بعضی گویند مالک دینار در کشتی نشسته بود، چون به میان دریا رسید، اهل کشتی گفتند: غله کشتی بیار. گفت: ندارم. چندانش بزدند که هوش از او بیرو رفت. چون به هوش باز آمد گفتند: غله کشتی بیار. گفت: ندارم. چندانش بزدند که بیهوش شد. چون به هوش باز آمد دیگر گفتند: غله بیار. گفت: ندارم. گفتند پایش گیریم و در دریا اندازیم. هر چه در آب ماهی بود همه سر برآوردند- هر یکی دو دینار زر در دهان گرفته- مالک دست فرا کرد و از یک ماهی دو دینار بستد و بدیشان داد. چون کشتی بانان چنین دیدند در پای او افتادند. او بر روی آب برفت تا ناپدید شد. از این سبب نام او مالک دینار آمد. و سبب توبه او آن بود که او مردی سخت با جمال بود و دنیا دوست و مال بسیار داشت و او به دمشق [ساکن] می بود و مسجد جامع دمشق [که] معاویه [بنا] کرده بود و آن را وقف بسیار بود، مالک را طمع آن بود که تولیت آن مسجد را بدو دهند. پس برفت و در گوشه مسجد سجاده بیفگند و یک سال پیوسته عبادت می کرد به امید آنکه هرکه او را بدیدی در نمازش یافتی. و با خود می گفت: اینت منافق! تا یکسال برین برآمد و شب از آنجا بیرون آمدی و به تماشا شدی. یک شب به طرب مشغول بود، چون یارانش بخفتند آن عودی که می زد از آنجا آوازی آمد که: یا مالکُ ما لکَ ان لاتتوب. یا مالک تو را چه بود که توبه نمی کنی؟ چون آن بشنود دست از آن بداشت. پس به مسجد رفت، متحیر با خود اندیشه کرد. گفت: یک سال است تا خدای را می پرستم به نفاق. به از آن نبود که خدای را با اخلاص عبادت کنم و شرمی بدارم از اینچه می کنم، و اگر این تولیت به من دهند نستانم. این نیت بکرد و سر به خدای تعالی راست گردانید. آن شب با دلی صادق عبادت می کرد. روز دیگر مردمان باز پیش در مسجد آمدند. گفتند: در این مسجد خلل ها می بینیم. متولی بایستی که تعهد کردی. پس بر مالک اتفاق کردند که هیچکس شایسته تر از او نیست. و نزدیک او آمدند و در نماز بود. صبر کردند تا فارغ شد. گفتند به شفاعت آمده ایم تا تو این تولیت قبول کنی. مالک گفت: الهی تا یک سال تو را عبادت می کردم به ریا، هیچکس در من ننگریست. اکنون که دل به تو دادم و یقین درست کردم که نخواهم بیست کس به نزدیک من فرستادی تا این کار در گردن من کنند. به عزت تو که نخوام. آنگه از مسجد بیرون آمد و روی در کار آورد و مجاهده و ریاضت پیش گرفت تا چندان معتبر شد و نیکو روزگار که در بصره مردی بود توانگر بمرد و مال بسیار بگذاشت.

..

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٩

حکایتی دیگر از فضیل عیاض

دیدار عبرت انگیز هارون الرشید با فضیل عیاض
دیدار عبرت انگیز هارون الرشید خلیفه مقتدر عباسی با فضیل بن عیاض خراسانی یکی از ملاقاتهای تاریخی تصوف و مقابله قدرت با حقیقت عرفان است که نمونه هایی چند از جمله ملاقات سلطان محمود غزنوی با شیخ ابوالحسن خرقانی و ملاقات ارغوان خان مغول با شیخ علاءالدوله سمنانی و ملاقات ناصرالدین شاه قاجار با حاجی ملا هادی سبزواری "اسرار" همانند آن است. این داستان بازتاب بخشی از پند و اندرزگوییهای فضیل بن عیاض خراسانی عارف بی نیاز و بی پروای ایرانی است که در چند مجموعه داستانهای عبرت آموز آمده است. در میان آنها میتوان از سراج الملوک طرطوشی، کتاب الحیات الحیوان دمیری، و اسوق الاشواق البقاعی نام برد. مشکل بتوان گفت که نخستین مولف این داستان که بوده است. از سه مولفی که در بالا آمد، طرطوشی "متوفی به سال 520 هجری" کهنتر از دیگران است، اما او نیز سازنده این حکایت نبوده است. دمیری اشاره می کند که او بجز کتاب طرطوشی برای پرداختن این داستان از کتاب ابن بلبان و شرح اسماءالحسنی رساه مقدسی نیز سود جسته است. در این صورت اثر مقدسی در قرن چهارم هجری کهن ترین سرچشمه خواهد بود.

نقل است از فضیل بن ربیع که هارون الرشید به زیارت حج بود، شب هنگام که من در خواب بودم، صدای دق الباب شنیدم و پرسیدم کیست؟ پاسخ آمد: از امیرالمومنین اطاعت کن. من با شتاب بیرون آمدم و او براستی امیرالمومنین بود. گفتم: یا امیرالمومنین اگر کسی از پی ام می فرستادی خود نزد تو می آمدم. او گفت: وای بر تو! هیجانی مرا فرا گرفته است که مردی خردمند می تواند آن را فرونشاند. مردی را به من بنما که من بتوانم از او سئوالی کنم. گفتم سفیان بن عیینه همینجاست. گفت: ما را نزد او هدایت کن. ما نزد وی شدیم و در زدیم، او پرسید: کیست که در می کوبد؟ پاسخ دادم از امیرالمومنین اطاعت کن! او با شتاب بیرون آمد و گفت: یا امیرالمومنین اگر تو کسی از پی من می فرستادی خودم نزد تو می آمدم. او گفت: ما برای مهمی نزد تو آمده ایم. هارون با وی زمانی گفتگو کرد و سپس پرسید: آیا تو به کسی بدهکاری؟ وی پاسخ داد: آری. هارون گفت: عباسی، بدهکاری های او را بپرداز! ما رفتیم و هارون به من گفت: آشنای تو به هیچ کار من نیامد، مردی را به من بنمای که از او سئوالی کنم. گفتم: عبدالرزاق ابن حمام اینجاست. او پاسخ داد: ما را نزد وی بر تا از وی سئوال کنیم. نزد وی رفتیم و من دق الباب کردم. پرسید: کیست؟ پاسخ دادم از امیرالمومنین اطاعت کن. وی با شتاب بیرون آمد و گفت: یا امیرالمومنین اگر مرا خبر کرده بودی خود نزدت می آمدم. او جواب ما برای مهمی نزد تو آمده ایم. ساعتی با وی به گفتگو نشست و سپس پرسید: آیا تو به کسی بدهکاری؟ وی پاسخ داد: آری. هارون گفت: عباسی، بدهکاریهای او را بپرداز. سپس ما بیرون شدیم و هارون گفت: آشنای تو به هیچ کار من نیامد، مردی را به من بنمای که از او سئوالی کنم. گفتم فیضل ابن عیاض در اینجاست. گفت: ما را نزد او هدایت کن. ما نزد او رفتیم. در جایی بلند ایستاده و عبادت می کرد و آیاتی از کتاب خدا به تکرار می خواند و من در کوفتم. او پرسید: کیست؟ گفتم: از امیرالمومنین اطاعت کن. در پاسخ گفت: مرا با امیرالمومنین کاری نیست. گفتم الله اکبر. آیا تو نباید از او اطاعت کنی؟ وی جواب داد: آیا از پیامبر خبرت نیست که گفته است مومن نباید خوار شود. فضیل پائین آمد، در گشود و سپس بالا شد، شمع را خاموش کرد و در گوشه ای نشست. ما کورمال کورمال به جستجوی او پرداختیم و دست رشید بر دست من پیشی گرفت و فضیل گفت: چه نرم دستی است، اما آیا فردا از عذاب الهی خلاصی می یابد یا نه؟ راوی می گوید: با خود گفتم امشب، وی با او با زبانی پاک و قلبی صاف گفتگو خواهد کرد. هارون گفت ما برای مهمی نزد تو آمده ایم، رحمت خدای بر تو باد. فضیل لب به سخن گشود و گفت: آنچه ترا به اینجا کشانید خلاف میل تو بود و همراهانت نیز برای آمدن با تو رغبتی نداشتند و اگر پرده میان تو و آنان را برگیرند و تو از آنها بخواهی که اندکی از گناهان ترا بپذیرند، آنها گردن نخواهند نهاد و در واقع از ایشان آن که ترا بیشتر دوست دارد بیشتر خواهد گریخت.

سپس داستانهای عبرت انگیزی از عمر بن عبدالعزیز و عباس بن عبدالمطلب بیان داشت که موجب تأثر هارون الرشید گردید. آنگاه فضیل گفت: ای نکو روی پروردگار در روز رستاخیز درباره همه این مردم از تو بازخواست خواهد کرد و اگر می توانی روی خود را از آتش دوزخ مصون داری، دریغ مکن، هشیار باش که نه پگاه و نه بیگاه در دلت برای رعایا فریب نباشد که پیغمبر گفته است: آنکه بامداد با نیت فریب آنان برخیزد، رایحه باغ بهشت را نخواهد دید. هارون دوباره گریان شد و سپس گفت: آیا تو به کسی بدهکاری؟ پاسخ داد: آری، دین من نزد پروردگارم است که هنوز به حساب در نیامده است و وای بر من اگر او حساب کند و وای بر من اگر نتوانم برائت حاصل کنم. باز گفت: دین خود را در عبادت می دانم. باز گفت: راستی را که پروردگار چنین امری به من نکرده بل امر کرده است که وعده های او را باور کنم و از اراده او اطاعت. و پروردگار گفته است: من جن و انس را خلق کرده ام تا آنها از من اطاعت کنند، من از آنها قوت و خوراک نمی خواهم. براستی خداوند است که روزی می دهد و صاحب نیرو و قدرت است. هارون به او گفت: این هزار دینار را بگیر، صرف عیال و اولاد کن و با خیالی آسوده به عبادت پروردگار مشغول باش. فضیل گفت: ای که خدا ترا بزرگی داده است، من راه رستگاری را به تو نمایاندم و تو اینها را به من میدهی؟! خدا ترا سلامت دارد و به تو یاردی دهد. سپس خاموش شد و دیگر سخنی با وی نگفت. از نزد او بیرون شدیم و هارون به من گفت: اگر تو مردی را بمن می نمایی مردی باشد همانند این سیدالمومنین.

حکایت می کنند زنی از زنان فضیل نزد وی رفت و گفت: می بینی ما چه تنگدستیم، اگر این نقدینه را می گرفتی می توانستیم کار خود را سر و سامان دهیم. او در پاسخ گفت: من و شما همانند مردمی هستیم که شتری داشتند و از کار او نان بدست می آوردند. هنگامی که شتر پیر شد او را کشتند و گوشتش را خوردند. ای عیال، از گرسنگی بمیر، اما فضیل را نکش! همینکه این خبر به هارون رسید، گفت: نزد او رویم، باشد که دینار بپذیرد. فضل بن ربیع می گوید ما رفتیم و همینکه فضیل ما را شناخت بیرون آمد و بر روی خاک نشست و هارون الرشید نیز نزد او نشست و لب به سخن گشود، اما وی پاسخ نمی داد، ما در این حالت بودیم که کنیزکی زنگی بیرون آمد و فریاد زد: "از دیشب شیخ را آزار می دهی، برخیز و برو، خدایت ببخشاید" ما برخاستیم و رفتیم.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۸

روشنفکری که غریبانه در سرای سالمندان فوت نمود

سید محمدعلی جمال‌زاده (۲۳ دی ۱۲۷۴ در اصفهان - ۱۷ آبان ۱۳۷۶ در ژنو) نویسنده و مترجم معاصر ایرانی است. او را پدر داستان کوتاه زبان فارسی و آغازگر سبک واقع‌گرایی در ادبیات فارسی می‌دانند.
او نخستین مجموعهٔ داستان‌های کوتاه ایرانی را با عنوان یکی بود، یکی نبود در سال ۱۳۰۰ خورشیدی در برلین منتشر ساخت.
داستان‌های وی انتقادی (از وضع زمانه)، ساده، طنزآمیز، و آکنده از ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات عامیانه‌است.
وی در سال ۱۳۷۶ در ۱۰۲ سالگی در یک خانه سالمندان در ژنو، سوئیس درگذشت.

مندرجات

1-زندگی
2-دوران کودکی
جمال‌زاده در خانواده‌ای مذهبی در اصفهان به دنیا آمد. او فرزند سید جمال‌الدین واعظ اصفهانی بود. واعظ اصفهانی در اصفهان زندگی می‌کرد، اما غالباً برای وعظ به شهرهای مختلف سفر می‌کرد. جمال‌زاده پس از ۱۰ سالگی پدر خود را در برخی از سفرها همراهی می‌کرد.وی به همراه خانواده در سال ۱۳۲۱ به تهران مهاجرت کرد.
جمال‌زاده حدود دوازده سال داشت که پدرش او را برای تحصیل به بیروت فرستاد. در دوران اقامت او در بیروت; اوضاع سیاسی ایران تغییر کرد، در آن زمان محمد علی شاه قاجار مجلس را به توپ بست و هر یک از آزادی‌خواهان با مشکلاتی مواجه شدند. پدر جمال‌زاده خود را به همدان رساند تا از آنجا به عتبات فرار کند، ولی در آن‌جا دستگیر شد و به بروجرد برده شد. امیر افخم، حاکم بروجرد دستور اعدام او را صادر کرد
دوران جوانی

جمالزاده در بیروت با ابراهیم پور داود و مهدی ملکزاده فرزند ملک المتکلمین چندین سال همدوره بود. در سال ۱۹۱۰ تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به اروپا برود. سپس از راه مصر عازم فرانسه شد. در آنجا ممتازالسلطنه سفیر ایران به وی پیشنهاد کرد که برای تحصیل به لوزان سوئیس برود. سید محمدعلی تا سال ۱۹۱۱ در لوزان بود، پس از آن به شهر دیژون در فرانسه رفت و دیپلم حقوق خود را از دانشگاه آن شهر گرفت.
درگذشت
جمال‌زاده در زمستان ۱۳۷۶ پس از آن که از آپارتمانش در خیابان «رو دو فلوریسان» ژنو به یک خانه سالمندان منتقل شد درگذشت. بنا بر نوشتهٔ ثبت شده در کنسولگری ایران در سال ۱۳۷۰، پس از درگذشت او ۲۶ هزار برگ از نامه‌ها، دستنوشته‌ها و عکس‌های او در خانه‌اش به سازمان اسناد ملی تحویل داده شده‌است.
فعالیت‌ها
همزمان با جنگ جهانی کمیته‌ای به نام کمیته ملیون به رهبری سید حسن تقی زاده برای مبارزه با روسیه و انگلیس در برلن تشکیل شد. این کمیته سید جمال الدین را به همکاری دعوت نمود. سید جمال الدین در سال ۱۹۱۵ به برلن رفت و تا سال ۱۹۳۰ در آن جا اقامت داشت. پس از اقامت کوتاهی در برلن برای ماموریت از طرف کمیته ملیون به بغداد و کرمانشاه رفت و مدت شانزده ماه در آنجا اقامت داشت. در بازگشت به برلن مجله کاوه (۲۴ ژانویه ۱۹۱۶ اولین شماره آن به چاپ رسید) وی را به همکاری دعوت کرد و تا تعطیلی مجله(۳۰ مارس ۱۹۲۲) به همکاری خود با تقی زاده ادامه داد.
پس از تعطیلی مجله کاوه ، سرپرستی محصلین ایرانی در سفارت ایران را به عهده گرفت. او به مدت هشت سال این مسئولیت را به عهده داشت، تا اینکه در سال ۱۹۳۱ به دفتر بین المللی کار وابسته به جامعه ملل پیوست. پس از بازنشستگی در سال ۱۹۵۶ از برلن به ژنو رفت و تا پایان عمر در آنجا اقامت داشت.
جمالزاده بیشتر عمر خود را در خارج از ایران سپری کرد. اما می‌توان گفت که که تمام تحقیقاتش در باره ایران و زبان فارسی و گسترده کردن دانش ایرانیان بود. علیرغم اینکه در رشته حقوق تحصیل کرد ولی در باره حقوق مطلبی ننوشت.
سبک نگارش
محمدعلی جمالزاده را همراه با صادق هدایت و بزرگ علوی سه بنیانگذار اصلی ادبیات داستانی معاصر فارسی می‌دانند. داستان کوتاه «فارسی شکر است» را که در کتاب یکی بود یکی نبود او چاپ شده‌است، عموماً به عنوان نخستین داستان کوتاه فارسی به شیوهٔ غربی می‌شمارند. این داستان پس از هزار سال از نثرنویسی فارسی نقطه عطفی برای آن به شمار می‌رفت. به علاوه، مقدمهٔ جمالزاده بر کتاب یکی بود یکی نبود سند ادبی مهم و در واقع بیانیه نثر معاصر فارسی است. در این مقدمه جمالزاده مواکداً بیان می‌کند که کاربرد ادبیات مدرن نخست بازتاب فرهنگ عامه و سپس انعکاس مسائل و واقعیتهای اجتماعی است.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٦

شعر سکوت

سکوت
به سکوت تو احترامی قائلم که مپرس
سکوت تو پر معناست
همین امشب ای عزیز
ای عزیز تر از جانم
دیگر تامل و تحمل نمی کنم
ای عزیز
ای شیدا ای عاشق
شکستن سکوت تورا
ارزومندم
شاید منتظر ترنم بارانی
شاید
شاید
نمیدانم
به امید ان شب بارانی
نماز باران خواهم خواند
تا سکوتت شکسته شود
و..........

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٦

علی

 

علی

حضرت علی (علیه السلام) شخصیتی بزرگ و بی بدیل است که در طول تاریخ همواره مورد مدح و ستایش بزرگان قرار گرفته و حتی کسانی که به امامت علی (علیه السلام) باور ندارند نیز ، او را در نوع خود یگانه و بی نظیر می دانند؛ مطلبی که پیش رو دارید نمونه‌ای است از گفتار اندیشمندان غیر مسلمان درباره علی (علیه السلام) ... :

"جبران خلیل جبران" که از علمای بزرگ مسیحیت، مرد هنر و صاحب ذوق بدیعی است لب به ستایش علی گشوده و چنین می گوید: "به عقیده من علی بن ابیطالب (پس از پیامبر) نخستین مرد از قوم عرب است که وجودش، همه فضائل کامل بودن را در قوم خویش دمید و آهنگ آن را به گوش مردمی رسانید که پیش از آن مانند آن را نشنیده بودند و در بین تاریکی‌های جاهلیت از روش روشن او متحیر ماندند؛ پس کسی که طریق علی را پسندید به فطرت سلیم بازگشت و آن که از باب خصومت وارد شد جاهیلت را ترجیح داد."جبران معتقد بود که: "دو طایفه شیفته روش علی بودند یکی خردمندان پاکدل و دیگری نیکو سرشتان با ذوق، علی بن ابیطالب شهید عظمت خویش گشت او از دنیا رفت در حالی که نماز بر زبانش جاری و دلش از شوق خدا لبریز بود. مردم عرب، حقیقت مقام او را درک نکردند تا گروهی از مردم کشور همسایه آنها (ایران) برخاسته، این گوهر گرانبها را از سنگ تشخیص داده و او را شناختند."

جبران اضافه می کند که : "علی (علیه السلام) مانند پیغمبران درگذشت، مقام و شأن او در بصیرت و بینایی چون پیغمبران، مختص شهر ، بلد ، قوم ، زمان و مکان نبوده و شخصیتی بین المللی داشت."

جبران همیشه نام علی (علیه السلام) را در مجالس خاص و عام به زبان می آورد ، تعظیم می‌کرد و می گفت علی از جهان رفت در حالی که هنوز رسالتش را به کمال، تبلیغ نکرده بود.

"شبلی شمیل" دانشمندی است که در سال 1335 هجری درگذشت ، وی شاگرد برجسته مکتب داروین بود و نخستین کسی است که نظریه "قوه" را در شرق منتشر کرد سپس برخلاف مکتب استاد خود که فردی الهی بود، به انکار مقدسات و جهان ماوراء طبیعت برخاست و تا لحظه مرگ از مکتب مادیگری پیروی نمود.

وی با اصراری که در انکار توحید داشت، در برابر شخصیت علی (علیه السلام) سر تعظیم فرود آورده و در مورد او چنین می‌گوید: "امام و پیشوای انسان‌ها علی بن ابیطالب بزرگ بزرگان و یگانه نسخه‌ای است که با اصل خود «پیامبر(صلی الله علیه و آله)» مطابق است هرگز اهل شرق و غرب، سخنرانی نظیر او در گذشته و حال ندیده است."

"میخائیل نعیمه" که از دانشمندان مسیحی است در مقدمه‌ای که بر کتاب "صوت العدالة الانسانیة" نوشته درباره حضرت علی (علیه السلام) چنین می‌گوید: "پهلوانی امام (علیه السلام) تنها در میدان جنگ نبود بلکه او در روشن‌بینی، پاکدلی، بلاغت، سحر بیان ، اخلاق فاضله ، شور ایمان، بلندی همت ، یاری ستمدیدگان و ناامیدان، متابعت حق و راستی و بالجمله در همه صفات پهلوان بود. اگرچه مدت زیادی از حضور او گذشته، اما هرگاه بخواهیم بنیاد زندگی نیکو و سعادتمندی را بگذاریم باید به روش او رجوع کرده و دستور و نقشه را از او بگیریم.""جرج جرداق" مسیحی، نویسنده معروف لبنانی در کتاب "صوت العدالة الانسانیة " درباره علی (علیه السلام) چنین می‌نویسد: ای دنیا چه می‌شد اگر همه نیروهایت را در هم می‌فشردی و دوباره شخصیتی مانند علی با آن عقل، قلب، زبان و شمشیر نمودار می‌کردی؟""کارلایل" فیلسوف انگلیسی ، هر گاه به نام علی (علیه السلام) می رسید بزرگی علی چنان او را به وجد می آورد و نیروی عظمت آن حضرت چنان تحریکش می‌کرد که از بحث علمی بیرون می‌شد و بی اختیار شروع به مدیحه سرایی او می‌کرد ، او درباره علی چنین می‌گوید: "ما نمی‌توانیم علی را دوست نداشته باشیم و به وی عشق نورزیم زیرا هر چه خوبی هست که ما آن را دوست داریم همه در علی جمع است. او جوانمرد شریف و بزرگواری بود که دلش سرشار از مهر و عطوفت و دلیری بود، از بشر شجاع‌تر، اما شجاعتش آمیخته با مهر و عطوفت و لطف و احسان بود.

پیش از رحلت خود درباره قاتلش از او نظر خواستند ، فرمود: اگر زنده ماندم خود می‌دانم چه کنم و اگر درگذشتم اختیار با شماست، اگر می‌خواهید او را قصاص کنید یک ضربه بیشتر به او نزنید و اگر عفو کنید به تقوا نزدیکتر است."

"لامنس" یک کشیش بلژیکی است که در زبان عربی و تاریخ عرب مهارت داشت. او درباره علی (علیه السلام) می‌گوید: "برای عظمت علی این بس که تمام اخبار و تواریخ علمی اسلامی از او سرچشمه می‌گیرد. او حافظه و قوه شگفت انگیزی داشت. علمای اسلام از مخالف و موافق، از دوست و دشمن مفتخرند که گفتار خود را به علی مستند دارند چه گفتار او حجیت قطعی داشت، او باب مدینه علم بود و با روح کلی پیوستگی تام داشت.""مادام دیالافوا" ، در مقام تعریف حضرت علی (علیه السلام) چنین می‌نویسد: "احترام علی (علیه السلام) در نزد شیعه به منتهی درجه است و حقاً هم باید این طور باشد زیرا این مرد بزرگ علاوه بر جنگها و فداکاری‌هایی که برای پیشرفت اسلام کرد، در دانش ، فضائل ، عدالت و صفات نیک بی نظیر بود و نسلی پاک و مقدس نیز از خود باقی گذارد. فرزندانش نیز از او پیروی کردند و برای پیشرفت مذهب اسلام مظلومانه تن به شهادت دادند. علی (علیه السلام) کسی است که در قضاوت به منتها درجه عدالت رفتار می‌کرد و در اجرای قوانین الهی اصرار و پافشاری داشت. علی کسی است که اعمال و رفتارش نسبت به مسلمانان منصفانه بود، او کسی است که تهدید و نویدش قطعی بود. "

"مادام دیالافوا " در ادامه این بحث می گوید:" چشمان من گریه کنید، اشک‌های خود را با آه و ناله من مخلوط نمایید و برای اولاد پیامبر که مظلومانه شهید شدند، عزاداری کنید."

"پطروشفسکی" استاد دانشگاه لنینگراد می‌گوید: "علی (علیه السلام) تا سرحد شور و عشق پای بند دین، صادق و راستگو بود... و مقام صفات اولیاءالله در وجودش جمع بود."
والسلام التماس دعا

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٥

استاد محمد جاوید

اکس

قرصی از اکس خوردم و یکهو
پر در آوردم و شدم چون سار
سیر کردم در عالم هپروت
خار گل شد به پیشم و گل خار
صورت پر چروک همسر من
شد به چشمم قشنگ چون گل نار
آن بر و روی از رده خارج
چون گلی شد که خورده بوی بهار
اند سوهان روح مادراو
نرم شد چون حریر لاکردار
پسر ریقو و مفنگی من
تنه اش شد سه تای سرو و چنار
خانه شصت متری ام شد برج
موتورم شد شبیه یک جاگوار
تـُف ماسیده در خیابان ها
سکه شد سکه ای تمام بهار
جای لیوان آب در سفره
بشکه نفت در یمین و یسار
موش شد غول زشت بیکاری
کل مردم نشسته بر سر کار
شد حقوق بخور نمیر حقیر
سال ِسیصد هزارو شصت دلار
دوستم اشغری که بود پپه
شد دبیر سفارت بلغار
دوستان وکیل در مجلس
همه قبراق و سر خوش وبیدار
هر وزیری درون کابینه
داشت تزهای جالب بسیار
پیش برنامه های جالب شان
لنگ می زد کـُمـَیت اسکتبار
از وزیر و وکیل و خرد و کلان
همه از وعده چاخان بیزار
مفسدان جمله در غل و زنجیر
همه در انتظار چوبه دار
پخش می شد هر آن چه از تی وی
پیش چشمم جدید و بی تکرار
مشتی «جاوید» هم به چشم حقیر
شاعری شد قوی شبیه(بهار)
کاشکی تا ابد توهم اکس
بود با بنده یا اولوالابصار

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٤

درباره دکتر سید حسن حسینی

دکتر سید حسن حسینی (۱۳۳۳ - ۱۳۸۳) شاعر، نویسنده و پژوهشگر معاصر ایرانی.
زندگی

سید حسن حسینی در سال ۱۳۳۵ در محله سلسبیل تهران به دنیا آمد. وی بعد از دریافت دیپلم طبیعی، لیسانس رشته تغذیه را از دانشگاه مشهد دریافت کرد. فوق‌لیسانس و دکترای را، در رشته ادبیات فارسی گزراند. وی مسلط به زبان عربی و با زبان‌های ترکی و انگلیسی در حد استفاده از منابع و مآخذ و صحبت کردن و نوشتن آشنا بود.

ایشان از سال ۱۳۵۲ نوشتن و سرودن را در مطبوعاتِ قبل از انقلاب علی الخصوص مجلهٔ فردوسی آغاز کرد و در سال ۱۳۵۸، حوزهٔ اندیشه و هنر اسلامی را که به همراه استادمحمد رضا حکیمی و آقایان رخ صفت، تهرانی و آیت ا... امامی کاشانی، راه‌اندازی کرد که مسئولیت بخش ادبیات و شعر را به همراه قیصر امین پور بر عهده داشت.

در دورهٔ آموزشی سربازی بود که جنگ شروع شد. بعد از اتمام دوره‌ی‌آموزشی، با اینکه رَسته بهداری داشت، مسئولیت رادیو ارتش را به عهده گرفت تا چند سال بعد از آزادی خرمشهر، در رادیو ارتش ماند اما به دلیل طولانی شدن جنگ به حوزه‌هنری باز گشت. وی در سال ۱۳۶۶ در اثر اختلافاتی که با مدیر وقت حوزه‌هنری داشت، به همراه جمعی از دوستان از جمله قیصر امین پور استعفا کرده و به تدریس در دانشگاه الزهرا(س) و دانشگاه آزاداسلامی مشغول گردید. دکتر سید حسن حسینی از سال ۱۳۷۸ در واحد ویرایش رادیو تا پایان عمر حضور داشت. وی در سال ۱۳۷۹ مجموعهٔ کامل غزلیات بیدل دهلوی را که نزدیک به سه هزار غزل را در بر می‌گیرد بصورت ضبط شده خواند. حوزه فعالیتهای ایشان شامل شعر، تحقیق، ترجمه و تألیف می‌باشد. او سالهای آخر عمرش را به سبک‌شناسی قرآن و زبان‌شناسی حافظ مشغول بود و در ۹ فروردین ۱۳۸۳ بر اثر سکته قلبی، درگذشت.

دکتر سید حسن حسینی در چهارمین همایش چهره‌های ماندگار در سال ۱۳۸۳مورد تقدیر قرار گرفت. به تازگی میدانی در محله طرشت تهران به نام این شاعر و فرهیخته معاصر نام‌گذاری شد.

آثار

* هم‌صدا با حلق اسماعیل (شعر، سال ۱۳۶۳ انتشارات سوره مهر)
* براده‌ها (مجموعه‌ای از تأملات اجتماعی و ادبی، سال ۱۳۶۵ انتشارات سوره مهر)
* بیدل، سپهری و سبک هندی (پژوهشی در زمینهٔ سبک‌شناسی، سال ۱۳۶۷)
* گنجشک و جبرئیل (شعر، سال ۱۳۷۰ نشر افق)
* مشت در نمای درشت (مقایسهٔ ادبیات و سینما از طریق معانی و بیان، سال ۱۳۷۱)
* گزیدهٔ شعر جنگ و دفاع مقدس (شعر، انتشارات سوره مهر)
* نوش‌داروی طرح ژنریک (شعر طنز، انتشارات سوره مهر)
* طلسم سنگ (نثرهای عاشورایی، انتشارات سوره مهر)
* شقایق نامه
* در ملکوت سکوت (شعر)
* از شرابه‌های روسری مادرم (شعر، انتشارات انجمن شاعران ایران)
* سفرنامهٔ گردباد (شعر، انتشارات انجمن شاعران ایران)

ترجمه:

* حمام روح (ترجمهٔ گزیده‌ای از آثار جبران خلیل جبران، سال ۱۳۶۴)
* نگاهی به خویش (مصاحبه با شاعران و نویسندگان معاصر عرب، همراه با موسی بیدج)

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۳

شعری از رهی معیری



دوستان من عاشق این شعرم
شعر یاد ایامی

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشقی زجانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه‌ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم

رهی معیری گل

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۳:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢