اساتید در قید حیات را دریابیم


بیاد استادان دانشگاه ادبیات

انواع شعر در ادب پارسی


انواع شعر:

شعر دو گونه است:

الف: شعر عروضى

ب - شعر نو.

شعر عروضى عرصه ادب پارسى یازده قسم است:

1- غزل

2- قصیده

3- مثنوى

4- قطعه

5- رباعى

6- دو بیتى

7- مسمّط

8- ترکیب‏بند

9- ترجیع‏بند

10- مستزاد

11- تشبیب (گروهى، تشبیب را جزئى ازقصیده مى‏گمارند که در آغاز شعر براى جلب توجه خواننده آمده، معمولاً درموضوع عشق‏بازى و شبابى کردن است)

12- فرد.(6)

- غزل:

ابیاتى چند - بین 5 تا 14 بیت - که متحدالوزن و متحدالقافیه باشند ومصرع اول بیت اول نیز با سایر ابیات هم‏قافیه باشد غزل نامیده مى‏شود. بیت اول‏غزل را مطلع و بیت آخر را مقطع غزل گویند. معمولاً تخلص شاعر در بیت آخرغزل یا قصیده مى‏آید. موضوع غزل مضامین عارفانه و عاشقانه مى‏باشد. تشبیب‏یا تغزّل، ابیاتى عاشقانه است که معمولاً در آغاز قصیده مى‏آید و مدح ممدوح پس‏از تشبیب بیان مى‏گردد. چون غزلیات سعدى، حافظ و مولانا.

- قصیده:

قصیده ابیاتى چند است که هر دو مصرع بیت اول با سایر ابیات‏قصیده هم‏قافیه است و معمولاً موضوع آن مدح یا ذم یا وعظ یا نصیحت یابیان روایات و حکایات و یا مضامین وصفیه چون قصاید منوچهرى دامغانى،خاقانى، ملک‏الشعراى بهار است. تعداد ابیات قصیده از پانزده بیت به بالاست.

- مثنوى:

ابیاتى متحدالوزن و مختلف‏القافیه را گویند که چون در پى هم آیندقصه یا روایت یا مضمون خاصى را تبیین مى‏کند. چون مثنوى معنوى و مثنوى‏خمسه نظامى و مثنوى شاهنامه فردوسى که به ترتیب داراى مضمامین عرفانى وعاشقانه و حماسى است.

- قطعه:

قطعه عبارتست از دو یا چند بیت که داراى وزن و قافیه متحد باشد ومصرع اول الزاماً با سایر ابیات هم‏قافیه نباشد. مضمون قطعه بیان مطلبى خاص‏است (چون قطعات اجتماعى استاد جلال بقایى نائینى و یا ابن‏یمین)

- رباعى:

دو بیت به وزن «لاحول و لاقوة الّابالله» که داراى قافیه متحد نیزباشد و مصرع سوم الزاماً نباید با سایر مصرعها هم‏قافیه باشد. در رباعى، یک‏مضمون واحد با دو بیت تبیین مى‏گردد چون رباعیات خیام نیشابورى.

- دوبیتى:

دوبیتى از نظر قالب همانند رباعى است الّا اینکه الزاماً وزن رباعى‏را ندارد، چون دوبیتیهاى باباطاهر.

- مسمط:

اگر چند بیت بر یک قافیه - دو یا سه بیت - و یک وزن گفته شود که‏مصرع آخر بر قافیه دیگر باشد و در ادامه چند بیت چونان حالت اول با همان وزن‏و با قافیه‏اى دیگر گفته شود به‏طورى که مصرع آخر بر قافیه مصرع آخر بند اول‏باشد و این شکل چندین بار تکرار شود حاصل همه را مسمّط گویند. و اگر بندهاداراى چهار مصرع باشد آن را مربع و اگر داراى پنج مصرع باشد مخمس وهمین‏طور مسدس و... گویند. چون مسمّط معروف منوچهرى دامغانى وادیب‏الممالک فراهانى که در متن فصل آتى آمده است.

- ترکیب‏بند:

چندین بیت متحدالوزن و متحدالقافیه - چون یک غزل - آورده‏شود و در پایان یک بیت حد فاصل این بیت با بندى دیگر شود که در ادامه مى‏آیدو با بند اول در وزن متحد و در قافیه مختلف است. و حد فاصل بند بعد با دیگربندها را نیز بیتى با قافیه‏اى جز بند اول آورند، حاصل آن را ترکیب‏بند گویند. چون‏ترکیب‏بند محتشم کاشانى و وحشى بافقى.

- ترجیع‏بند:

مجموعه‏اى از چند بند چون ترکیب‏بند است که بیت حد فاصل‏هر بند در همه دفعات تکرار شود. مثل ترجیع‏بند معروف هاتف اصفهانى.

- مستزاد:


شعرى موزون چون غزل است که پس از هر مصرع یک پاره اضافى‏آورند که با مضمون مصرع ارتباط داشته باشد ولى در معنا چندان نیازى به آن‏نباشد و آوردن آن پاره بر لطف شعر افزاید چونان مستزاد یغماى جندقى که در متن‏فصل آتى آمده است.

- فرد:

بیت مستقلى است که حتى‏الامکان داراى استقلال مضمون باشد ومطلبى را تبیین کند.

ب: شعر نو:

مضامین شاعرانه‏اى است که عموماً داراى وزن خاص بوده ولى‏تابع وزن عروضى نیست.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱

شعر نیمه کاره در قالب چهار پاره

شعر من همیشه نیمه کاره است
کاش بیتی از پرنده داشتم
کاش جای قافیه روی
یک ردیف بال زنده داشتم

کاش باد میوزید توی شعر
حرفها ی کهنه دور میشدند
کاش جمله جمله حرفهای من
مثل چشمه مثل نور میشدند

کاش بیصدا کبوتری کنار شعر مینشست
وز صدای بغ بغو او شیشه سکوت شعر میشکست
کاش میشد برای شعر خسته ام
از خدا کمی دوا گرفت

یا برای کشف لحظه های نو
میشد از فرشته ها دعا گرفت
خوشبحال شعر های ناتمام
ببین شعر من باز تمام گشته است

باز توی چهار پاره ای جدید
واژه واژه را حرام کرده است

سید جمال طبا طبایی

مهر 1371 دانشکده ادبیات تهران

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۳٠

طبقه بندی نثرفارسی وسبکهای شعر فارسی


طبقه‏بندى نثر فارسى
------------------------
طبقه‏بندى نثر فارسى: نثر فارسى بعد از اسلام به شش طبقه عمده تقسیم‏مى‏شود:

1- دوره سامانى متعلق به سال‏هاى 450-300 ه . ق.

2- دوره غزنویان و سلجوقیان - برهه اول - متعلق به سالهاى 550-450 ه .ق.

3- دوره سلجوقیان - برهه دوم - خوارزمشاهیان - متعلق به سالهاى 600- 550 ه . ق.

4- دوره سبک عراقى و نثر مصنوع متعلق به سالهاى 1200 - 600 ه . ق.

5- دوره بازگشت ادبى متعلق به سالهاى 1300 - 1200 ه . ق.

6- دوره سبک ساده‏نویسى متعلق به سالهاى 1300 تا امروز(15).

ویژگى سبکهاى مذکور به‏طور خلاصه چنین است:

1- دوره سامانى، ساده و روان و عارى از لغات عربى و پیچیده.

2- دوره غزنویان و سلجوقیان: ورود لغات عربى و پیچیده و کلام طولانى وسجع و صنایع بدیع مثل مقامات حمیدى و مرزبان‏نامه.

3- دوره سبک عراقى دوره‏اى است که تکلف نثر افزون‏تر شد.

4- در دوره بازگشت، تقلید از گلستان سعدى و تاریخ بیهقى رواج یافت.

5- در دوره ساده‏نویسى باردیگر ساده‏نویسى رواج یافت و نثر روزنامه‏اى‏پدیدآمد.


سبکهاى شعر پارسى
-------------------------
سبکهاى شعر پارسى: ملک‏الشعرا بهار شعر پارسى را به چهار سبک‏مختلف تقسیم کرده است:

1- سبک خراسانى

2- سبک عراقى

3- سبک هندى

4- سبک بازگشت

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٩

ارایه های ادبی 1


« آرایه های ادبی » ‏

واج آرایی

واج آرایی ( نغمه ی حروف ) : تکرار یک واج ( صامت یا مصوت ) است ، در کلمه های یک مصراع یا یک بیت ‏یا عبارت نثر به گونه ای که کلام را آهنگین می کند و آفریننده ی موسیقی درونی باشد و بر تاثیر سخن ‏بیفزاید این تکرار آگاهانه ی واج ها را « واج آرایی » گویند . ‏

مثال : خیال خال تو با خود به خاک خواهم بر

که تا زخال تو خاکم شود عبیر آمیز

توضیح : در این بیت از حافظ تکرار واج « خ » باعث ایجاد موسیقی درونی شده است . ‏

سجع

آوردن کلماتی در پایان جمله های نثر که در وزن یا حرف یا حرف آخر یا هر دو ( وزن و حرف آخر ‏‏) با هم یکسان باشد . ‏

نکته : سجع در کلامی دیده می شود که حداقل دو جمله باشد یا دو قسمت باشد . ‏

نکته : سجع باعث آهنگین شدن نثر می شود به گونه ای که دو یا چند جمله را هماهنگ سازد . ‏

نکته : سجع در نثر حکم قافیه در شعر را دارد . ‏

مثال : الهی اگر بهشت چون چشم و چراغ است بــی دیــدار تــو درد و داغ اســت‏‏

مثال : منت خدای را عـزووجل که طاعتـش موجب قـربت است و به شکر اندرش مزید نعمت . ‏

توجه : به نثر مسجع ، نثر آهنگین نیز می گویند . ‏

‏ انواع سجع

(‏ قسمت انواع سجع وترصیع برای مطالعه است)

الف ) سجع متوازن : آن است که کلمات سجع فقط در وزن اشتراک داشته دارند . ‏

مثال : ملک بی دین باطل است و دین بی ملک ضایع . ‏

طالب علم عزیز است و طالب مال ذلیل.

توضیح :در هر دو عبارت هر دو کلمه از نظر امتداد هجا یکسان هستند لذا هموزن اند.

ب ) سجع مطرف : آن است که کلمات سجع فقط در حرف یا حروف پایانی با هم اشتراک دارند . ‏

مثال : محبت را غایت نیست از بهر آنکه محبوب را نهایت نیست . ‏

توضیح : کلمه ی « غایت » دارای دو هجا و کلمه ی « نهایت » دارای سه هجا می باشد پس دو کلمه هم وزن ‏نیستند بلکه فقط در حرف آخر مشترک اند . ‏

ج ) سجع متوازی : به سجعی گفته می شود که کلمات سجع هم در حرف پایانی و هم در وزن یکسان می ‏باشند ‏

مثال : الهی عبدالله عمر بکاست اما عذر نخواست

توجه : از آن جایی که سجع متوازی ، زیباتر و خوش آهنگ تر است و

در متون فارسی کاربرد بیشتری دارد . ‏لذا شناخت این نوع سجع برای عزیز با اهمّیّت تر می باشد

نمونه های برتر آثار مسجع : مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری ( قرن پنجم ) ا سعدی در « گلستان » ، جامی در « بهارستان » ، نصرالله منشی در « کلیله و دمنه » آن را به حد ‏کمال خود رساندند ‏

ترصیع ‏

آن است که کلمات مصراعی با مصراع دیگر یا جمله ای با جمله ی دیگر ، در وزن و حروف پایانی یکسان ‏باشد

( غیر از واژگان تکراری بقیه کلمات با هم سجع متوازی دارند . ) ‏

مثال : ای منــور بـه تـو نجـوم جـلال

وی مقـرر بـه تـو رسـوم کمـال ‏

مثال : باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشید.

جناس ‏

آوردن کلماتی است در شعر و نثر که از نظر معنی کاملاً متفاوت اند اما از نظر شکل ظاهری و تلفظ هم جنس به نظر می رسند و ‏گاهی اختلافشان فقط در یک واج است . ‏

‏« انواع جناس »‏

الف) جناس تام : آن است که دو کلمه جناس از نظر شکل ظاهری و تلفظ کاملاً یکسان ، اما از جهت معنی با ‏هم فرق دارند . ‏

مثال : عشـق شـوری در نهـاد ما نهـاد

جـان مـا در بوتــه ی سـودا نهــاد ‏

‏ بهـرام که گور می گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهـرام گرفت ‏

نکته : جناس هم در شعر و هم در نثر به کار می رود . ‏

ب ) جناس ناقص : که انواعی دارد:

- جناس ناقص اختلافی

- جناس ناقص حرکتی

- جناس ناقص افزایشی‏

‏- جناس ناقص اختلافی : آن است که دو کلمه جناس در حرف اوّل ، وسط یا آخر با هم اختلاف داشته ‏باشند . ‏

مثال : نهادند آوردگا هی چنان

که کم دیده باشد زمین و زمان

مثال : (بخت ، رخت – گلزار ، گلنار – جان ، جام )

- جناس ناقص حرکتی : آن است که دو کلمه جناس علاوه بر معنی در حرکت ( مصوت کوتاه ) نیز با هم ‏اختلاف دارند . ‏مثل (مِهر ، مُهر – گِل ، گُل )

مثال : باید به مژگان رُفت گرد از طور سینین

باید به سینه رَفت زین جا تا فلسطین

جناس ناقص افزایشی : آن است که دو کلمه جناس علاوه بر معنی ، در تعداد حروف نیز متفاوت اند ‏بطوری که یکی از کلمات جناس حرفی در اوّل ، وسط یا آخر نسبت به کلمه های دیگر اضافه دارد . ‏

مثال : ده روز مهر گردون افسانه است وافسون

نیکی به جای یاران فرصت شما یارا

چو پرد ه دار به شمشیرمی زند همه را

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

مثال : (شکوه ، کوه – نام ، نامه – دوست ، دست)

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢۸

پاسخ به فروغ


فروغ عزیز بارها به این جمله ات فکر کردم

پرنده مردنی ست

اما من هرگز نتواستم فراموشش کنم

نتوانستم پرنده عشقم را فراموش کنم

او را که تمامی حسم بود

او را که اولین ترانه عشق را برایم سرود

او را که از باران تعریفی دیگر داشت

او را که "نبودن" را دلیل" بودن" کرد

چگونه فراموش کنم تمام هستی ام را

پرواز زیباست فروغ عزیز

اما بی پرنده به چه معناست؟

تو بگو برایم تو بخوان

بگو تا شاید راحت شود این جان

قصه نیست بر سر آب و نان

قصه خون است و پرواز عاشقان

تو راست می گفتی:

اینجا کسی به مهمانی گنجشک ها نمی خواند ما را

آری اینجا کسی به آفتاب معرفی نمی کند ما را

دلم تنگ است

دلم تنگ است

اینجا چراغ هیچ رابطه ای سوسو نمی زند

دلم تنگ است

دلم برای پرنده ام تنگ است فروغ

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٧

نامه های فروغ


یکی از نامه های بعد از ازدواج فروغ به پرویز شاهپور


پنج شنبه 4 مرداد پرویز عزیزم امروز و دیروز از تو نامه داشتم و از قراری که نوشته ای حالت خوب شده آرزویم این است که همیشه سلامت باشی از حال ما بخواهی خوب هستیم و فقط انتظار آمدن تو را می کشم در نامه هایت از من اظهار رضایت کرده ای البته من همیشه میل دارم که رعایت نظر تو را کرده باشم ولی تو هم باید فکر کنی که زیاد مرا محدود نسازی زیرا من حتی اگر هم احتیاج به آزادی نداشته باشم همین فکر آزادی و تلقین آزادی مرا شخصیت می بخشد و به من کمک می کند و مرا تشویق می نماید .

پرویز عزیزم کتابم در هفته ی اینده حتما منتشر خواهد شد راجع به فریدون کار نمی دانم برایت چه بنویسم او مرد شریفی است و تو نباید به او فکر بدی داشته باشی او از آمدن من توسط مادرت مطلع شده یعنی همان شبی که ما آمدیم به منزل شما تلفن کرده بود و خانمت هم گفته بود که آمدند و به من هم تلفن کرده و من ناچار هستم که راجع به کار کتابم با او صحبت کنم البته من بیش از این یکی دو بار با او صحبت نکرده ام و اگر من بخواهم نه با او که این کار را به عهده گرفته صحبت کنم و نه با امیرکبیر تماس بگیرم آن وقت بعد از این که کتابم چاپ شد و پر از غلط بود چه کاری از دست من بر می اید همچنان که اگر برای من یک نسخه نفرستاده بودند همان طور با غلط چاپ می شود . البته پرویز من تو را دوست دارم در این هیچ شکی نداشته باش ولی تو هم با من طوری رفتار کن که عادلانه باشد می بینی که راجع به من تازگی ها حرفی زده نمی شود و دلیلش این است که فریدون کار جوان نجیبی است و همه جا از من دفاع می کند البته حالا نمی توانم جریان را به طور مفصل برای تو بنویسم ولی در اینده وقتی آمدی هر چه بپرسی حواب خواهم داد پرویز من تو را دوست دارم و بی نهایت علاقه دارم که زندگی ام را با تو ادامه بدهم و می دانم که اگر از تو جدا بشوم خاطره ی عشق و محبت تو پایان عمر مرا رنج خواهد داد ولی چه کنم تو انصاف داشته باش ن تا آنجا که می توانم دستورات تو را به کار می بندم مجله ی سخن از من دعوت کرد نرفتم دانشوران را هم که نوشتم اینجا مرتب به وسایل مختلف برای دیدن من اقدام می کنند ولی من به خاطر تو و به خاطر این که فکر می کنم بعدها همه چیز برایم فراهم خواهد شد معذرت می خواهم راجع به پول کتابم چند روز پیش امیرکبیر تلفن کرد که برای گرفتن حق التألیف بروم من هم رفتم بابت 1200 جلد 720 تومان به من پول داد که 600 تومان آن را بلافاصله به بانک گذاشتم و 50 تومان کتاب گرفتم یعنی قرار شد 5 جلد کتاب خودم را از قرار جلدی 5 تومان یعنی با 1 تومان تخفیف به خودم بدهد و بعد یک ( ویس و رامین ) گرفتم 15 تومان یک گلستان سعدی 15 تومان 70 تومان باقی مانده را هم برای خودم کمی چیز خریده ام و دارم و چون از پارسال 140 تومان قرض داشتم و به تو هم گفته بودم 100 تومانی را که از حائری طلب داریم یعنی فریدون کار گرفته به او گفتم که ببرد و به مامانم بدهد و 40 تومان فرامرز را هم می خواهم بدهم و به قرضم و خلاصه مامانم می گفت که او پول را آورده و دم در داده و پرویز جان خلاصه ممکن است یک کمی ولخرجی کرده باشم ولی به خدا 600 تومان مال تو هر کاری می خواهی بکن پرویزم دیگر خسته شدم امیدوارم تو زودتر بیایی
تو را می بوسم
 فروغ  ------------------------------------

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٥

شعری از فروغ فرخزاد

پنجره

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلق? چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را

از بخشش شبان? عطر ستاره های کریم

سرشار می کند.

و می شود از آنجا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست.

من  از دیار عروسک ها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهای مدرس? مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف «سنگ» را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را

در دفتری به سنجاقی

مصلوب کرده بودند.

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.

وقتی که چشم های کودکان? عشق مرا

با دستمال تیر? قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم، باید. باید. باید.

دیوانه وار دوست بدارم.

یک پنجره برای من کافی است.

یک پنجره به لحظ? آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آن قدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش معنی کند

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنهاتر از تو نیست؟

پیغمبران، رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما آوردند

این انفجارهای پیاپی،

و ابرهای مسموم،

آیا طنین آیه های مقدس هستند؟

ای دوست، ای برادر، ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.

همیشه خواب ها

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند

من شبدر چهار پری را می بویم

که روی گور مفاهیم کهنه روئیده است

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود؟

آیا من دوباره از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب، که در پشت بام خانه قدم می زند

سلام بگویم؟

حس می کنم که وقت گذشته است

حس می کنم که «لحظه» سهم من از برگ های تاریخ است

حس می کنم که میز فاصل? کاذبی است در میان

گیسوان من و دست های این غریب? غمگین

حرف به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٥

زندگی

زندگی منشوری است در حرکت دوار منشوری که پرتو پر شکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی خیال انگیز و پر شور ساخته است تقدیم به شما ای عزیز
زندگی نقشی است بیهوده
که با دست حوادث رنگ میگیرد
ابتدا با یک تصادف نطفه میگیرد
سپس با هر تصادف لحظه ها را رنگ میبخشیم
بدنبال تصادف نیز میمیریم
راه ما از هیچ تا پوچ است
سنگ فرش دل تمامش
شادی و اندوه
پیش پای ما سرابی خوش
در گلوها مان لحظه ها انبوه
با امیدی عاقبت نو مید
شب پی ما
ما پی خورشید
یا علی مدد شاعر شعر نیمه کاره

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٤

مقاله یکی از طرفداران دانشجو ی کشور از گروه ملحد و شیطان پرست متالیکا

این یک مقاله کاملا فنی در طرفداری قشر فرهیخته جامعه اسلامی (دانشجو)از گروه شیطان پرست متالیکا را بخوانید و خود با مقاله های مخالف این دانشجو مقایسه کنید که بامتالیکا را شنیدن انسان فیلسوف میشود
         معرفی کتاب «متالیکا و فلسفه»    
    فلسفه مال فیلسوف ها و پروفسورهای خشک و عبوس دانشگاه است که وقت خواب هم کت و شلوارشان را درنمی آورند؛ متالیکا برای جوانان بی قیدی که همیشه عصبانی اند و به زمین و زمان بد و بی راه می گویند.    
     
    
معرفی کتاب «متالیکا و فلسفه»        
 
          هفت یا هشت سال پیش بود که با متالیکا آشنا شدم و کمی دیرتر با فلسفه. شب ها متالیکا گوش می کردم و صبح ها سرکلاس فلسفه می نشستم. با تصوری که در دانشگاه از فلسفه برایم به وجود آمد، هیچ وقت فکر نمی کردم که فلسفه ربطی به متالیکا داشته باشد. فلسفه مال فیلسوف ها و پروفسورهای خشک و عبوس دانشگاه است که وقت خواب هم کت و شلوارشان را درنمی آورند؛ متالیکا برای جوانان بی قیدی که همیشه عصبانی اند و به زمین و زمان بد و بی راه می گویند.

اما به تازگی متوجه شدم که این دو نه تنها می توانند با هم مربوط شوند، بلکه درباره آن کتاب هم می نویسند. انتشارات بلاک ول در آوریل سال جاری میلادی  کتابی با عنوان «متالیکا و فلسفه» منتشر کرده است. کتابی که مجموعه مقالات نوشته شده به قلم فیلسوفان حرفه ای است. این کتاب از سری کتاب های «فلسفه و فرهنگ عامه» انتشارات بلاک ول است و ویراستار آن ویلیام ایروین استاد فلسفه کینگز کالج پنسیلوانیا است.

او درباره این مجموعه می گوید؛ «یک قاشق شکر کمک می کند که قهوه تلخ را بنوشیم و کمک گرفتن صحیح از فرهنگ عامه تارهای تنیده شده پیرامون کانت را کنار می زند. فلسفه در چند قرن اخیر مشکل حادی در ارتباطات عمومی داشته است.

این مجموعه به تغییر این موضع کمک می کند و نشان می دهد که فلسفه مرتبط با زندگی است و نه فقط برای پرسش های بزرگ نظیر «بودن یا نبودن؟» بلکه همچنین برای پرسش های کوچک مثل «تماشا کردن یا نکردن ساوث پارک» (South Park نام سریال کارتونی معروف است). تفکر عمیق درباره تلویزیون، فیلم سینمایی و موزیک از شما یک «احمق تمام عیار» نمی سازد و در واقع چه بسا که شما را تبدیل به یک فیلسوف کند؛ غیعنیف کسی که باور دارد زندگی ناآزموده ارزش زیستن ندارد و کارتون ناآزموده ارزش دیدن.

ایروین که در سرودن شعر هم تجربیاتی دارد در مقدمه کتاب «متالیکا و فلسفه» می نویسد؛ «چیزی برخلاف تصور عموم بگویم؛ ترانه های هتفیلد شاعر و آهنگساز متالیکا، اشعار راکی هم سنگ با باب دیلن و گروه The doors و با اهمیت فلسفی بسیار بیشتری از اشعار گروه U? و بیتلز هستند.»

این کتاب به مذاق هر دو طرف خوش آمده؛ موزیسین های راک و پروفسورهای فلسفه هر کدام به زبان خود این مساله را عنوان کرده اند. گیتاریست گروه Anthrax از خواندن کتاب لذت برده و گفته است؛ «جسورانه ترین شرحی که تا به حال درباره متالیکا نوشته شده است. یک پوززنی درست و حسابی،»

از طرفی دیل ژاکوت استاد فلسفه دانشگاه ایالت پنسیلوانیا نوشته است؛ «نه فقط هوی متال و نه فقط راک اندرول، نه فقط اضطراب یا خشم یا تحلیل مفاهیم، بلکه یک غول در زمینه خودش که چیزهای خطرناکی درباره خودمان و فرهنگ پساصنعتی آشکار می کند.»

این کتاب شامل ?? مقاله است که در پنج فصل مجزا تدوین شده و هر فصل یک «دیسک» نام دارد. عنوان هر دیسک خطوط کلی آن فصل را مشخص می کند.

دیسک یک نام یکی از آهنگ های متالیکا است؛ «در میان هرگز» و مقالاتی درباره «عاطفه و اخلاق» و «فردگرایی و حقیقت» آمده است.

اگر می خواهید اگزیستانسیالیسم را از منظر متالیکا بنگرید دیسک دوم را بخوانید که عنوان «اگزیستنسیکا» مواجهه متالیکا و اگزیستانسیالیسم است. در این فصل می توانید نام متالیکا را در کنار نیچه و مارکس و کی یر کگارد ببینید و مقاله ای درباره آزادی اگزیستانسیال متالیکا بخوانید.

«زیستن و مردن، خندیدن و گریستن» عنوان دیسک سوم است. مباحث معنای زندگی با توجه به آهنگ های متالیکا در این فصل گنجانده شده است. زیستن مردن است (نام آهنگی از متالیکا)؛ متالیکا و معنای زندگی یکی از مقالات این فصل است.

اگر باور ندارید یا تا به حال ندیده اید که نام متالیکا همراه متافیزیک و اپیستمیولوژیک بیاید دیسک چهارم را بخوانید؛ متافیزیکا، اپیستمیولوژیکا، متالیکا، دیسک پنجم نیز «هواداران و گروه» نام دارد.

کتاب «متالیکا و فلسفه»

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢۳

کارتون و انیمیشنی که کابالا این فرقه اهریمنی صهیونیستی را به کودکان القائ میکند

 جمعه گذشته شبکه تهران سیمای جمهوری اسلامی، یکی از انیمیش های مشهور روز را که مبانی کابالا را به سنین خرد سال آموزش می دهد در باکس ویژه کودکان به روی آنتن فرستاد.

به گزارش رجانیوز، هرچند مراکز مطالعاتی و کانون های هوشمند فرهنگی از مدت ها پیش انیمیش جنجالی "9" را که یکی از آشکارترین تولیدات ویژه کودکان در زمینه آموزش مبانی عرفان‌های کاذب مدرن به‌ویژه نئوکابالیسم معرفی کرده بودند ولی این انیمیش جمعه گذشته در باکس ویژه تماشاخانه که برای مخاطب کودک و نوجوان تعریف شده است، پخش شد.

انیمیشن "9" داستان مرد دانشمندی است که به عنوان آخرین فرد باقیمانده از نوع انسان پس از جنگی ویرانگر موفق می شود با به‌کارگیری شیوه های کیمیاگری کابالیستی، روح خود را در کالبد 9 عروسک پارچه ای بی جان وارد کند و به این شکل به حیات استمرار بخشد.

در عرفان کابالا هستی به 10 مرتبه تقسیم می شود که روح اصلی و بالای آن در 9 مرتبه پایین‌تر تجلی می یابد. 9 مرتبه تجلی روح هستی در عرفان کابالا در همه منابع این فرقه با 9 عضو بدن انسان متناظر معرفی می شوند.

این درست همان چیزی است که درانیمیشن 9 نیز دیده می شود. عروسک 3 و 4 با دستکش ساخته شده اند که نمادی از دو دست چپ و راست هستند. در عرفان کابالا نیز عنصر 3 و 4 درخت حیات، دست چپ و دست راست نامیده می شوند. عروسک 7 و 8 که نیرومند و جنگ‌جویان گروه هستند نیز درست همانند عنصر 7 و 8 درخت حیات در کابالا جایگاه پای چپ و پای راست را دارند.

عدد 9 نیز که به طرز جالبی لباسی از یک زیپ شلوار دارد، درست معادل عنصر 9 درخت کابالا که نماد غریزه جنسی است به این بخش از بدن اشاره می کند. در یکی از سکانس ها وقتی عدد 2 زیپ 9 را باز می کند، 9 سراسیمه و خجالت زده آن را بالا می کشد. حلول روح دانشمند در نه مرتبه و تجلی همان چیزی است که در فرقه کابالا حلول روح اولیه هستی در نه عنصر درخت حیات توصیف می شود.

در این انیمیشن، قهرمانان داستان پاسخ پرسش ها و مشکلات خود را در کتاب دست نوشته های پاراسلسوس می یابند. پاراسلسوس که کتاب وی به وضوح در این انیمیشن به تصویر کشیده می شود، یک کیمیاگر، پزشک و کابالیست مشهور سده های میانه است.

پخش این انیمیشن و نمونه های مشابه که شرایط مأنوس شدن کودکان را با مبانی عرفان جنسی و فرقه کابالا را فراهم می آورد، در یکی از باکس های ویژه کودک و خانواده بسیار قابل توجه است و نمی توان به سادگی از کنار آن گذشت.

به گفته برخی کارشناسان پخش برنامه های نمایشی خارجی ای که مبانی عرفان و فرقه های نوظهور را در ذهن بینندگان ایجاد و تقویت می کند با گرایش برخی از مهره های مؤثر شاغل در سازمان به این فرقه ها، از جمله گروه شعور کیهانی معروف به عرفان حلقه بی ارتباط نیست.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٢

توجه توجه توجه

خطر اصلی و بزرگ و مهیب کنونی جامعه اسلامی صهیونیسم است ..

فعلا تا اطلاع ثانوی بجای هر چیز میبایست بخطر این دشمن انسانیت پرداخت

بنده قلم ادبی خود را بایستی برای جنگ با این کافران اماده سازم

و وظیفه تمامی مسلمانان در جهان همین مبارزه علیه صهیونیست خونخوار است و بس 

امام بزرگوار (قدس سره)همیشه از این دشمن یاد کرده و مبارزه بر علیه انان را گوشزد نموده

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢۱

هیتلر را یهودیان به قدرت رساندن

بر اساس اسناد جدید، صهیونیست‌های ساکن در آلمان،‌ هیتلر را به قدرت رساندند تا با کمک آن طرح بزرگ خود در ایجاد سرزمین اسرائیل را عملی سازند.
                        

به گزارش فارس،‌ بر اساس اسنادی که توسط سایت اطلاع‌رسانی "کامن دریمز " منتشر شده است، صهیونیست‌ها با نازی‌ها همکاری داشته‌اند اما تامین مالی صهیونیست‌ها توسط نازی‌ها کاملا مشخص نیست.
"کریستوفر سیمپسون " در کتاب خود با نام "ضربه عقب‌نشینی " [Blowback]گفته است که به اسناد ضبط شده‌ای از سازمان پلیس مخفی آلمان (گشتاپو) در زمان حکومت نازی‌ها دست یافته است که نشان دهنده توافقی مخفیانه میان پلیس مخفی آلمان و "هاگانا " [سازمان شبه‌نظامی یهودی بین سال‌های 1920 تا 1948 است که بعدها و با اشغال فلسطین توسط صهیونیست‌ها هسته مرکزی ارتش این رژیم را تشکیل داد]. بر اساس اسناد، پلیس مخفی آلمان دست‌کم تامین مالی یکی از فرماندهان هاگانا را برعهده داشته است.
این اسناد فاش می‌کند که تحت مقرراتی، به هاگانا این اجازه داده شده بود که اردوگاه‌های آموزشی برای جوانان یهودی در داخل آلمان ایجاد کنند. این جوانان و همچنین دیگر یهودیانی که توسط نازی‌ها از آلمان اخراج شده بودند، تشویق می‌شدند که به فلسطین مهاجرت کنند.
سایت کامن دریمز در ادامه مطلب خود نوشت که یهودیان اروپا مورد خیانت رهبران صهیونیست خود قرار گرفتند. صهیونیست‌ها در هولوکاست همکاری داشتند تا از موضوع سرزمینی برای یهودیان حمایت کنند.
بر اساس گزارش سایت کامن دریمز،‌حتی اگر هیتلری وجود نداشت، صهیونیست‌ها کسی همانند وی ایجاد می‌کردند و چه بسا نیز این کار را انجام داده‌اند.
در سال 1927، از جمعیت 550 هزار نفری یهودیان آلمان، تقریبا 15 هزار نفر خود را صهیونیست‌ می‌دانستند که این تعداد تقریبا 2 درصد جمعیت کل یهودیان آلمان بوده است.
یک تاریخ دان یهودی طی نوشته‌ای اعلام کرده است که بخش عمده‌ای از یهودیان آلمان قاطعانه با صهیونیست‌ها به عنوان دشمنی از درون،‌ مخالف بودند. در هیچ جایی از جهان همچون آلمان مخالفت یهودیان با صهیونیسم گسترده‌تر، اصولی و خشم آلود نبوده است.
در راستای اداره مهاجرت یهودیان به فلسطین،‌ آلمان‌ها فقط باید خود را با ایدئولوژی ملی‌گرایانه‌ نژادپرستانه‌ای نظیر صهیونیستم مجهز می‌کردند. در واقع "جولیوس استریچر " [یکی از اعضای برجسته نازی‌ها] و دیگر نازی‌ها پذیرفته بودند که ایدئولوژی "نژاد برتر " آنها در یهودیت نمود یافته است.
با استفاده از صهیونیسم و نازیسم، قابلیت ایجاد ارتشی محرمانه، سرویس‌های مخفی و زرادخانه هسته‌ای در اسرائیل به وجود آمده است. آنها همچنین هیکل سلیمان را در بیت‌المقدس بازسازی خواهند کرد.
ادعای هولوکاست، پایانی بر بحث‌های شدید یهودیان درباره اسرائیل بود. با دستاویز قرار دادن آن، این تفکر ایجاد شده بود که یهودیان نمی‌توانند در هیچ جایی به جز سرزمین‌شان، سرزمین اسرائیل، ایمن باشند. بر اساس این دیدگاه،‌یهودیان باید یا در سرزمین ملی یهودیان در فلسطین زندگی کنند یا از آن با تمام قدرت حمایت کنند چون این گزینه برای فرار آنها در شرایط اضطراری است.
به عبارت دیگر، یهودیان توسط نازی‌‌های صهیونیست، احمق شده و تحت فشارهای روحی و روانی شدیدی قرار گرفتند.
سایت کامن دریمز در ادامه مطلب خود و بر اساس مستنداتی که ارائه کرد نوشت که رنج‌های گذشته یهود، ‌درس‌هایی برای امروز دارد. رهبران آنها توسط فراماسون‌ها ربوده شده (صهیونیسم یک قانون فراماسونی است) و در راستای برنامه‌ای بزرگ قربانی شدند.
هولوکاست هشداری برای همه ما به شمار می‌آید که تا زمانی که رهبران دروغین و ادعای دروغین را قبول داشته باشیم، در بردگی باقی خواهیم ماند.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢۱

ایا فراماسو نری و صهیونیسم یکی است؟

آیا فراماسونری و صهیونیسم یکی است؟

بسیاری در جهان فراماسونری و صهیونیسم را یکی می‌دانند، اما آیا واقعا چنین است یا این که این گفته ادعایی بیش نیست، در این مقاله تلاش شده با استناد به تاریخ به ادعای فوق پاسخ گفت این که باید این گفته را پذیرفت یا رد کرد.
اسرائیل

برخی معتقدند، افکار و اعتقاداتی که بر محافل فراماسونری حاکمیت داشته، بسان همان افکار و اندیشه‌هایی است که بر سازمان‌های صهیونیستی کنونی حاکم است، به همین دلیل هنگام صحبت از فراماسونری و صهیونیسم از دوره‌ها و مراحلی سخن می‌گویند که بر هر دو سازمان گذشته و از آنجا که مرحله اول تشکیل این دو سازمان ریشه در دوران بسیار گذشته دارد و از موضوع بحث ما خارج است، سخن را از زمان آغاز نشو و نمای این دو سازمان در تاریخ معاصر شروع می‌کنیم.

اما در همین ابتدا جالب است بدانید، اولین سازمان فراماسون جهان بدست شاه "هیرودس" یهودی و با کمک مشاوران یهودی‌اش تاسیس و "قدرت مخفی" نامیده شد که هدف آن کشتن و مهاجرت دادن مسیحیان جهت ممانعت از انتشار دین‌اشان بود.

اما وقتی تاریخ را ورق بزنیم و به جلوتر بیاییم ملاحظه می‌کنیم، اولین محفل فراماسونی در سال 1717 در اسکاتلند تشکیل شد که محفلی شبه مذهبی و دارای آداب و رسوم سری و مخفیانه‌ بود که اعضای آن بر حفظ آن آداب و رسوم تاکید بسیار داشتند.

بنابراین می توان گفت فراماسونری پس از عصر روشنگری در اروپا زاده شد، عصری که بر اندیشه و تفکر بشری و قوانین طبیعی یا همان لامذهبی تاکید بسیار داشت. در این دوره شاهد تشکیل چهار محفل فراماسون در انگلستان قرن 18 هستیم که مهمترین آنها همانطور که گفته شد، در سال 1717 تاسیس گردید و باید آن را آغاز جنبش فراماسونری در تاریخ معاصر برشمرد.

اولین سازمان فراماسون جهان بدست شاه "هیرودس" یهودی و با کمک مشاوران یهودی‌اش تاسیس و "قدرت مخفی" نامیده شد که هدف آن کشتن و مهاجرت دادن مسیحیان جهت ممانعت از انتشار دین‌اشان بود

در ابتدا یهود از ورود به این محافل ممنوع بودند، اما در سال 1732 به یهود اجازه داده شد به این محافل وارد شوند و پس از آن بود که پای محافل فراماسونری به سرعت به فرانسه (1725) و سپس ایتالیا (1733) باز شد.

سازمان‌های فراماسون در این دوره منادی متحد ساختن بشر از طریق تکیه بر عقل و منطق و به کنار نهادن دین از زندگی بشری بودند که مهمترین بازتاب این افکار و اندیشه‌ها تلاش جهت کاستن از قدرت و نفوذ کلیسا در جوامع اروپایی بود.

در سال 1786 فراماسون‌ها به مجمع نورانی  "وایز هاوبت" آلمانی پیوستند که افکار و اندیشه‌های همچون محافل فراماسونری، یعنی استیلا بر جهان و تبلیغ لامذهبی را داشت و از آنجا که فراماسون‌ها از جایگاه ویژه‌ای در میان پروتستان‌ها برخوردار بودند، زمینه را برای ورود یهود به این محافل بیش از پیش فراهم نمودند و همین امر این باعث شد، این دو محفل (فراماسونری و مجمع نورانی) در کشورهای پروتستانیسمی چون آمریکا و انگلیس و سپس استرالیا و شمال اروپا گسترش و فعالیت چشمگیری داشته باشند.
اسرائیل

هاوبت به سرعت بر فراماسون‌ها استیلا یافت و ورود فراماسون‌ها به محفل نورانی را منوط به ابراز تمایل آنها به جهان‌گرایی و عقاید شیطانی کرد که در لامذهبی نمود پیدا می‌کرد. به این ترتیب نورانی‌ها بر فراماسون‌ها مسلط شدند، درحالی که اکثر آنها را یهودیانی تشکیل می‌دادند که ایده سلطه بر جهان را داشتند.

این یهودیان به سرعت زمینه‌های نفوذ در محافل فراماسونری انگلیس را فراهم ساختند و با ارسال نامه‌ای به "جان روبنسون" یکی از بزرگان فراماسون اسکاتلند از وی خواستند با پیوستن به آنها راه رسیدن به حکومت جهانی "محبت و رافت"اشان را هموارتر سازد، اما روبنسون به دلیل نفرتی که از یهود داشت از پیوستن به آنها امتناع کرد.

از اینجاست که برخی فراماسونری را همان یهودیت می‌دانند، بویژه آن که فراماسون‌های مسیحی که به آیین پرستش شیطان درآمده بودند، در واقع به فلسفه "کابالا" استناد می جستند که از جمله مشرب‌های فکری آیین یهودیت است و بر شیطان پرستی و بت پرستی و سحر و جادو متکی است که ریشه در فلسفه یونان و سومر و بابل و فراعنه مصر دارد.

از جمله اعتقادات مهم فراماسون‌ها ساخت مجدد هیکل (معبد) سلیمان است، اما این تاکید نه به جهت علاقه به حضرت سلیمان نبی الله است، بلکه جهت گرامیداشت ساحران و جادوگران بزرگشان صورت می‌گیرد، چون معتقدند آن هیکل، معبد بزرگترین ساحران و جادوگران آنهاست.

پرفسور "کنت پالمرتون" در این باره می‌گوید: اگر با فراماسون‌ها سخن بگویی، می‌بینی همه از ساخت هیکل سلیمان سخن می‌گویند، اما نه برای این که یاد و خاطره حضرت سلیمان را گرامی دارند، بلکه از این جهت که معبد نمرود را از نو بنا نمایند.

صهیونیسم بسان فراماسونری جنبشی سیاسی، لائیک، تندرو و نژادپرستانه است و نام خود را " کوه صهیون" گرفت تا هیکل سلیمان را در آنجا دوباره از نو بنا نماید

اما این که چرا باید صهیونیسم را با فراماسونری یکی دانست، دلایل بسیاری وجود دارد، از جمله این که:

- صهیونیسم بسان فراماسونری جنبشی سیاسی، لائیک، تندرو و نژادپرستانه است و نام خود را " کوه صهیون" گرفت تا هیکل سلیمان را در آنجا دوباره از نو بنا نماید.

- تارخ نشان می‌دهد نشو و نمای محافل فراماسونری در اروپا با نشر ادبیات عبری در این قاره همزمان بود و کلیسای پروتستانیسم در آن زمان متولی این امر گردید.

وجالب است بدانید که در بطن پروتستانیسم بود که فرقه‌های مختلف فراماسونری نشو و نما یافتند و از جمله وجوه مشترک این دو جنبش دشمنی با کلیسای کاتولیک است.

- فراماسونری را مجموعه‌ای از افکار و اندیشه‌های شیطانی تشکیل می‌دهند که شعار آن نابودی ادیان دیگر و لامذهبی است، بسان صهیونیسم که جنبشی لامذهب است که با دستاویز قرار دادن آیین یهودیت و نفی دیگر ادیان تلاش دارد بر جهان حاکم شود.

- حس برتری جویی و تفوق بر همنوعان که هم در میان فراماسون‌ها و هم صهیونیست‌ها به چشم می‌خورد.

به همین دلیل بسیاری از تحلیلگران و پژوهشگران اعتقاد دارند، صهیونیسم ادامه فراماسونری و به عبارتی همان فراماسونری است.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٠

سلطان طنز

تا امدم شروع کنم ابتدا خوب گریستم و بعد نوشتم اخر تا او را دیدم از ذوق وشوق بسیار در اولین دیدار ابتدا اسم خانوادگی او را بد تلفظ کردم بشکلی که ح اصلا تلفظ نشد .چقدرخندیدیم واین شروع اشنای من البته 4 ماه بیشترنبود و من کم سعادت بگذریم. اگر من چند بیت خارج از ادب را تایپ کردم از تمام ادب دوستان پوزش میطلبم چون نمیشد گذشت
ابوالقاسم حالت ملقب به ابوالعینک (۱۳۷۱ -۱۲۹۸) شاعر، مترجم و طنزپرداز اهل ایران بود.

زندگینامه
استاد ابوالقاسم حالت شاعر ، مترجم و محقق توانای معاصر در سال ۱۲۹۸ هجری شمسی در تهران به دنیا آمد. وی پس از تحصیلات مقدماتی و متوسطه به استخدام شرکت نفت ایران درآمد و تا زمان بازنشستگی در خدمت این سازمان بود . ابوالقاسم حالت در جوانی به فراگیری زبانهای عربی و انگلیسی و فرانسه پرداخت و از سال ۱۳۱۴ ه.ق به شعر و شاعری روی آورد و به سرایش شعر در قالب کهن و تذکره نویسی همت گماشت . دیوان حالت که مشتمل بر قطعات ادبی ، مثنوی‌ها ، قصاید ، غزلیات و رباعیات است ٬ خود نمایانگر عمق دانش ادبی این محقق است . وی از سال ۱۳۱۷ همکاری خود را با مجله معروف فکاهی توفیق آغاز کرد و بحر طویل‌های خود را با امضای هدهد میرزا و اشعارش را با اسامی مستعار خروس لاری ، شوخ ، فاضل ماب و ابوالعینک به چاپ می‌رساند . علاقه به مسائل دینی سبب شد از سال ۱۳۲۳ هر هفته چند رباعی جدی که ترجمه‌ای از کلمات قصار حضرت علی (ع) بود در مجله «آئین‌اسلام» چاپ کند . حالت در ترانه‌سرایی نیز دستی توانا داشت و عموماً این ترانه‏ها در قالب فکاهی ، انتقادی علیه وضعیت سیاسی و اجتماعی آن زمان بود . حالت در آن سالها با نشریات امید ، تهران مصور و پیام ایرانی نیز همکاری داشت و ملک‌الشعرا بهار او را به کنگره نویسندگان ایران دعوت نمود . حالت در زمینه موسیقی اصیل ایرانی نیز فعالیت داشت و سراینده نخستین سرود جمهوری اسلامی بود. وی پس ازانقلاب اسلامی نیز علیرغم کهولت سن مدت زمانی نسبتا طولانی با مجله گل آقا همکاری نمود. از استاد بوالقاسم حالت آثار ادبی و فرهنگی فراوانی در زمینه‌های طنز ، شعر و ادبیات و ترجمه باقی مانده است . استاد حالت در سوم آبان سال ۱۳۷۱ براثر سکته قلبی درگذشت.
در قسمتی از وصیت نامهٔ استاد ابوالقاسم حالت ٬ طنز نویس معروف مجله‌های توفیق و گل آقا ٬ می خوانیم :



بعدمرگم نه به خود زحمت بسیار دهید

نه به من برسر گور و کفن آزار دهید


نه پی گورکن و قاری و غسال روید

نه پی سنگ لحد پول به حجار دهید


به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسی

که بدان عضو بود حاجت بسیار دهید


این دو چشمان قوی را به فلان چشم چران

که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهید


وین زبان را که خداوند زبان بازی بود

به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید


کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است

راست تحویل علی اصغر گچکار دهید


وین دل سنگ مرا هم که بود سنگ سیاه

به فلان سنگتراش ته بازار دهید


کلیه ام را به فلان رند عرق خوار که شد

ازعرق کلیه او پاک لت و پار دهید


ریه ام را به جوانی که ز دود و دم بنز

درجوانی ریه او شده بیمار دهید


جگرم را به فلان بی جگر بی غیرت

کمرم را به فلان مردک زن باز دهید


چانه ام را به فلان زن که پی وراجی ست

معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهید


گر سر سفره خورَد فاطمه بی دندان غم

به که، دندان مرا نیز به آن یار دهید


تا مگر بند به چیزی شده باشد دستش

لااقل تخم مرا هم به طلبکار دهید



اثار
مجموعه اشعار

فکاهیات حالت
دیوان ابوالعینک
دیوان شوخ
گلزار خنده
دیوان اشعار ( اشعار ، رباعیات)
پروانه و شبنم ( قصاید اخلاقی و عرفانی سعدی و تذکره شاهان شاعر)

ترجمه‌ها

تاریخ فتوحات مغول (جی. جی. ساندرز)
تاریخ تجارت (اریک ن. سیمونز)
ناپلئون در تبعید (خاطرات ژنرال برتران)
زندگی من (مارک تواین)
زندگی بر روی می سی سی پی (مارک تواین)
پیشروان موشک سازی (بریل ویلیامز / ساموئل اشتاین)
بهار زندگی (کلارمیس هاستی کارول)
جادوگر شهر زمرد (فرانک باوم)
بازگشت به شهر زمرد (فرانک باوم)
پسر ایرانی،سرگذشت واقعی داریوش سوم و اسکندر (ماری رنولت)
شبح در کوچه میکلانژ
فروغ بینش
شکوفه‌های خرد
راه رستگاری
کلمات قصار علی بن ابیطالب(ع)
مجموعه تاریخ کامل ابن اثیر (۲۳جلد)

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٩

استادی که او را از یاد برده ایم

محمدابراهیم باستانی پاریزی، استاد تاریخ در دانشگاه تهران، و یکی از تاریخ‌دانان و نویسندگان برجسته و شاعر و موسیقی‌پژوه ایران است.

زندگی

محمد ابراهیم باستانی پاریزی در سوم دی‌ماه ۱۳۰۴ در پاریز متولد شد. وی تا پایان تحصیلات ششم ابتدایی در پاریز تحصیل کرد و در عین حال از محضر پدر خود مرحوم حاج آخوند پاریزی هم بهره می‌برد.

پس از پایان تحصیلات ابتدایی و دو سال ترک تحصیل اجباری، در سال ۱۳۲۰ تحصیلات خود را در دانشسرای مقدماتی کرمان ادامه داد و پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۲۵ برای ادامهٔ تحصیل به تهران آمد و در سال ۱۳۲۶ در دانشگاه تهران در رشتهٔ تاریخ تحصیلات خود را پی گرفت.

پاریزی به گواه خاطراتش از نخستین ساکنان کوی دانشگاه تهران (واقع در امیر آباد شمالی) است. شعری نیز در این باره دارد که یک بیت آن این است:

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم ساکن ساده‌دل کوی امیر آبادم

در ۱۳۳۰ از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد و برای انجام تعهد دبیری به کرمان بازگشت. در همین ایام با همسرش، حبیبه حایری ازدواج کرد و تا سال ۱۳۳۷ خورشیدی که در آزمون دکتری تاریخ پذیرفته شد، در کرمان ماند.

باستانی پاریزی دورهٔ دکترای تاریخ را هم در دانشگاه تهران گذراند و با ارئهٔ پایان‌نامه‌ای در بارهٔ ابن اثیر دانشنامهٔ دکترای خود را دریافت کرد.

وی کار خود را در دانشگاه تهران از سال ۱۳۳۸ با مدیریت مجله داخلی دانشکده ادبیات شروع کرد و تا سال ۱۳۸۷ استاد تمام‌وقت آن دانشگاه بوده و رابطهٔ تنگاتنگی با این دانشگاه داشته‌است.

استاد باستانی پاریزی در مرداد ماه سال ۱۳۸۷ حکم بازنشستگی خود را، به صورتی غیرمترقبه و همزمان با بازنشستگی ۲۱ استاد دیگر دانشگاه تهران دریافت نمود.

وی یک پسر به نام حمید و یک دختر به نام حمیده دارد و در حال حاضر تابستان‌ها را نزد دخترش در تورنتو و زمستان‌ها را نزد پسرش در تهران سپری می‌کند.

فعالیت‌های فرهنگی

شوق نویسندگی وی در دوران کودکی و نوجوانی در پاریز و با خواندن نشریاتی مانند حبل‌المتین، آینده و مهر برانگیخته شد. باستانی، اولین نوشته‌های خود را در سال‌های ترک تحصیل اجباری (۱۳۱۸ و ۱۳۱۹) در قالب روزنامه‌ای به نام باستان و مجله‌ای به نام ندای پاریز نوشت، که خود در پاریز منتشر می‌کرد و دو یا سه مشترک داشت.

اولین نوشتهٔ او در جراید آن زمان، مقاله‌ای بود با عنوان «تقصیر با مردان است نه زنان» که در سال ۱۳۲۱ در مجلهٔ بیداری کرمان چاپ شد. پس از آن به عنوان نویسنده یا مترجم از زبان‌های عربی و فرانسه مقالات بی‌شماری در روزنامه‌ها و مجلاتی مانند کیهان، اطلاعات، خواندنی‌ها، یغما، راهنمای‌کتاب، آینده، کلک و بخارا چاپ کرده‌است.

اولین کتاب باستانی پاریزی پیغمبر دزدان نام دارد که شرح نامه‌های طنزگونهٔ شیخ محمدحسن زیدآبادی است و برای اولین بار در سال ۱۳۲۴ در کرمان چاپ شده‌است. این کتاب تا کنون به چاپ شانزدهم رسیده‌است. وی تاکنون بیش از شصت عنوان کتاب تألیف و یا ترجمه کرده‌است. کتاب‌های باستانی پاریزی برخی شامل مجموعهٔ برگزیده‌ای از مقالات وی هستند که به صورت کتاب جمع‌آوری شده‌اند و برخی از ابتدا به عنوان کتاب نوشته شده‌اند.

از میان نوشته‌های او، هفت کتاب با عنوان «سبعهٔ ثمانیه» متمایز است که همگی در نام خود عدد هفت را دارند، مانند خاتون هفت قلعه و آسیای هفت سنگ. بعداً ًکتاب هشتمی با عنوان هشت‌الهفت به این مجموعهٔ هفت‌تایی اضافه شده‌است.

به جز کتب و مقالات، باستانی پاریزی شعر هم می‌گوید و اولین شعر خود را در کودکی در روستای پاریز و در آرزوی باران سروده‌است. منتخبی از شعرهای خود را در سال ۱۳۲۷ در کتابی به نام «یادبود من» به چاپ رسانده‌است. از جمله یکی از غزل‌هایش با مطلع «یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می‌ریخت» توسط مرحوم بنان در یادبود مرحوم صبا خوانده شده‌است. این غرل به این شرح است:

یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می ریخت

بر سر ما ز در و بام و هوا گل میریخت

سر به دامان منت بود وز شاخ بادام

بر رخ چون گلت آرام صبا گل میریخت

خاطرت هست آن شب همه شب تا دم صبح

گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل می ریخت

نسترن خم شده، لعل لب تو نوازش می‌داد

خضر گویی به لب آب بقا گل می ریخت

زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من

می زدم دست بدان زلف دو تا گل می ریخت

تو فرو دوخته دیده به مه و باد صبا

چون عروس چمنت بر سر و پا گل می ریخت

گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود

راستی تا سحر از شاخه چرا گل می ریخت؟

شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود

که به پای تو ومن از همه جا گل می ریخت

سبک نگارش

بر خلاف عمدهٔ کتاب‌های تاریخی که نثری سرد و سنگین دارند، بیشتر نوشته‌های تاریخی باستانی پاریزی پر از داستان‌ها و ضرب‌المثل‌ها و حکایات و اشعاری است که خواندن متن را برای خواننده آسان‌تر و لذت‌بخش‌تر می‌کند.

به علاوه کتاب‌های باستانی پاریزی معمولاً پاورقی‌های بسیار مفصلی دارند که گاهی از خود متن هم مفصل‌تر است.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱۸

روشنفکری که در سرای سالمندان غریبانه مرد

سید محمدعلی جمال‌زاده (۲۳ دی ۱۲۷۴ در اصفهان - ۱۷ آبان ۱۳۷۶ در ژنو) نویسنده و مترجم معاصر ایرانی است. او را پدر داستان کوتاه زبان فارسی و آغازگر سبک واقع‌گرایی در ادبیات فارسی می‌دانند.
او نخستین مجموعهٔ داستان‌های کوتاه ایرانی را با عنوان یکی بود، یکی نبود در سال ۱۳۰۰ خورشیدی در برلین منتشر ساخت.
داستان‌های وی انتقادی (از وضع زمانه)، ساده، طنزآمیز، و آکنده از ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات عامیانه‌است.
وی در سال ۱۳۷۶ در ۱۰۲ سالگی در یک خانه سالمندان در ژنو، سوئیس درگذشت.





فهرست مندرجات





زندگی
دوران کودکی
جمال‌زاده در خانواده‌ای مذهبی در اصفهان به دنیا آمد. او فرزند سید جمال‌الدین واعظ اصفهانی بود. واعظ اصفهانی در اصفهان زندگی می‌کرد، اما غالباً برای وعظ به شهرهای مختلف سفر می‌کرد. جمال‌زاده پس از ۱۰ سالگی پدر خود را در برخی از سفرها همراهی می‌کرد.وی به همراه خانواده در سال ۱۳۲۱ به تهران مهاجرت کرد.
جمال‌زاده حدود دوازده سال داشت که پدرش او را برای تحصیل به بیروت فرستاد. در دوران اقامت او در بیروت; اوضاع سیاسی ایران تغییر کرد، در آن زمان محمد علی شاه قاجار مجلس را به توپ بست و هر یک از آزادی‌خواهان با مشکلاتی مواجه شدند. پدر جمال‌زاده خود را به همدان رساند تا از آنجا به عتبات فرار کند، ولی در آن‌جا دستگیر شد و به بروجرد برده شد. امیر افخم، حاکم بروجرد دستور اعدام او را صادر کرد
دوران جوانی




جمال‌زاده در ۲۰ سالگی


جمالزاده در بیروت با ابراهیم پور داود و مهدی ملکزاده فرزند ملک المتکلمین چندین سال همدوره بود. در سال ۱۹۱۰ تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به اروپا برود. سپس از راه مصر عازم فرانسه شد. در آنجا ممتازالسلطنه سفیر ایران به وی پیشنهاد کرد که برای تحصیل به لوزان سوئیس برود. سید محمدعلی تا سال ۱۹۱۱ در لوزان بود، پس از آن به شهر دیژون در فرانسه رفت و دیپلم حقوق خود را از دانشگاه آن شهر گرفت.
درگذشت
جمال‌زاده در زمستان ۱۳۷۶ پس از آن که از آپارتمانش در خیابان «رو دو فلوریسان» ژنو به یک خانه سالمندان منتقل شد درگذشت. بنا بر نوشتهٔ ثبت شده در کنسولگری ایران در سال ۱۳۷۰، پس از درگذشت او ۲۶ هزار برگ از نامه‌ها، دستنوشته‌ها و عکس‌های او در خانه‌اش به سازمان اسناد ملی تحویل داده شده‌است.
فعالیت‌ها
همزمان با جنگ جهانی کمیته‌ای به نام کمیته ملیون به رهبری سید حسن تقی زاده برای مبارزه با روسیه و انگلیس در برلن تشکیل شد. این کمیته سید جمال الدین را به همکاری دعوت نمود. سید جمال الدین در سال ۱۹۱۵ به برلن رفت و تا سال ۱۹۳۰ در آن جا اقامت داشت. پس از اقامت کوتاهی در برلن برای ماموریت از طرف کمیته ملیون به بغداد و کرمانشاه رفت و مدت شانزده ماه در آنجا اقامت داشت. در بازگشت به برلن مجله کاوه (۲۴ ژانویه ۱۹۱۶ اولین شماره آن به چاپ رسید) وی را به همکاری دعوت کرد و تا تعطیلی مجله(۳۰ مارس ۱۹۲۲) به همکاری خود با تقی زاده ادامه داد.
پس از تعطیلی مجله کاوه ، سرپرستی محصلین ایرانی در سفارت ایران را به عهده گرفت. او به مدت هشت سال این مسئولیت را به عهده داشت، تا اینکه در سال ۱۹۳۱ به دفتر بین المللی کار وابسته به جامعه ملل پیوست. پس از بازنشستگی در سال ۱۹۵۶ از برلن به ژنو رفت و تا پایان عمر در آنجا اقامت داشت.
جمالزاده بیشتر عمر خود را در خارج از ایران سپری کرد. اما می‌توان گفت که که تمام تحقیقاتش در باره ایران و زبان فارسی و گسترده کردن دانش ایرانیان بود. علیرغم اینکه در رشته حقوق تحصیل کرد ولی در باره حقوق مطلبی ننوشت.
سبک نگارش
محمدعلی جمالزاده را همراه با صادق هدایت و بزرگ علوی سه بنیانگذار اصلی ادبیات داستانی معاصر فارسی می‌دانند. داستان کوتاه «فارسی شکر است» را که در کتاب یکی بود یکی نبود او چاپ شده‌است، عموماً به عنوان نخستین داستان کوتاه فارسی به شیوهٔ غربی می‌شمارند. این داستان پس از هزار سال از نثرنویسی فارسی نقطه عطفی برای آن به شمار می‌رفت. به علاوه، مقدمهٔ جمالزاده بر کتاب یکی بود یکی نبود سند ادبی مهم و در واقع بیانیه نثر معاصر فارسی است. در این مقدمه جمالزاده مواکداً بیان می‌کند که کاربرد ادبیات مدرن نخست بازتاب فرهنگ عامه و سپس انعکاس مسائل و واقعیتهای اجتماعی است.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٧

شعر ملک الشعرا بهار در مقام ایرج میرزا و غم مرگ او



ایرجا رفتی و اشعار تو ماند         کوچ کردی تو و آثار تو ماند
بعد عمری دل یاران بردن         دل ما سوختی از این مردن‌
قلم شاعری از کار افتاد         ادبیات ز مقدار افتاد
بی تو رندی و نظربازی مرد         راستی سعدی شیرازی مرد

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٦

شعری از هما میر افشار

یادته
یادته ٬ یادته ٬ روزای آخر یادته
اون روزا یادته ٬ گلای پر پر یادته
چه دل تنگم برای تو ٬ برای چشم غمگینت
برای بیقراری هات ٬ حسادت های شیرینت
بگو یادت نرفته ٬ منو یادت نرفته ٬ یادته
یادته چه حالی داشتم ٬ یادته
لحظه ی دیدنت آروم نداشتم ٬ یادته
چه روزا و چه شب هایی که با یاد تو سر کردم
تو بودی همسفر با من
نگو بی تو سفر کردم
بگو بگو بگو که هنوز یادته
یادته ٬ روزای آخر یادته
اون روزا یادته ٬ گلای پر پر یادته
تو هم شبهای بی من بگو خوابت نرفته
هنوز یادت نرفته ٬ منو یادت نرفته
یادته ٬ یادته ٬ یادته ٬ یادته
یادته ٬ یادته ٬ یادته ٬ یادته

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٦

مروری بر زندگی و اثار فریدون توللی


فریدون توللی (۱۲۹۸ ، شیراز - ۹ خرداد ۱۳۶۴ ، تهران) شاعر ایرانی بود.

فهرست مندرجات

  • ۱ زندگینامه
  • ۲ ویژگی اشعار توللی
  • ۳ دفتر اشعار
  • ۴ منابع
  • ۵ پیوند به بیرون

زندگینامه

فریدون توللی در شیراز به دنیا آمد. پس از پایان دوره آموزش‌های دبستانی و دبیرستانی در این شهر، وارد دانشگاه تهران شد و در سال ۱۳۲۰ در رشته باستان‌شناسی دانشکده ادبیات این دانشگاه فارغ التحصیل گردید. سپس به کار باستان‌شناسی روی آورد و تا مرداد ۱۳۳۲ چندی رئیس ادارهً باستان‌شناسی استان فارس بود. توللی، پس از شهریور ۱۳۲۰ وارد فعالیت‌های سیاسی شد و به نوشتن مقالات سیاسی در نشریات حزب توده و مجموعه سیاسی طنزآمیزی با نام «التفاصیل» پرداخت. توللی پس از کودتای ۲۸ مرداد از فعالیتهای سیاسی دست شست و در کتابخانهً دانشگاه  شیراز به کار مشغول شد. توللی بر اثر آشنایی با نیما یوشیج در شعر به شیوهً جدید گرایش یافت و به یکی از پیشروان آن تبدیل شد. دفترهای شعر «رها» و «نافه» او محصول همین دوران است. وی بعدها به مخالفت با فرم آزاد نیمایی پرداخت و مجموعه‌ای از غزل و قصیده به شیوهً قدیم را با نام «پویه» منتشر کرد.

توللی با زبان فرانسه آشنایی داشت و اشعاری از شاعران فرانسه‌زبان را به فارسی برگردانده است. او سرانجام پس از سال‌ها بیماری قلبی در سال ۱۳۶۴ درگذشت. همسر وی مهین توللی بود که از آنها دو فرزند به جای مانده‌است. پسر او نیما نام دارد ودخترش ساکن کالیفرنیا است.

ویژگی اشعار توللی

شعر توللی عمدتا شعری عاشقانه، رمانتیک و احساساتی است: با تصاویر، واژه‌ها و ترکیب‌های فریبندهً خوشاهنگ، که با بیان شاعرانهً احساسات فردی، بیش از هر چیز از کامجویی‌های جسمانی سخن می‌گوید. و توفیق وی در شاعری، به سبب همین شعرهاست. توللی در سرودن شعر عاشقانه به شیوه نو، روزگاری پیشرو و نظریه پرداز بوده است و در این زمینه سهم بزرگی دارد.

دفتر اشعار

التفاصیل (۱۳۲۴)

رها (۱۳۲۹)

کاروان (۱۳۳۱)

نافه (۱۳۳۹)

پویه (۱۳۴۵)

بازگشت (۱۳۶۹)

منابع

  • طلا در مس، رضا براهنی، انتشارات زریاب، ۱۳۸۰، تهران.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٥

سی30 مرغ عطار در پیشگاه سیمرغ افسانه ها

سی مرغ در پیشگاه سیمرغ


سیمرغ ، این پدیده افسانه ای از زمانهای پیش و پس از اسلام به کرات در متون مختلف به کار رفته است و پیشینه آن را می توان به زمان زرتشت منسوب کرد. سیمرغ در آثار متفاوت با معانی مشابه و غیرمشابه ای نمودار شده است که یکی از نمونه های بارز و معروف آن استفاده عطار نیشابوری است که به طور اجمالی به آن می پردازیم.

در حقیقت سیمرغ نام پرنده ای اسطوره ای و خیالی و از باورهای ایران زمین است. با این که عینیت ندارد؛ اما گویی در بطن قوم و ملت ما قرنهای متمادی بوده و هست و عناوین و مظاهری نظیر عشق ، عرفان ، معرفت ، کمال ، بزرگی ، خرد و نیکی را بازگو می کند. حدود 3 هزار سال پیش این پرنده خیالی در اوستا با نام سئن (Saena) این گونه توصیف شده است :

   1. از همه پرندگان سریع تر و بلندپروازتر است و تنها جانوری است که می تواند از تیرهایی که به سویش پرتاب می شود، سریع تر حرکت کند.

پس سیمرغ در دوره ایران باستان نماد رفعت و بلندی و چالاکی و دارای نیروی سحرآمیز و درمانگری بوده است. فردوسی ، شاعر حماسه سرای سیمرغ را در 2 چهره در داستان های زال و رستم و اسفندیار به کار برده است.

کمی جلوتر شهمردان بن ابی الخیر (قرن پنجم) در اثر خود به نام نزهت نامه علایی از سیمرغ یاد کرده و آن را نمادی از هیبت و بزرگی دانسته و گفته است:

   1. «سیمرغ اندر دریای کبود محیط باشد. مانند بادبان و شراع کشتی باشد و چون پرد سنگها از کوه بجنبند و بلرزند.»

همچنین در روایت بحرالفواید که براساس منابع کهن غالبا از قرن چهارم و پنجم شکل گرفته است داستان سیمرغ به روزگار سلیمان داوود کشیده می شود. البته ماهیت موهوم سیمرغ در عرصه ادبیات با نامهای دیگری هم نمودار است.

به طور مثال واژه ، عنقا همان سیمرغ است که در عربی از ریشه عنق به معنی دارنده گردن دراز است که این واژه در شاهنامه دوره ساسانیان اثر ثعالبی (429ه) در غرر اخبار ملوک فارس آمده بود و در آثار کسانی چون حافظ شیرازی ، صدرای شیرازی و پیروان آنان نظیر نراقی و سبزواری به جای سیمرغ از کلمه طایر قدسی استفاده کرده اند. چنانچه حافظ می فرماید:

مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام

خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام

شیخ شهاب الدین سهروردی در رساله عقل سرخ خویش تمام سوابق اساطیری سیمرغ را به گونه ای نو تاویل کرده است.سهروردی جایگاه سیمرغ را بر درختی به نام طوبی می داند که به یک واژه سامی بدل شده و از عجایب هفتگانه جهان است و در میان 11 کوه قاف قرار دارد. آشیانه سیمرغ به ترتیب در گرشاسپنامه اسدی طوسی در جزیره سوماترا و نزهه القلوب حمدالله مستوفی «جزیره رامنی» در رساله الطیر فارسی غزالی «جزیره عزت» و در شاهنامه فردوسی «کوه البرز» است.
قله

البته کوه البرز در آیین زردشتی کوه مقدسی است که چند تن از ایزدان زردتشت در آن مقیم بودند. سرزمین شگفت انگیزی که در آن گیاهان مقدسی از جمله هوم که برترین گیاهان است در آنجا رشد می کند که خاصیت جاودانگی دارد و شخصیت های اسطوره ای ایران در این کوهستان بزرگ شده اند. عطار در منطق الطیر نام البرز را به قاف تعبیر کرده است. ارزش پر سیمرغ نیز در نزد ایرانیان شایان توجه بوده است. در اوستا آمده است:

   1.  «پرهای سیمرغ خاصیت سحرآمیز دارد و هر کسی که پری از سیمرغ داشته باشد از جادوی دشمنان در امان است و هیچ کس نمی تواند او را شکست بدهد.»

دیگر این که دارنده پر از فره ایزدی نیز برخوردار می شود. عطار نیز در منطق الطیر خود حکمت و علم چینیان را به واسطه افتادن پری از سیمرغ می داند. وی می گوید:

ابتدای کار سیمرغ ای عجب

جلوه گر بگذشت بر چین نیم شب

در میان چین فتاد از وی پری

لاجرم پرشور شد هر کشوری

و در داستان زال و رستم شاهنامه می بینیم که نریمان زال را به دلیل سپید مویی اش در سر راهی رها می کند؛ اما سیمرغ یاری رسان زال را پرورش می دهد تا هنگامی که زال و رودابه با یکدیگر ازدواج می کنند، رودابه آبستن و بیمار می شود. سیمرغ پری به آنها می دهد که رودابه به واسطه آن پر شفا می یابد و رستم را به دنیا می آورد. رنگ پرهای زیبای سیمرغ در (سیرنگ) لون به لون است به طوری که می گویند تمام رنگهای عالم در آن یافت می شود به همین رو در اشعار قدما به آن سیرنگ نیز گفته اند:

جز خیالی ندیدم از رخ تو

جز حکایت ندیدم از سیرنگ
عشق

عطار در داستان منطق الطیر برای نمایاندن تفکر عرفانی و خداجویانه اش از حکایات نغز منظومی استفاده کرده که از زبان پرندگان است و نهایت و غایت هدفش هم از ابتدا همان وصول به سیمرغ پرنده نمادین خیالی است که سرور دیگر مرغان است. در آن منظومه 7 وادی عرفانی از جمله طلب ، عشق ، معرفت ، استغنا، توحید، حیرت و فنا طی طریق می شود. هر یک از وادی ها مشحون از حکایاتی مرتبط با روند آن موضوع است.

به طور مثال ، وادی طلب که آغاز سیر و سلوک و توام با تلاش و کوشش است:

چون فروآیی به وادی طلب

پیشت آید هر زمانی صد تعب

جرعه ای زان باده چون نوشش شود

هر دو عالم کل فراموشش شود

عطار با طرح ریزی داستان های جذاب ما را به درک واضح تر آن مفاهیم رهنمون می کند در وادی طلب 7 حکایت کوتاه مشهود است. یکی از حکایات که طالب از هیچ کوششی برای یافتن مطلوب خود دریغ نمی ورزد را بازگو می کند.

گفت لیلی را کجا یابی زخاک

کی بود در خاک شارع دُر پاک

گفت من می جویمش هر جا که هست

بوک جایی یک دمش آرم به دست

این شیوه تا وادی استغنا به همین طریق با مفاهیم مربوطش ادامه می یابد. به تعبیری ، اجتماع مرغان بازتاب سیر وادی های هفتگانه است. حکایت گروهی از مرغان است که همگی برحسب نیازشان به یک واقعیت حقیقی که ازلی و ابدی است خود را برای جستجوی یافتن حق داوطلب کرده اند.

جمله گفتند این زمان در دور کار

نیست خالی هیچ شهر از شهریار

یکدگر را شاید از یاری کنیم

پادشاهی را طلب کاری کنیم

چند تن از مرغان به عنوان نماد و به طور سمبلیک به رهبری هدهد برای هدایت مرغان وارد کار می شوند:

هدهد آشفته دل پر انتظار

در میان جمع آمد بی قرار

گفت ای مرغان منم بی هیچ ریب

هم برید حضرت و هم پیک غیب

چنانچه عطار انتخاب نام هدهد را نیز به چند دلیل برمی گزیند. هدهد بنابر اشارات قرآنی نامه سلیمان را نزد بلقیس می برد و دیگر این که تاجی که بر سر هدهد است به سان فره ایزدی است که در پادشاهان ایران باستان جزو لوازم شهریاری محسوب می شد.

هدهد می گوید: شرط نایل شدن به هدف نهایی و رسیدن به مطلوب بدون زحمت و سختی نمی باشد، بلکه در آن کار پیچ و خم ها و چه بسا خطراتی نیز هست.
بلبل

مردمی باید تمام این راه

جان فشاندن باید این درگاه را

دست باید شست از جان مردوار

تا توان گفتن که هستی مرد کار

مرغان چون تعب و موانع را در پیش رو یافتند هرکدام به فراخور حالات درونی خویش عذر می آوردند و از ادامه سفر منصرف می شوند، اما هدهد برای امتناع پرندگان دلایل مستدلی می آورد.

مثلا بلبل می گوید من به مطلوب خود که همان گل است راضی هستم و به آن عشق می ورزم.

من چنان در عشق گل مستغرقم

کز وجود خویش محو مطلقم

در سرم از عشق گل سودا بس است

زانک مطلوبم گل رعنا بس است

اما هدهد در جواب وی می گوید:

گل اگرچه هست بس صاحب جمال

حسن او در هفته ای گیرد زوال

در گذر از گل که گل هر نو بهار

بر تو می خندد نه در تو، شرم دار

طوطی خودش را خضر مرغان معرفی می کند و می گوید که آب حیات نزد وی است و اگر جرعه ای از آن بنوشد برایش کافی است ، هدهد می گوید:

آب حیوان خواهی و جان دوستی

رو که تو مغزی نداری پوستی
طاووس

و همین طور به ترتیب طاووس به جرم مشارکت در ورود مار به بهشت رانده شده و مشتاق بازگشت به باغ جنان است ، بوتیمار پرنده غمخوار دریاست و بط سجاده تقوا به روی آب انداخته و روزی صد بار سر در آب می کند و خود را نمونه پاکی و درستکاری می شمارد. بنابراین عطار برای رسیدن به حق یگانه تمثیل وار و رمزگونه از زبان مرغان مجاز را از حقیقت باز می شناساند. پس مرغان به راه خویش ادامه می دهند تا این که پس از تحمل رنج فراوان سی مرغ به پیشگاه سیمرغ می رسند.

سی تن بی بال و پررنجور و مست

دل شکسته ، جان شده ، تن نادرست

جمله گفتند آمدیم این جایگاه

تا بود سیمرغ ما را پادشاه

بر امیدی آمدیم از راه دور

                                                                      تا بود ما را درین حضرت حضور

اما دربان از ورود آنان امتناع می ورزد و می گوید سیمرغ پادشاه است چه شما او را بطلبید و چه نطلبید و چه بسا رنج و سختی کشیده باشید ورود شما در او هیچ تاثیری ندارد.

گر شما باشید وگرنه در جهان

اوست مطلق پادشاه جاودان

یعنی سیمرغ همان مطلقی است که اگرچه شما به لطف او نیازمندید؛ ولی او از همه چیز و کس مستغنی است.

اما مرغان ناامید نگشتند، زیرا سیمرغ را با عظمت تر از آن می دانستند که آنان را از درگاه خویش براند تا این که پرده برمی افتد. سیمرغ گویی خود را در آیینه ای در مقابل سیمرغ احساس کردند در آن لحظه پرجلال و شکوه مرغان سر از پا نمی شناختند و دیگر هیچ خواهش و نیازی متوجه آنها نبود گویی به وارستگی رسیده بودند و بی تعلق و رها بودند. در همان وادی نهایی (فنا) در وجود سیمرغ حل شده بودند. فنای در هستی واقعی که بازتابی از وجود سیمرغ بودند با وجود این تک تک مرغان آن عظمت و جذبه را یک باره احساس می کردند به کل رسیده و در آن گم شدند. گم از وجود مادی و صوری رسیدن به کمال روحانی و ابدی که بالاتر از آن چیزی نیست.

چون سوی سیمرغ کردندی نگاه

بود این سیمرغ این کین جایگاه

ور به سوی خویش کردندی نظر

بود این سیمرغ ایشان آن دگر

ور نظر در هر دو کردندی به هم

هر دو یک سیمرغ بودی بیش و کم

محو او گشتند آخر بر دوام

سایه در خورشید گم شد والسلام.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٥

فرید الدین عطار نیشابوری

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد

نام او «محمّد»، لقبش «فرید الدّین» و کنیه‌اش «ابوحامد» بود و در شعرهایش بیشتر عطّار و گاهی نیز فرید تخلص کرده‌است. نام پدر عطّار ابراهیم (با کنیهٔ ابوبکر) و نام مادرش رابعه بود.

او که داروسازی و عرفان را از شیخ مجدالدّین بغدادی فرا گرفته‌بود، به کار عطاری و درمان بیماران می‌پرداخت. او را از اهل سنت دانسته‌اند اما در دوران معاصر، شیعیان با استناد به برخی شعرهایش بر این باورند که وی پس از چندی به تشیع گرویده یا دوست‌دار اهل بیت بوده است. و البته لازم به ذکر است که استناد این افراد به اشعاری از ایشان است که از نظر اکثر اساتید این حوزه و عطارشناسان به نام ، منسوب به ایشان هستند و توسط افرادی هم تخلص یا به نام ایشان سروده شده اند و این مهم را می توان به راحتی از ابیاتی در خسرونامه فهمید هر چند که ایشان در مقدمه منطق الطیر(مقامات طیور) به نکوهش متعصبین پرداخته اند و به این افراد توصیه کرده اند که هم محب اهل بیت باشند و هم دوستدار خلفای راشدین .

مصیبت نامه که اندوه جهان است الهی نامه که اسرار عیان است
به داروخانه کردم هر دو آغاز چگویم زود رستم زین و آن باز
مصیبت نامه زاد رهروان است الهی نامه گنج خسروان است
جهان معرفت اسرار نامه است بهشت اهل دل مختار نامه است
مقامات طیور امّا چنان است که مرغ عشق را معراج جان است
چو خسرونامه را طرزی عجیب است ز طرز او که مه را نصیب است

به گفته بزرگ مرد عرفان ایران زمین

ملت عشق از همه دینها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست

زهد و زندگی وی

آرامگاه شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در محله باستانی شادیاخ نیشابور.
سنگ قبر شیخ عطار

درباره به پشت پا زدن عطار به اموال دنیوی و راه زهد، گوشه‌گیری و تقوا را پیش گرفتن وی داستان‌های زیادی گفته شده‌است. مشهورترین این داستان‌ها، آن‌ست که عطار در محل کسب خود مشغول به کار بود که درویشی از آنجا گذر کرد. درویش درخواست خود را با عطار در میان گذاشت، اما عطار همچنان به کار خود می‌پرداخت و درویش را نادیده گرفت. دل درویش از این رویداد چرکین شد و به عطار گفت: تو که تا این حد به زندگی دنیوی وابسته‌ای، چگونه می‌خواهی روزی جان بدهی؟ عطار به درویش گفت: مگر تو چگونه جان خواهی داد؟ درویش در همان حال کاسه چوبین خود را زیر سر نهاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. این رویداد اثری ژرف بر او نهاد که عطار دگرگون شد، کار خود را رها کرد و راه حق را پیش گرفت. چیزی که نمایان است این است که عطار پس از این جریان مرید شیخ رکن الدین اکاف نیشابوری می‌گردد و تا پایان عمر (حدود ۷۰ سال) با بسیاری از عارفان زمان خویش هم‌سخن گشته و به گردآوری داستان‌های صوفیه و اهل سلوک پرداخته‌است. و بنا بر داستانی وی بیش از ۱۸۰ اثر مختلف به جای گذاشته که حدود ۴۰ عدد از آنان به شعر و دیگر نثر است. عطار در سال ۶۱۸ یا ۶۱۹ و یا ۶۲۶ در حملهٔ مغولان، به شهادت رسید.

عطار در نگاه دیگران

وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار می‌رود و بنا به نظر عارفان در زمینه عرفانی از مرتبه‌ای بالا برخوردار بوده‌است؛ چنانکه مولوی درباره او می‌فرماید:

هفت شهر عشق راعطار گشت ماهنوز اندر خم یک کوچه‌ایم

ماجرای شهادت عطار ار غم‌انگیزترین رخدادهای روزگار است که در روان خواننده اثری دردناک به جای می‌گذارد. تذکره‌نویسان در این خصوص نگاشته‌اند که: پس از تسلط چنگیز خان مغول بر بلاد خراسان شیخ عطار نیز به دست لشگر مغول اسیر گشت. گویند مغولی می‌خواست او را بکشد، شخصی گفت: این پیر را مکش که به خون‌بهای او هزار درم بدهم. عطار گفت: مفروش که بهتر از این مرا خواهند خرید. پس از ساعتی شخص دیگری گفت: این پیر را مکش که به خون‌بهای او یک کیسه کاه ترا خواهم داد. شیخ فرمود: بفروش که بیش از این نمی‌ارزم. مغول از گفته او خشمناک شد و او را هلاک کرد.

آثار

تندیس پروفسور هلموت ریتر، شرق‌شناس و عطارشناسِ آلمانی در کنار آرامگاه عطار نیشابوری که به سفارش انجمن دوستداران گوته و حافظ ساخته‌شده است.

نام برخی از آفرینه‌های به جا مانده از عطار بدین شرح است

سروده‌های مثنوی:

  • اسرارنامه
  • اشترنامه
  • الهی‌نامه
  • بلبل‌نامه
  • بیان ارشاد (مفتاح‌الاراده)
  • بی‌سرنامه
  • پندنامه
  • جواهرنامه
  • جوهرالذات
  • حیدرنامه
  • خسرونامه
  • دیوان قصاید و غزلیات
  • سی‌فصل
  • شرح‌القلب
  • گل و هرمز
  • لسان‌الغیب
  • مختارنامه
  • مصیبت‌نامه
  • مظهرالعجایب
  • منطق‌الطیر
  • نزهت‌الاحباب
  • هیلاج‌نامه
  • وصلت‌نامه
  • ولدنامه

نثر:

  • اخوان‌الصفا
  • تذکرة الاولیا

نمونهٔ اشعار

جانا، حدیث حسنت، در داستان نگنجد رمزی ز راز عشقت، در صد زبان نگنجد
سودای زلف و خالت، در هر خیال ناید اندیشهٔ وصالت، جز در گمان نگنجد
هرگز نشان ندادند، از کوی تو کسی را زیرا که راه کویت، اندر نشان نگنجد
آهی که عاشقانت، از حلق جان برآرند هم در زمان نیاید، هم در مکان نگنجد
آنجا که عاشقانت، یک دم حضور یابند دل در حساب ناید، جان در میان نگنجد
اندر ضمیر دلها، گنجی نهان نهادی از دل اگر برآید، در آسمان نگنجد
عطّار وصف عشقت، چون در عبارت آرد زیرا که وصف عشقت، اندر بیان نگنجد
  • بیت آغاز منطق الطیر
آفرین جان‌آفرین پاک را آن که جان بخشید و ایمان خاک را

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٤

روشنفکری که در سرای سالمندان غریبانه مرد

سید محمدعلی جمال‌زاده (۲۳ دی ۱۲۷۴ در اصفهان - ۱۷ آبان ۱۳۷۶ در ژنو) نویسنده و مترجم معاصر ایرانی است. او را پدر داستان کوتاه زبان فارسی و آغازگر سبک واقع‌گرایی در ادبیات فارسی می‌دانند.

او نخستین مجموعهٔ داستان‌های کوتاه ایرانی را با عنوان یکی بود، یکی نبود در سال ۱۳۰۰ خورشیدی در برلین منتشر ساخت.

داستان‌های وی انتقادی (از وضع زمانه)، ساده، طنزآمیز، و آکنده از ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات عامیانه‌است.

وی در سال ۱۳۷۶ در ۱۰۲ سالگی در یک خانه سالمندان در ژنو، سوئیس درگذشت.

فهرست مندرجات

 زندگی

دوران کودکی

جمال‌زاده در خانواده‌ای مذهبی در اصفهان به دنیا آمد. او فرزند سید جمال‌الدین واعظ اصفهانی بود. واعظ اصفهانی در اصفهان زندگی می‌کرد، اما غالباً برای وعظ به شهرهای مختلف سفر می‌کرد. جمال‌زاده پس از ۱۰ سالگی پدر خود را در برخی از سفرها همراهی می‌کرد.وی به همراه خانواده در سال ۱۳۲۱ به تهران مهاجرت کرد.

جمال‌زاده حدود دوازده سال داشت که پدرش او را برای تحصیل به بیروت فرستاد. در دوران اقامت او در بیروت; اوضاع سیاسی ایران تغییر کرد، در آن زمان محمد علی شاه قاجار مجلس را به توپ بست و هر یک از آزادی‌خواهان با مشکلاتی مواجه شدند. پدر جمال‌زاده خود را به همدان رساند تا از آنجا به عتبات فرار کند، ولی در آن‌جا دستگیر شد و به بروجرد برده شد. امیر افخم، حاکم بروجرد دستور اعدام او را صادر کرد

دوران جوانی

جمال‌زاده در ۲۰ سالگی

جمالزاده در بیروت با ابراهیم پور داود و مهدی ملکزاده فرزند ملک المتکلمین چندین سال همدوره بود. در سال ۱۹۱۰ تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به اروپا برود. سپس از راه مصر عازم فرانسه شد. در آنجا ممتازالسلطنه سفیر ایران به وی پیشنهاد کرد که برای تحصیل به لوزان سوئیس برود. سید محمدعلی تا سال ۱۹۱۱ در لوزان بود، پس از آن به شهر دیژون در فرانسه رفت و دیپلم حقوق خود را از دانشگاه آن شهر گرفت.

درگذشت

جمال‌زاده در زمستان ۱۳۷۶ پس از آن که از آپارتمانش در خیابان «رو دو فلوریسان» ژنو به یک خانه سالمندان منتقل شد درگذشت. بنا بر نوشتهٔ ثبت شده در کنسولگری ایران در سال ۱۳۷۰، پس از درگذشت او ۲۶ هزار برگ از نامه‌ها، دستنوشته‌ها و عکس‌های او در خانه‌اش به سازمان اسناد ملی تحویل داده شده‌است.

فعالیت‌ها

همزمان با جنگ جهانی کمیته‌ای به نام کمیته ملیون به رهبری سید حسن تقی زاده برای مبارزه با روسیه و انگلیس در برلن تشکیل شد. این کمیته سید جمال الدین را به همکاری دعوت نمود. سید جمال الدین در سال ۱۹۱۵ به برلن رفت و تا سال ۱۹۳۰ در آن جا اقامت داشت. پس از اقامت کوتاهی در برلن برای ماموریت از طرف کمیته ملیون به بغداد و کرمانشاه رفت و مدت شانزده ماه در آنجا اقامت داشت. در بازگشت به برلن مجله کاوه (۲۴ ژانویه ۱۹۱۶ اولین شماره آن به چاپ رسید) وی را به همکاری دعوت کرد و تا تعطیلی مجله(۳۰ مارس ۱۹۲۲) به همکاری خود با تقی زاده ادامه داد.

پس از تعطیلی مجله کاوه ، سرپرستی محصلین ایرانی در سفارت ایران را به عهده گرفت. او به مدت هشت سال این مسئولیت را به عهده داشت، تا اینکه در سال ۱۹۳۱ به دفتر بین المللی کار وابسته به جامعه ملل پیوست. پس از بازنشستگی در سال ۱۹۵۶ از برلن به ژنو رفت و تا پایان عمر در آنجا اقامت داشت.

جمالزاده بیشتر عمر خود را در خارج از ایران سپری کرد. اما می‌توان گفت که که تمام تحقیقاتش در باره ایران و زبان فارسی و گسترده کردن دانش ایرانیان بود. علیرغم اینکه در رشته حقوق تحصیل کرد ولی در باره حقوق مطلبی ننوشت.

سبک نگارش

محمدعلی جمالزاده را همراه با صادق هدایت و بزرگ علوی سه بنیانگذار اصلی ادبیات داستانی معاصر فارسی می‌دانند. داستان کوتاه «فارسی شکر است» را که در کتاب یکی بود یکی نبود او چاپ شده‌است، عموماً به عنوان نخستین داستان کوتاه فارسی به شیوهٔ غربی می‌شمارند. این داستان پس از هزار سال از نثرنویسی فارسی نقطه عطفی برای آن به شمار می‌رفت. به علاوه، مقدمهٔ جمالزاده بر کتاب یکی بود یکی نبود سند ادبی مهم و در واقع بیانیه نثر معاصر فارسی است. در این مقدمه جمالزاده مواکداً بیان می‌کند که کاربرد ادبیات مدرن نخست بازتاب فرهنگ عامه و سپس انعکاس مسائل و واقعیتهای اجتماعی است.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٤

شعر نقش زن بر سر در کاروانسرا

این شعر را ایرج برای خشک مغزها و کوته نظران دوران خود که بسیار نادان بودن سروده است

در سردر کاروانسرایی                               تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را                              از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که وا شریعتا، خلق                          روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد                        تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق                       می‌رفت که مومنین رسیدند
این آب آورد و آن یکی خاک                        یک پیچه ز گل بر او بریدند
ناموس به باد رفته‌ای را                            با یک دو سه مشت گل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست             رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی                 چون شیر درنده می‌جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را                          پاچین عفاف می‌دریدند
لبهای قشنگ خوشگلش را                      مانند نبات می‌مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر                          در بحر گناه می‌تپیدند
درهای بهشت بسته می‌شد                   مردم همه می‌جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا                         یکباره به صور می‌دمیدند
طیر از وکرات و وحش از جحر                     انجم ز سپهرمی رمیدند
این است که پیش خالق و خلق                طلاب علوم رو سفیدند
با این علما هنوز مردم                             از رونق ملک ناامیدند

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱۳

یک طنز اما با طعم زهر مار

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد …
یه اقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم …

اقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش …
همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمی ره گُوشت بده نِنه!
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت : پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه … بُدُم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه !
قصاب اشغال گوشت های اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن …
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی میکرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر ؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره … سگ من این فیله هارو هم با ناز میخوره … سگ شما چجوری اینارو میخوره ؟
پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه … شیکم گوشنه سَنگم مُخُوره …
جوون گفت نژادش چیه مادر؟
پیرزنه گفت: بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه …ایناره بره بچه هام ماخام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد … یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن …
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟
جوون گفت: چرا !
پیرزن گفت: ما غِذای سَگ نِمُخُورم نِنه …
بعد گوشت فیله رو گذاشت اونطرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت!
قصابه شروع کرد به وراجی که: خوبی به این جماعت نیومده اقا … و از این خزعبلات … و من همینجور مات مونده بودم !!

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٢

به عشق ابوالقاسم حالت(ابو العینک)

طناز تراز تو کس ندیدم «حالت»
خوانیم سروده های تو با منّت
هرخنده که بر لبان ما رویاندی
رویید برای تو گلی در جنت

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٠

بیاد کسی که همیشه مال مردم بود

وصیت نامه جالب و زیبای حسین پناهی !!!! ...


http://www.redlink1.com/mydocs/group/117/02.jpg

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم
به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٠

دیداری بس زیبا

امروز بعد از قریب پانزده سال دوست بزرگوارم را که خاطراتی بسیار در دانشگاه با او داشتم را ملاقات کردم واین از برکات وب است و دوباره دفتر خاک گرفته  ان دوران بیرون امد و غبار ان پاک شد و گویی در کالبد هر دو ما روحی تازه دمیده شد.  از عشق گفتیم و زندگی از شادی و از ناملایمات اما همه و همه زیبا بود چندی است که از خود مادی ام بیرون جسته ام و دوباره عشق تحقیق و پژوهش و یاد گیری در من زنده گشته .

برگهای دفتر خاطراتمان را امروز با هم ورق زدیم از شب شعر دانشگاه و عشقهای زمان دانشجویی و لیست دوستانمان. اری همه زیبا بودن کاش میشد نه ...... هرگز کاش واژه خوبی نیست میتوانیم دوباره با هم و در کنار یکدیگر با تمام انهایی که دوستشان داریم باشیم چیز دشواری نیست باید همه خود را به میهمانی گلها دعوت کنیم من خودم ترتیب این مهمانی را خواهم داد و این بار کلاس درسمان رنگی دیگر دارد  مانند موهایمان و قلب همیشه عاشقمان سپید است یا خاکستری نمی دانم.

 در هر رو امروز هم روزی پر خاطره بود روز ی زیبا روزی دوباره با هم بودن و روز.....

بایستی دوباره شروع کنم از خودم بیزار شدم همه اش در جاده پول قدم زدم چه سالهای خوبی را از دست داده ام اما دیر نیست دوباره امده ام .

از ان منی خواهم گفت که بودم در این 15 سال چه گذشت برنامه سیما هم دارد در این ساعت دفتر کودکیم را در برنامه ای زیبا خود در شبکه 5 ورق میزند واین چه اتفاق میمونیست و مبارک.

خانم گیتی خامنه ان زن مهربان که مرا یاد همه عزیزانی می اندازد که چه بی الایش روبرو تلویزیون مبله ان زمان مینشستیم می اندازد مرا میبرد به کودکی ام . دوست دارم بنویسم و از ان دوران سوختن لامپ تصویر ان تلویزیون و فریاد خانواده بگویم ....

گریه کودکانه ام و غوغاو اسرار از پدرم و دوباره مهیا شدن تنها سرگرمی نسل ما....

و خنده کودکانه ام و تشکر از پدر و تعمیر کار همسایه مرا به کودکی برده اند  دیدن پینو کیو سند باد و علی بابا و محله بهداشت و.........و افسوس

افسوس و صد افسوس

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٩

حسین پناهی( مردی از دیاری سادگی و بی الایشی)

حسین پناهی دژکوه در ۶ شهریور ۱۳۳۵ (یا به روایتی ۱۳۳۹) در روستای دژکوه از توابع شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه زاده شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسهٔ آیت‌الله گلپایگانی رفت و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت کرد تا اینکه زنی برای پرسش مساله‌ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین رفت و از حسین پرسید که فضلهٔ موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده‌است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است [[فتوای اغلب فقها در مورد نجس شدن روغن جامد و بخصوص بودن فضله موش در آن اینست که روغن نجس نیست. تنها در صورتی‌ که روغن مایع باشد نجس است. مساله ۱۳۰ در رساله آیت‌الله سیستانی می‌گوید: 130 - هـرگـاه شـیـره و روغـن و مانند اینها طوری باشد که اگر مقداری از آن را بردارند جای آن خالی نمی ماند , همین که یک نقطه از آن نجس شد , تمام آن نجس می شود. ولـی اگـر طـوری بـاشـد که جای آن در موقع برداشتن خالی بماند , اگر چه بعد پر شود , فقط جایی که نـجاست به آن رسیده نجس می‌باشد پس اگر فضله موش در آن بیفتد جایی که فضله افتاده نجس و بقیه پاک است. این ادعا که ایشان روغن را نجس میدانست نیاز به منبع دارد.]] ، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده‌اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد. بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد. حسین به تهران آمد و در مدرسهٔ هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه‌نویسی را گذراند.

پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامه‌های خودش ساخت که مدت‌ها در محاق ماند.

با پخش نمایش «دو مرغابی در مه» از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی می‌کرد، خوش درخشید و با پخش نمایش‌های تلویزیونی دیگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.

نمایش‌های دو مرغابی در مه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد. در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد، او یکی از پرکارترین و نوآورترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود.

به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می‌بارید و طنز تلخش بازیگر نقش‌های خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعر بود. و این شاعرانگی در ذره‌ذره جانش نفوذ داشت. نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد، این مجموعهٔ شعر تاکنون بیش از شانزده بار تجدید چاپ شد و به شش زبان زندهٔ دنیا ترجمه شده‌است.
وی در ۱۴ مرداد ۱۳۸۳ و در سن ۴۹ سالگی بر اثر ایست قلبی درگذشت و در زادگاهش، شهر سوق، به خاک سپرده شد.
خاطره شنیدنی اکبر عبدی از حسین پناهی

اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.

عبدی می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیaم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم.»

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٩

بیاد استادان طنز قدیم

انواع شوخ طبعی در شعر فارسی( طنز،هزل،هجو)

 طنز

طنز، عبارت است از تصویر هنری اجتماع نقیضین. طنز، ابزاری برای برشمردن زشتی های چیزی،

کسی یا گروهی از مردم است با بیانی غیر مستقیم. در طنز، گوینده ، برحماقت و ضــــــعف های

اخلاقی و فساد و تباهی های اجتماعی، به شیوه ای تمسخر آمیز، انگشت می نهد و با این طـرز

بیان،آن ها را برجسته کرده، در برابر دیدگان خواننده، تجسّم می بخشد؛ بنابر این، طنز زمـینه ای

اجتماعی دارد و هدفش، اصلاح معایب و مفاسد جامعه و بزرگ ترین هنرش،بیدارگری است.زبـــان

طنز، به خلاف هجو و هزل، منزّه و پاکیزه است و پا از جاده ی شرم و تملک نفس بیرون نمی نهد.

مثال :

زاهد از حلقه ی رندان به سلامت بگذر          تا خرابت نکند صحبت بدنامی چــــــند

                                                                                                 " حافظ "

هزل

هزل، برخلاف طنز که به منظور اصلاح معایب و مفاسد اجتماعی به کار گرفته می شود،غرضی جز

شوخی ندارد و این غرض،عموماً فردی است و برای انتقام جویی شخصی از آن استفاده می شود.

هزل در لغت، به معنی مزاح کردن و شوخی و در مقابل جدّ است و در آن از کلمات نامناسب از نظر

 اخلاقی  و یا حرام استفاده می شود؛امّا همیشه چنین نیست و گوینده بدون استفاده از این گونه

الفاظ نیز نفرت شخصی خود را به کسی نشان می دهد.مثال :

به خواب دوش چنان دیدمی که صدر جهان         مرا بخواندی و تشـــریف داد و زر بخشید

شدم به نزد معبّر ، بگفتـــــــــم این معنی          جواب داد که :این جز به خواب نتوان دید

                                                                                               "  ظهیر فاریابی "

 هجو

هجو در لغت ،مذمّت، دشنام، بد گفتن و نکوهیدن معایب کسی، گروه یا چیزی است و معمولاً با

دشنام، ناسزا و سخنان تند همراه است؛ امّا در اصطلاح، هر گونه تکیه و تأکیدی بر زشـتی های

وجودی یک چیز، خواه به ادّعا و خواه به حقیقت، هجو است.در هجو، اغراض کاملاً شخصی است.

مثال(  ببخشید؛مؤ دبانه تر پیدا نکردم ):

اگر انوری خواهـــــــــــــد از روزگار                  که یک لحظه بی زای زحمت زید

مگس را پدید آورد روزگــــــــــــــار                  که تا بر سر رای رحـــــــــمت رید

                                                                                       "انوری "

با تلخیص از کتاب " بدیع در شعر فارسی " ، دکتر تورج عقدایی، ص 156 - 159.

توضیح : تشریف: خلعت، لباسی که بزرگی به عنوان هدیه به کسی دهد.


   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۸

بیاد استاد فقیدم دکتر بهزادی اندوهجردی

بر ان شدم که بپاس زحمات ان استاد عزیز که درس ادب و عشق رابه ما اموخت گزیده ای از این اثر ماندگار که نشان از علم و سیاست و درایت واخلاق نیکوی ما ایرانیان است را گر داوری نمایم .

قابوسنامه

قابوس‌نامه، کتابی است پندی در آیین زندگی، تالیف عنصرالمعالی کیکاوس‌بن اسکندربن قابوس‌بن وشمگیربن زیار و تالیف آن به سال ۴۷۵ قمری است ولی دکتر عبدالمجید بدوی به‌دلایلی سال تألیف آن را میان سالهای (۴۵۷ - ۴۶۲)هجری قمری یاد می‌کند.

این کتاب مکرر به‌طبع رسیده، از جمله در ایران هفت‌بار منتشر شده که چاپ پنجم توسط استاد سعید نفیسی به‌سال ۱۳۱۲ طبع و چاپ ششم به‌اهتمام دکتر عبدالمجید بدوی در تهران به سال ۱۳۳۵ انتشار یافته و همچنین در انگلستان جزو انتشارات اوقاف گیب به‌اهتمام «روبن لوی» به سال ۱۹۵۱ منتشر شده و نیز چندبار در هند انتشار یافته‌است.

نام قابوس‌نامه از نام مؤلف که در تواریخ به‌نام قابوس دوم معروف است، گرفته‌اند. وی این کتاب را به‌نام فرزندش گیلانشاه، در ۴۴ فصل نوشته، به‌این قصد که اگر وی پس از او حکومت را حفظ کند یا به‌رتق و فتق کارهای دیگر بپردازد، بداند چگونه وظایف خود را انجام دهد، و همچنین به‌منظور تربیت فرزند، رسوم لشکرکشی، مملکت داری، آداب اجتماعی و دانش و فنون متداول را مورد بحث قرار داده‌است. روش انشای این کتاب شیوه نثر مُرسَل معمول ِ قرنهای چهارم و پنجم هجری قمری است.

 منابع

    * لوح فشردهٔ لغت نامه - دهخدا
    * فرهنگ معین

گزیده ای از مطالب حکیمانه در قابوسنامه

 

  * «آسودن امروزین رنج فردائین است و رنج امروزین آسودن فردائین.»

    * «از اژدهای هفت‌سر مترس، از مردم نمام بترس که هرچه وی به ساعتی بشکافد، به سالی نتوان دوخت.»

    * «از چراغی، بسیار چراغ‌ها توان افروخت.»

    * «از دست زن نادوست و ناکدبانو بگریز که گفته‌اند: کدخدا رود بود و کدبانو بند.»

    * «از گرسنگی مردن به که به نان فرومایگان سیر شدن.»

    * «از ما گفتن بود، برگوینده بیش از گفتار نباشد.»

    * «اصل مردمی کم‌آزاری است.»

    * «اگر تو را دشمنی باشد دلتنگ مشو که هرکه را دشمنی نباشد، بی قدر و بها باشد.»

    * «اگر خواهی از پشیمانی دراز ایمن گردی به هوای دل کار مکن.»

    * «اگر خواهی از رنجیدگی دور باشی آن چه نرود مران.»

    * «اگر خواهی از زیرکان باشی در آئینه کسان مبین.»

    * «اگر خواهی از شمار آزادمردان باشی طمع را در دل خویش جای مده.»

    * «اگر خواهی از شمار دادگران باشی زیردستان را به طاقت خویش نکودار.»

    * «اگر خواهی از نکوهش عامه دور باشی اثرهای ایشان را ستاینده باش.»

    * «اگر خواهی اندوهگین نباشی حسود مباش.»

    * «اگر خواهی با آبرو باشی آزرم را پیشه کن.»

    * «اگر خواهی برتر از مردمان باشی فراخ‌نان و نمک باش.»

    * «اگر خواهی بر دلت جراحتی نرسد که به مرهم به نشود با هیچ نادان مناظره مکن.»

    * «اگر خواهی بر قول تو کار کنند، برقول خویش کار کن.»

    * «اگر خواهی بهترین خلق باشی چیزی از خلق دریغ مدار.»

    * «اگر خواهی بی‌رنج توانگر باشی بسنده‌کار باش.»

    * «اگر خواهی پرده تو دریده نشود پرده کس مدر.»

    * «اگر خواهی تمام‌مرد باشی آنچه به خود نپسندی به دیگران مپسند.»

    * «اگر خواهی تو را دیوانه‌سار نشمرند، آن چه نایافتنی است مجوی.»

    * «اگر خواهی دراززبان باشی کوتاه‌دست باش.»

    * «اگر خواهی در قفای تو نخندند، زیردستان را گرامی دار.»

    * «اگر خواهی در هر دلی محبوب باشی و مردمان از تو نفور نباشند، برمراد مردمان گوی.»

    * «اگر خواهی راز تو دشمن نداند با دوست مگوی.»

    * «اگر خواهی ستوده‌تر مردمان باشی با آن‌که خرد از او نهان باشد، نهان خویش آشکار مکن.»

    * «اگر خواهی فریفته نباشی، آنچه ننهاده‌ای برمدار.»

    * «اگر خواهی کم‌دوست و کم‌یار نباشی کینه‌دار مباش.»

    * «اگر خواهی که قدر تو به جای باشد، قدر مردمان نیکو بشناس.»

    * «اگر خواهی که مردمان تو را نیکوگوی باشند، نیکوگوی مردمان باش.»

    * «اگر شراب ندانی خورد زهر است و اگر بدانی خوردن، پادزهر.»

    * «اما تو را در طالع، ذرع سخن نیست که نه به پای چون تویی بافته‌اند.»

    * «اما چون در کارزار باشی آنجا سستی و درنگ شرط نباشد چنان کن که پیش از آن که خصم برتو شام خورد تو چاشت خورده باشی براو.»

    * «اما مرد تا خفته بود در حکم زندگان نباشد چنانکه برمرده قلم نیست بر خفته هم نیست.»

    * «اما هرکه را آزمایی به کردار آزمای نه به گفتار که گنجشکی به نقد به که طاووسی به نسیه.»

    * «با درفش پنجه زدن احمقی باشد.»

    * «با دوست و دشمن گفتار آهسته‌دار و با آهستگی چرب‌گوی باش که چرب‌سخنی دویم جادویی است.»

    * «با مردم بی‌هنر دوستی مکن که مردم بی‌هنر نه دوستی را شاید نه دشمنی را.»

    * «بپرهیز از نادانی که خود را دانا شمرد.»

    * «بجز پیرسالار، لشکر مباد.»

    * «بسیار گفتن دوم بی‌خردی است.»

    * «به حهان فرومایه‌تر از آن کسی نبود که دیگری را بدو حاجتی بود و تواند اجابت کردن و نکند.»

    * «به خویشاوندان کم از خویش محتاج بودن مصیبتی عظیم دان که در آب مردن به که از غوک زنهار خواستن.»

    * «به دست کسان مار باید گرفت.»

    * «به گزاف مخر تا به گزاف نباید فروخت.»

    * «بی‌سیم ز بازار تهی آید مرد.»

    * «بی‌شرمی نبود بزرگ‌تر از آن‌که به چیزی دعوی کند که بداند و آنگاه بدو دروغ‌زن باشد.»

    * «پیر رعنا مباش که گفته‌اند پیر رعنا بتر از جوان نارعنا.»

    * «تا رنج کهتری بر خویشتن ننهی به آسایش مهتری نرسی.»

    * «تا روز و شب آینده و رونده ‌است از گردش حال‌ها شگفت مدار.»

    * «تو چنان زی که اگر نیز دروغی گویی// راست‌گویان جهان را زتو باور گردد.»

    * «جواب خصم به زبان تیغ توان داد نه به سپر سلامت‌جویی.»

    * «جهان‌دیدگان را به نادیدگان// نکردند یکسان پسندیدگان.»

    * «چرا ایمن خسبد کسی‌که با پادشاه آشنایی دارد.»

    * «چرا دوست خوانی کسی را که دشمن دوستان تو باشد.»

    * «چرا دشمن نخوانی کسی را که جوان‌مردی خود، آزار مردمان داند.»

    * «چرا زنده شمرد خود را کسی که زندگانی او جز به کام او باشد.»

    * «چنان‌که شیخ ابوسعید ابوالخیر گفته‌است آدمی از چهار چیز ناگزیر بود: اول نانی، دویم خلقانی (جامه کهنه)، سیم ویرانی، چهارم جانانی.»

    * «چنان‌که عیب دوستی و یا عیب شخص محتشمی بر تو معلوم شود، زنهار مگویی.»

    * «چون بزه خواهی کرد باری بزه بی‌مزه نباشد.»

    * «چون بوق‌زدن باشد در وقت هزیمت// مردی که جوانی کند اندر گه پیری»

    * «چون به گناهی از تو عفو خواهند، عفوکردن را به خویشتن واجب دان اگرچه سخت‌گناه بود و چون عفو کردی دیگر او را سرزنش مکن و از گناه او یاد میاور که آنگاه هم‌چنان بود که عفو ناکرده‌ای.»

    * «چون چربو از آتش دریغ داری کباب خام آید.»

    * «چون رنج تو بری، کوش که بَر، هم تو خوری.»

    * «چون مرگ تو را نیز بخواهد فرسود// بر مرگ کسی چه شادمان باید بود.»

    * «چون مهمانی کنی از خوبی و بدی خوردنی‌ها عذر مخواه که این طبع بازاریان باشد. هرساعت مگوی که فلان چیز بخور خوب است، یا چرا نمی‌خوری، یا من نتوانستم سزای تو کنم که این سخن کسانی است که یک‌بار مهمانی کنند.»

    * «چیزی که به دشمنان بمانی بهتر که از دوستان نخواهی.»

    * «حاجت‌مندی دوم اسیری است.»

    * «حق گوی، اگر چه تلخ باشد.»

    * «حکما گفته‌اند کوشا باشید تا آبادان باشید و خرسند باشید تا توانگر باشید و فروتن باشید تا بسیاردوست باشید.»

    * «حکیمی را پرسیدند که دوست بهتر یا برادر؟ گفت برادر نیز دوست به.»

    * «خاموشی دوم سلامت است.»

    * «خانه به دو کدبانو نارفته بود.»

    * «خانه کم‌آزاران در کوی مردمی است.»

    * «خردمند باشید تا توانگر باشید.»

    * «خردنگرش بزرگ‌زیان باشد.»

    * «خردنگرش و بزرگ‌زیان مباش.»

    * «خفته را به بانگی بیدار نتوان کرد.»

    * «خفته و مرده از قیاس یکی است.»

    * «خواب مرگی است جزیی و مرگ خوابی کلی.»

    * «داد آبادانی بود و بیداد ویرانی.»

    * «داد از خویش بده تا از دادده مستغنی باشی.»

    * «دختر دوشیزه را شوی دوشیزه باید.»

    * «دختر نابوده به، چون ببود، یا به شوی به، یا به گور.»

    * «دد آزموده به از مردم ناآزموده.»

    * «در آب مردن به که از غوک زنهار خواستن.»

    * «دوست را زود دشمن توان کرد، اما دشمن را دوست گردانیدن دشوار بود.»

    * «شرمگنی نتیجه ایمان است و بینوایی نتیجه شرمگنی است.»

    * «قناعت دویم بی‌نیازی است.»

    * «کاهلی شاگرد بدبختی است.»

    * «کم‌همت را نام برنیاید.»

    * «کوشا باشید تا آبادان باشید.»

    * «کودک، علم به چوب آموزد نه به شفقت.»

    * «که پازهر زهر است کافزون شود// وز اندازه خویش بیرون شود.»

    * «ما را صنما همی بدی پیش آری// از ما تو چرا امید نیکی داری// رو رو جانا همی غلط پنداری// گندم نتوان درود چون جو کاری.»

    * «مال را عوض بود جان را نبود.»

    * «مثال پادشاه‌زادگان مثال مرغابی بود و مرغابی‌بچه را شنا نباید آموخت.»

    * «مردم بی‌قدر را زنده مشمار.»

    * «مردم را به مردم آزمای پس به خویشتن که هرکه به کسی نشاید به تو هم نیز نشاید.»

    * «مرگ به‌دان که نیاز به همسران.»

    * «مستی در قدح بازپسین بود.»

    * «و اگر شاعر باشی جهد کن تا سخن تو سهل و ممتنع باشد و بپرهیز از سخن غامض و چیزی که تو دانی و دیگران را به شرح آن حاجت باشد مگوی که شعر از بهر مردمان گویند نه از بهر خویش.»

    * «و چون خانه خریدی همسایه را حق و حرمت نگهدار که گفته‌اند الجار احق بالصنعه.»

    * «و در مثل گویند: اسب و جامه را نیکو دار تا جامه و اسب، تو را نیکو دارد.»

    * «و عیال نابکارآینده گرد مکن که کم‌عیالی توانگری است.»

    * «و هرگه که از حدیثی به حدیث دیگر روم بسیار بگویم ولیکن گفته‌اند بسیاردان بسیارگوی باشد.»

    * «هر آدمیی که حی ناطق باشد// باید که چو عذرا و چو وامق باشد// هرکو نه چنین بود منافق باشد// مرد نبود هرکه نه عاشق باشد»

    * «هرکه با رسوا نشیند عاقبت رسوا شود. تنهائی به ز هم‌جالس بد.»

    * «هم‌چنانکه گفته‌اند الجنون فنون، دیوانگی گونه گونه‌است.»

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۸

دوباره بیاد استاد دکتر خواجه نوری (داستان خیشخانه بیهقی)

یاد دارم در سال 72 شمسی یکی از دروس واحد نثر دانشگاه ادبیات  تاریخ بیهقی بود که گفتم در میان داستانهای مختلف یکی از داستانها که نشان راستگویی و صداقت تاریخ نگار را بوضوح نشان میداد داستان خیشخانه بود.

با خواندن این داستان که جالب است بدانیم که در زمان زنده بودن خود بادشاه ان زمان نوشته شده نکاتی ژرف از عمق فاجعه ان زمان و تباهی پادشاه ان روزگار یعنی سلطان مسعود غزنوی را پدیدار میسازد که بصورت مختصری بنده بیان میدارم.و لازم بذکر است انواع کارهای زشت این پادشاه در لفافه الفاظ به صورتی کاملا پوشیده اما زیرکانه بیان گردیده که نویسنده(ابوالفضل بیهقی)

نیز سله دریافت کرده بجای شلاق و این خود نشان قلم هوشیار و زیرک و راستگو بیهقی است.

1- دایر کردن خانه مجردی و لهو و لعب  رقاصی زمانی که پدر ادعای اسلام گشایی تا هندو ستان و تخریب معابد هندوان

2- قرار دادن عمه خود بعنوان جاسوسی زیرک نزد پدر و نیز ارتباط نا مشروع حتی با محارم خود از جمله عمه خودش

3- وجود کتابهای مستهجل و نقاشی ان بر روی دیوار خانه

4- دروغگویی و هرزگی بدور از چشم پدر بظاهر مومن

جالب است بدانیم با خواندن این داستان متوجه میشویم کولر ابی و عکسهای مستهجل در ابتدا اختراع ما ایرانیان بوده.اولین سیستم جاسوسی مدرن از ان ماست.

و ده ها مطلب دیگر که از حوصله خارج است

خسته بودم ببخشید زیاد معنی روان نکردم در حد لازم که مطلب  مطول نشود.

 

تاریخ بیهقی
داستان خیشخانه هرات
و از بیداری و حزم واحتیاط این پادشاه محتشم[ مسعود غزنوی ] ، رضی الله عنه ، یکی آن است که به روزگار جوانی که به هرات می بودی و پنهان از پدر شراب می خوردی ، پوشیده از ریحان خادم [ خدمتگذار خاص مسعود ] فرود ِ سرای، خلوتها می کرد و مطربان می داشت – مرد و زن – که ایشان را از راههای نبهره ( پوشیده ) نزدیک وی بردندی . در کوشک باغ عدنانی [ باغی درهرات با کوشک ها و کاخ ها ازآن غزنویان ] ، فرمود تا خانه ای برآوردند خواب قیلوله را ، و آن را مزمّـلها ( لوله مسین و برنجین که چون به طرفی بگردد آب را ببندد وبه طرف دیگر بگشاید ، شیر آب ) ساختند و خیشها ( نوعی پرده کتانی که در اتاق می آویختند و برای خنک شدن هوا آن را نمناک میکردند ) آویختند چنانکه آب از حوض روان شدی و به طلسم بربام خانه شدی و در مزمّلها بگشتی و خیشها تر کردی . و این خانه را از سقف تا به پای زمین صورت کردند ، صورت های الفیه ( کتابی بوده با تصاویر شهوت انگیزبه نام الفیه شلفیه ) ، از انواع گردآمدن مردان و زنان همه برهنه ، چنانکه جمله آن کتاب را صورت و حکایت و سخن نقش کردند ،و بیرون این ، صورتها نگاشتند فراخور این صورتها. امیر به وقت قیلوله آنجا رفتی و خواب آنجا کردی .و جوانان را شرط است که چنین و مانند این کنند [!] امیر محمود ... پوشیده بر وی مشرفان (جاسوسان ) داشت از مردم ، چون غلام و فراش و پیرزنان و مطربان و جز ایشان ، که آنچه واقف گشتندی بازنمودندی ، تا از احوال فرزند هیچ چیز بر وی پوشیده نماندی و پیوسته او را به نامه ها مالیدی و پندها می دادی ...و چنانکه پر بر وی جاسوسان داشت پوشیده ، وی نیز بر پدرداشت ، هم ازاین طبقه ، که هرچه رفتی بازنمودی و یکی از ایشان نوشتگین خاصه خادم بود ، که هیچ خدمتکار به امیر از وی نزدیک نبود ، ... .



پس خبراین خانه به صورت الفیه ، سخت پوشیده ، به امیر محمود نبشتند ، و نشان بدادند که از سرای عدنانی بگذشته آید ، باغی است بزرگ ، بر دست راست این باغ حوضی است بزرگ ، وکران این حوض ، از چپ ، این خانه است . وشب وروز براو دو قفل باشد زیروزبر، و آن وقت گشایند که امیر مسعود به خواب آنجا رود ، و کلیدها به دست خادمی است که اورا بشارت گویند.
و امیر محمود چون بر این حال واقف گشت وقت قیلوله به خرگاه آمد و این سخن با نوشتگین ِ خاصه خادم بگفت و مثال داد که « فلان خیلتاش ( فرمانده سپاه ) را- که تازنده ای بود از تازندگان که همتا نداشت- بگوی تا ساخته آید ، که برای مهمی اورا به جایی فرستاده آید ، تا به زودی برود و حال این خانه بداند.و نباید که هیچ کس بر این حال واقف گردد.» نوشتگین گفت :« فرمانبردارم .»
و امیر بخفت و وی به وثاق ( اتاق ) خویش آمد وسواری از دیو سواران خویش نامزد کرد با سه اسب خیارهء خویش ، و با وی بنهاد که به شش روزوشب و نیم به هرات رود ، نزدیک امیر مسعود و این حالها بازنمود و گفت : « پس ازاین سوارمن ، خیلتاش سلطانی خواهدرسید تا آن خانه ببیند... .»
آن دیوسوار اندر وقت تازان برفت . وپس کس فرستاد و آن خیلتاش را که فرمان بود بخواند. وی ساخته بیامد.... امیرمحمود به خط خویش گشادنامه ای نبشت براین جمله :« بسم الله الرحمن الرحیم ، محمودبن سبکتگین را فرمان چنان است این خیلتاش را که به هرات به هشت روز رود. چون آنجا رسید یکسر تا سرای پسرم مسعود شود، و از کس باک ندارد ، و شمشیر برکشد و هر کس که وی را از رفتن باز دارد گردن وی بزند و همچنان به سرای فرو رود ، و سوی پسرم ننگرد ، و از سرای عدنانی به باغ فرود رود... وبرکران آن ، خانه ای برچپ ، درون آن خانه رود و دیوارهای آن را نیکو نگاه کند تا بر چه جمله است و درآن خانه چه بیند و دروقت بازگردد چنانکه با کس سخن نگوید و به غزنین بازگردد....»
امیر نوشتگین خاصه را گفت :« اسبی نیکرو از آخور، خیلتاش را باید داد و پنج هزار درم .» نوشتگین بیرون آمد ودر دادن اسب و سیم وبه گزین کردن اسب روزگاری کشید و روز را می بسوخت ( عمدا اتلاف وقت می کرد )، تا نماز شام را راست کرده بودند و به خیلتاش دادند و وی برفت تازان .
آن دیو سوار نوشتگین ، چنانکه با وی نهاده بود به هرات رسید ، و امیر مسعود بر ملطـّفه واقف گشت و مثال داد تا سوار را جایی فرودآوردند، در ساعت فرمود که تا گچگران را بخواندند و آن خانه سپید کردند و مهره زدند که گویی هرگز بر آن دیوارها نقش نبوده است و جامه افکندند و راست کردند و قفل برنهادند ، و کس ندانست که حال چیست .
بر اثر این دیوسوار ، خیلتاش دررسید ، روز هشتم ، چاشتگاه فراخ ، وامیر مسعود در صفهء سرای عدنانی نشسته بود با ندیمان... خیلتاش دررسید ، از اسب فرو آمد شمشیر برکشید و دبوس درکش گرفت و اسب بگذاشت. دروقت ، قـُـتـلـُغ تگین [ حاجب مخصوص مسعود ] برپای خاست وگفت:«چیست؟» خیلتاش پاسخ ندادو گشادنامه بدو داد وبه سرای فرو رفت. قتلغ گشادنامه بخواندو به امیرمسعود داد و گفت :« چه باید کرد ؟» امیر گفت :« هرفرمان که هست به جای باید آورد .» هزاهز ( رعشه از ترس ؛ فتنه ای که مردمان درآن جنبش کنند ) در سرای افتاد. و خیلتاش می رفت تا به درآن خانه ، و دبوس در نهاد و هر دو قفل بشکست و در خانه بازکـــرد و دررفت. خانه ای دید سپید ، پاکیزه ، مهره زده و جامه پاک. بیرون آمد و پیش امیر مسعود زمین بوسه داد و گفت:« بندگان را از فرمانبرداری چاره نیست ، واین بی ادبی ، بنده به فرمان سلطان محمود کردم، و فرمان چنان است که در ساعت که این خانه بدیده باشم بازگردم ، اکنون رفتم .» امیرمسعود گفت:« تو به وقت آمدی و فرمان خداوند ، سلطان ، پدر را به جای آوردی ، اکنون به فرمان ما یک روز بباش که باشد به غلط نشان خانه بداده باشند، تا همه سرایها و خانه ها به تو نمایند.» گفت:«فرمانبردارم، هرچند بنده را این مثال نداده اند.»... یک یک جای بدو نمودند تا جمله بدید و مقررگشت که هیچ خانه نیست برآن جمله که اِنها کرده بودند...و چون خیلتاش به غزنین رسید و آنچه رفته بود به تمامی بازگفت ... امیر محمود گفت، رحمته الله علیه:
« براین فرزند من دروغ ها بسیار گویند .» ودیگر آن جست و جویها فرا برید.
----
برگرفته از «گزیده تاریخ بیهقی» /ابولفضل بیهقی ؛ به کوشش دکتر دبیر سیاقی /شرکت سهامی کتاب های جیبی 2536 تهران
------



   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۳:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٧

بیاد دکتر خواجه نوری این عزیز همیشه متبسم وخندان لب و شیرین گفتار



سفرنامه ناصر خسرو

 

بسیارى از مسافران از سفر خود یادداشت‌هایى تهیّه مى‌کنند؛ بعضى یادداشت‌هاى خود را تنظیم مى‌کنند و به صورت مجموعه‌اى مى‌نگارند و به شکل سفرنامه در اختیار عموم قرار مى‌دهند و خوانندگان از آنها بهره‌مند مى‌شوند و از تجارب سفر آنها استفاده مى‌کنند. سفرنامه‌هایى که در توصیف مناسک حج و آثار معنوى آن و مسیر سفر، به ویژه شهرهاى مقدّس مکّه و مدینه است، از دیر باز تاکنون به رشته تحریر در آمده و انتشار یافته‌اند لیکن آنگونه که باید مورد بحث و بررسى قرار نگرفته‌اند. در حالى که این نوع نوشته‌ها از کامل‌ترین و معتبرترین منابع درباره حجاز ـ از جنبه‌هاى تاریخى، اجتماعى، سیاسى، اقتصادى، فرهنگى و جغرافیایى به شمار مى‌روند.

در این ویژه‌نامه برآنیم تا چند سفرنامه را مطرح نماییم. تا از طریق نوشته‌هاى آنها، با حج و اعمال آن و کیفیّت انجام مناسک در دوران‌هاى مختلف تاریخ آشنا شویم و تحوّلات را در‌یابیم و دیدگاه‌هاى این افراد را از زبان خودشان بخوانیم. به امید آن که توفیق دست دهد و فرصتى پیش آید تا تک تک این سفرنامه‌ها، که هر یک در حد خود گنجینه پر ارزشى است، مورد نقد و بررسى همه جانبه قرار گیرد.

هر چند بهترین سفرنامه‌هاى فارسى که یک فرد ایرانىِ فارسى زبان، جریان کامل و دقیق هفت سال سفر خود را قدم به قدم و نکته به نکته در نهایت اختصار و ایجاز و در عین حال روشن و بدون ابهام نگاشته، سفرنامه ناصر خسرو در نیمه اوّل قرن پنجم است ولیکن رونق سفرنامه نویسى در ایران، از قرن سیزدهم آغاز گردیده است.

 

سفرنامه ناصر خسرو

ناصر خسرو در سال 427 هـ . ق . بر اثر خوابى که دید به عزم سفر قبله (حج)، خانه و کاشانه خود را ترک و از مشاغل دیوانى استعفا کرد و سفر هفت ساله خود را شروع و سیرى در آفاق و تا حدودى در انفس کرد و در تمام طول مدّت سفر با علما و دانشمندان نواحىِ مختلف در تماس بود و بر آموخته‌هاى خود مى‌افزود.

چون هدف اصلى او سفرِ قبله بود، نخست از زندگىِ گذشته خود توبه کرد. او در ابتداى سفرنامه به شرابخوارى خود اعتراف کرده و گفته است: «قُولُوا الحَقَّ وَ لَوْ عَلى أنفُسِکُم.» ناصر خسرو در این سفرِ هفت ساله، چهار بار حج کرد از این رو توصیف مکّه و دیگر اماکن و مراسم حج را بهتر از هر کسِ دیگرى انجام داده است.

ناصر خسرو در سفرنامه نویسى فضل تقدّم دارد؛ زیرا پیش از او سفرنامه‌اى که یک ایرانى به زبان فارسى نوشته باشد سراغ نداریم. نه تنها در فارسى که در عربى هم در ارتباط با حج و سرزمین حجاز اوّلین سفرنامه است.(1)

مى‌توان گفت که شیوه سفرنامه نویسى در ادبیّات ایران را او پایه‌گذارى کرد.

در این رساله هدف ما بیان سفرنامه‌هایى است که در ارتباط با حج و حوادث و اتّفاقات مربوط به آن سخن گفته‌اند، لذا مى‌گوییم: کسى که وصف مکّه و خانه کعبه و اعمال حج را به دقّت از این کتاب (سفرنامه ناصر خسرو) خوانده باشد و زیارت بیت الله الحرام او را دست دهد، با وجودى که فاصله هزار ساله در بین است، در انجام دادن اعمال حج از آنان که پیشتر به اداى این مراسم توفیق یافته‌اند باز پس نخواهد ماند.

اضافه مى‌کنیم که ناصر خسرو در سفرنامه‌اش تنها به ظاهر اعمال و شرح و معرّفى دقیق اماکن توجه داشته و از فلسفه حج سخنى نگفته است. از این رو، این سفرنامه تنها ارزش معرّفى دقیق از اماکن زمان مؤلّف را دارد و نظر ناصر خسرو را در ارتباط با فلسفه اعمال و مناسک حج باید در شعر او یافت و ما در جاى خود به تفصیل درباره آن سخن خواهیم گفت.

ناصر خسرو وقتى به جدّه مى‌رسد، مورد توجّه امیر جدّه تاج المعالى‌بن ابى الفتوح قرار مى‌گیرد. او از توصیف جدّه تنها به داشتن باره حصین، پنج هزار سکنه، بازارهاى نیک و دروازه‌هاى آن اکتفا مى‌کند و دروازه‌ها یکى به سمت مشرق، به طرف مکه و دیگرى به سمت مغرب به طرف دریاست و در آن از کشت و زرع خبرى نیست.

روز جمعه از جدّه حرکت مى‌کند و راه دوازده فرسنگى بین جدّه و مکّه را تا روز یکشنبه، آخر جمادى الآخر، طى مى‌کند و وارد مکّه مى‌شود. ناصر خسرو مکّه را اینگونه توصیف کرده است:

«شهر مکّه اندر میان کوه‌ها نهاده است نه بلند، و از هر جانب که به شهر روند تا به مکّه نرسند نتوان دید، بلندترین کوهى که به مکّه نزدیک است، کوه ابوقبیس است و آن چون گنبدى گرد است؛ چنانکه اگر از پاى آن تیرى بیندازند بر سر رسد و در مشرقى افتاده است...» (2)

نقل تمام مطالب موجب اطاله کلام مى‌شود.

ناصر خسرو به توصیف مسجدالحرام، صفا و مروه، میله‌هایى که در فاصله نیم فرسنگى مکّه نصب کرده‌اند، مسجدها، و ... پرداخته و درباره احرام گرفتن، تلبیه گفتن، طواف و نحوه انجام آن، ایستادن در پس مقام و گزاردن نماز طواف و رفتن به زمزم و خوردن آب از آن، سخن گفته است. در ارتباط با خانه‌هاى اقوام و ملّیت‌هاى مختلف و نیز عمارت‌هاى زیباى خلفاى بغداد که بعضى خراب شده بودند، آب شور و تلخ چاه‌هاى مکّه، و آبى که امیر عدن از زیر زمین (کاریز) به مکّه آورده بود و آب‌هاى گواراى دیگر که سقّایان مى‌آوردند و مى‌فروختند، هواى گرم مکّه و ... به تناسب سخن گفته است. مسجدالحرام را به تفصیل معرّفى کرده و ابعاد قسمت‌هاى مختلف را مشخص ساخته است. و نیز تعداد ستون‌ها و عمودها و درها و طاق‌ها و ... همه و همه را شرح داده و خانه کعبه را اینگونه توصیف کرده است:

 

 

توصیف کعبه

«و خانه کعبه به میان ساحت مسجد است، مربّعِ طولانى، که طولش از شمال به جنوب است و عرضش از مشرق به مغرب، طولش "هفده ارش" و بلندى "سى ارش" است . و عرض شانزده، و درِ خانه سوى مشرق است و چون در خانه روند، رکن عراقى بر دست راست باشد و رکن حجرالأسود بر دست چپ و رکن مغربىِ جنوبى را رکن یمانى گویند و رکن مغربىِ شمالى را رکن شامى گویند. و حجرالأسود را در گوشه دیوار به سنگى بزرگ ترکیب کرده‌اند و در آنجا نشانده، چنانکه مردى تمام قامت بایستد، با سینه او مقابل باشد و حجرالأسود به درازى، به دستى و چهار انگشت باشد هشت انگشت باشد و شکلش مدوّر است. از حجرالأسود تا در خانه چهار ارش است و آنجا را که میان حجرالأسود و در خانه است ملتزم گویند و درِ خانه از زمین به چهار ارش برتر است و چنانکه مردى تمام قامت بر زمین ایستاده بر عتبه رسد. و نردبان ساخته‌اند از چوب چنان که به وقت حاجت در پیش در نهند تا مردم بر آن بروند و در خانه روند و آن چنان است که به فراخى ده مرد بر پهلوى هم به آنجا بر توانند رفتن و فرود آمد. و زمین خانه بلند است بدین مقدار که گفته شد.»(3)

ناصر خسرو در کعبه را توصیف کرده و طول و عرض و جنس درها و تزیینات آنها را شرح داده است. همچنین اندرون کعبه، ضخامت دیوارها، خلوت‌هاى درون کعبه، سنگ‌هاى کف کعبه، ستون‌ها، محراب‌ها، قندیل‌ها، پوشش‌هاى کعبه و ... همه را به دقت تمام توصیف کرده و کیفیت گشودن در کعبه و نحوه و ترتیب ورود مردم به دورن خانه را تمام و کمال نوشته است.

ناصر خسرو تاریخ حجّ چهارمِ خود را در ذى حجّه سال 442 هـ . ق . ذکر کرده و گفته است: از آنجا در نوزدهم ذى حجّه با شتر به لحسا رفته و فاصله مکّه تا لحسا را در سیزده روز طى کرده است.

او در این سفرها، همانگونه که گفتیم، بیشتر به توصیف ظاهر اعمال و دقّت در امکنه پرداخته و در ارتباط با مناسک حج بحث چندانى نکرده است. ناصر خسرو چهار سفر حج کرده؛ در سفر اوّل نوشته: «... و از بیت المقدّس پیاده با جمعى که عزم سفر حجاز داشتند برفتیم، دلیل ما مردى جلد و پیاده و نیکو روى بود ... به نیمه ذى القعده سنه ثمان و ثلاثین و اربع مائه، از بیت المقدس برفتم، سه روز را به جایى رسیدم که آن را «ارغر» مى‌گفتند و از آنجا به منزلى دیگر رسیدیم و از آنجا به ده روز به مکّه رسیدیم و آن سال قافله از هیچ طرف نیامد و طعام یافت نمى‌شد.

روز دوشنبه به عرفات بودیم. چون از عرفات بازگشتیم دو روز به مکّه بایستادم و به راه شام بازگشتم سوى بیت المقدّس.»(4)

در صفر دوم (سنه تسع و ثلاثین و اربع مائه) «سجلّ سلطان بر مردم خواندند که: امیرالمؤمنین مى‌فرمایند: حجّاج را امسال مصلحت نیست که سفر حجاز کنند که امسال آنجا قحط و تنگى است و خلق بسیار مرده‌اند! این معنا به شفقت مسلمانى مى‌گویم. و حجاج در توقّف ماندند و سلطان جامه کعبه مى‌فرستاد به قرار معهود ـ که هر سال دو نوبت جامه کعبه بفرستادى ـ و این سال چون جامه کعبه به راه قلزم گسیل کردند من با ایشان برفتم.»(5)

ناصر خسرو پس از آن که به مدینه رسیده، آن را به خوبى توصیف کرده و گفته است:

«پس ما دو روز به مدینه مقام کردیم و چون وقت تنگ بود برفتیم، راه سوى شرق بود، به دو منزلى از مدینه کوه بود و تنگه‌هایى چون دره که آن را «جُحفه» مى‌گفتند و آن میقات مغرب و شام و مصر است و میقات آن موضع باشد که حج را احرام گیرند و گویند یک سال آن جا حجّاج فرود آمده بودند؛ خلقى بسیار، ناگاه سیلى در آمده و ایشان را هلاک کرده و آن را بدین جهت جحفه نام کردند. میان مکّه و مدینه صد فرسنگ باشد اما سنگ است و ما به هشت روز رفتیم.

یکشنبه ششم ذى حّجه به مکّه رسیدیم. به باب الصّفا فرود آمدیم و این سال به مکّه قحطى بود. چهار من نان به یک دینار نیشابورى بود و مجاوران از مکه مى‌رفتند و از هیچ طرف حاجی نیامده بود. روز چهارشنبه به یارى حق به عرفات حج بگزاردیم و دو روز به مکّه بودیم و خلق بسیار از گرسنگى و بیچارگى از حجاز روى بیرون نهادند به هر طرف.»(6)

در سفر سوم هم نوشته: « ... و در رجب، سنه اربعین و أربع مائه، دیگر بار مثال سلطان بر خلق خواندند که به حجاز قحطى است و رفتن حجّاج و مصلحت نیست برخویشتن ببخشایند و آنچه خداى تعالى فرموده است بکنند. اندرین سال نیز حاج نرفتند و وظیفه سلطان را که هر سال به حجاز فرستادى البتّه قصور و احتباس نبودى و آن جامه کعبه و از آن خدم و حاشیه و امراى مکّه و مدینه و صله امیر مکّه و مشاهره او ـ هر ماه سه هزار دینار ـ و اسب و خلعت بود به دو وقت فرستادى.

در این سال شخصى بود که او را قاضى عبدالله مى‌گفتند و به شام قاضى بود. این وظیفه به دست و صحبت او روانه کردند و من با وى برفتم به راه قلزم، و این نوبت کشتى به جار رسید، بیست و پنجم ذى القعده و حج نزدیک تنگ درآمده، اشترى به پنج دینار بود، به تعجیل برفتم، هشتم ذى الحجّة به مکّه رسیدم و به یارى حق ـ سبحانه و تعالى ـ حج بگزاردم ... و من چون حج بکردم باز به جانب مصر برفتم که کتب داشتم آنجا و نیّت باز آمدن نداشتم.(7)

ناصر خسرو سفر چهارم را از طریق جدّه به مکّه رفته و در این سفر است که به وطن برگشته و گفته:

«اکنون شرح بازگشتن خویش به جانب خانه به راه مکّه ـ حرّسهاالله تعالى مِنَ اْلآفات ـ از مصر باز گویم ... روز آدینه نماز دیگر از جدّه برفتیم، یکشنبه سلخ جمادى الآخر به درِ شهر مکّه رسیدیم.»(8)

و در این سفر است که به تفصیل درباره مکّه و کعبه و دیگر اماکن متبرّکه و تاریخى سخن گفته است.

 

 

پی‌نوشت‌ها:

1- معروف‌ترین سفرنامه‌هاى حج و نخستین آن در زبان عربى، سفرنامه ابن جبیر است که در 581 ـ 578 سفر کرده و شرح سفر خود را نوشته است (نکـ : فصلنامه میقات حج، شماره چهارم سال 1372، صص 228 ـ 12)

2- سفرنامه ناصر خسرو قبادیانى مروزى، با حواشى و تعلیقات و ... به کوشش دکتر محمّد دبیر سیاقى، چاپ دوم 1363 کتابفروشى زوار، صص 119 ـ 118.

3 ـ سفرنامه ناصر خسرو، صص 130 ـ 129.

4 ـ سفرنامه ناصر خسرو، ص 61.

5 ـ همان، صص 102 ـ 101.

6 ـ سفرنامه ناصر خسرو، صص 104 ـ 103.

7ـ سفرنامه ناصر خسرو، صص 106 ـ 105

8 ـ همان ص 118

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۳:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٧

بیاد استاد فقید دکتر ابراهیمی

امشب بر ان شدم بیاد یکی از استادان عزیز دوباره چهارمقاله را ورق بزنم و خاطره او را در دل و جانم زنده کنم  به این مطلب زیر بسنده میکنم زیرا مشت نمونه خروار است.

یا علی

بدرود

تا بعد و اگر نفسی بود بیایم

حکایت

با سلام حضور دوستان عزیز

یک حکایت جالب از کتاب چهارمقاله نظامی عروضی پیدا کردم که امیدوارم مورد استفاده قرار بگیره:

 

 «در عهد ملکشاه و بعضی از عهد سنجر، فیلسوفی بود به هرات، او را ادیب اسماعیل گفتندی. مردی سخت بزرگ و فاضل و کامل، اما اسباب او و معاش او از دخل طبیبی بودی. و او را از جنس معالجات نادره[21] بسیار بود. وقتی به بازار کشتاران[22] برمی‌گذشت، قصابی گوسفندی را سلخ می‌کرد،[23] و گاه‌گاه دست در شکم گوسفند کردی و پیه گرم بیرون کردی و همی خورد. خواجه اسماعیل چون آن حالت بدید، در برابر او بقالی را گفت که «اگر وقتی این قصاب بمرد، پیش از آنکه او را به گور کنند مرا خبر کن!» بقال گفت: «سپاس دارم».

چون این حدیث را ماهی پنج شش برآمد،[24] یکی روز بامدادی خبر افتاد که دوش فلان قصاب بمرد به مفاجة،[25] بی‌هیچ علت و بیماری که کشید، و این بقال به تعزیت شد. خَلقی دیده جامه دریده، و جماعتی در حسرت او همی سوختند که جوان بود و فرزندان خُرد داشت.

پس آن بقال را سخن خواجه اسماعیل یاد آمد، بدوید و وی را خبر کرد. خواجه اسماعیل پس عصا برگرفت و بدان سرای شد، و چادر از روی مرده برداشت و نبض او در دست بگرفت و یکی را فرمود تا عصا بر پشت پای او همی زد. پس از ساعتی وی را گفت: «بسنده است.» پس علاج سکته آغاز کرد، و روز سوم مرده برخاست و اگرچه مفلوج شد، سال‌ها بزیست. پس از آن مردمان عجب داشتند، و آن بزرگ از پیش دیده بود که او را سکته خواهد بود».[26]






[21] . نادره: کمیاب.

[22] . کشتاران: کشتارگاه.

[23] . سلخ می‌کرد: پوست می‌کند.

[24] . ماهی پنج شش برآمد: پنج شش ماه گذشت.

[25] . به مفاجاة: به مرگ ناگهانی.

[26] . چهار مقاله، صص 132 و 133.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٧

بیاد استاد فقید اذر تاش اذر نوش چهره ماندگار ادب پارسی و تازی

 




زندگی‌نامه آذرتاش آذرنوش
این بنده، آذرتاش آذرنوش، فرزند محمد آذرنوش در 29 بهمن 1316ش در قم زاده شده اما در تهران زیست و همانجا تحصیلات دوره ابتدائی را آغاز کرد. در نه سالگی همراه پدر که ریاست حسابداری راه‌آهن ایران، ناحیه جنوب را به‌عهده گرفته بود، به اهواز رفت و تا سال 1329 که دوره ابتدایی را به پایان رسانید در آن شهر زیست. دوره متوسطه را در تهران و در دبیرستان رازی آغاز کرد. در سال 1335 برای آنکه بتواند در رشته ادبی ادامه تحصیل دهد، به دبیرستان دارالفنون انتقال یافت. طی یک سالی که در ان دبیرستان بود در انجمن‌های ادبی شرکت می‌جست، و گاه شعر می‌سرود و در مجلات آن زمان منتشر می‌ساخت. نیز به همراهی چند تن از دوستان خوش قریحه خود انجمنی به نام انجمن شعرا تشکیل داد که بی‌گمان در پرورش ذوق ادبی و تعیین سرنوشت او و دوستانش بی‌تأثیر نبود.
در سال 1336، در رشته ادبیات عرب که به تازگی در دانشکده معقول و منقول دانشگاه تهران تشکیل شده بود نام‌نویسی کرد. در پایان سال تحصیلی 36-37 در مسابقه‌ای که دانشکده معقول برای تخصیص بورس تحصیلی دولت عراق به دو دانشوی ایرانی برگزار کرده بود شرکت جست و بی‌درنگ به آن کشور سفر کرد و در دانشکده ادبیات، رشته ادبیات عرب نام نوشت. دو سال بعد، انقلاب عراق و پریشانی احوال، ادامه تحصیل را برای او غیرممکن ساخت و او ناچار به تهران بازگشت و در سال 1339 از دانشکده معقول فارغ‌التحصیل شد.
چون در آن هنگام برای ادامه تحصیل در رشته ادبیات عرب در ایران جائی نبود، او عازم کشور فرانسه شد. از آنجا که در زبان عربی و فرانسه را در حد معقول آموخته بود، به آسانی توانست دوره دکتری را بگذراند و از نخستین رساله دکتری خود که «تحقیق و ترجمه بخشی از کتاب طبقات الشعرای ابن معتز» بود دفاع کند. اما چون هنوز خود را نیازمند دانش بیشتری دید، دوباره در رشته ادبیات عرب برای نگاشتن رساله دیگری نام‌نویسی کرد و چون پیش از آن دوره کتابداری را نیز خوانده بود، در کتابخانه ملی پاریس، بخش عربی بکار نیز مشغول شد. این شغل به او اجازه داد که به وجود دو نسخه از کتاب خریدۀ القصر عمادالدین اصفهانی، بخش مغرب و اندلس، پی ببرد و به راهنمایی شارل پلا به عنوان رساله دومین دکترا، به تصحیح آن اقدام نماید. این کتاب در سال 1972 در تونس به چاپ رسید.
او پس از حصول بر دومین دکترای خود به ایران بازگشت و پس از چند ماه کار در «بنیاد فرهنگ ایران» و پژوهش در باب واژه‌های فارسی معرب، و نیز ترجمه کتاب فتوح البلدان بلاذری، در دانشکده خود، معقول و منقول که آن هنگام به «الهیات و معارف اسلامی» تغییر نام داده بود، استخدام شد (سال 1346).
او نخستین ایرانی بود که در ادب عرب دکترا گرفته بود. به همین جهت از مسئولیتی که بر عهده‌اش می‌افتاد آگاه بود، وی نخست گروه عربی دانشکده خود را سر و سامان بخشید و سپس به معاونت دانشکده برگزیده شد. اما کار اداری هیچگاه مانع پژوهشهای او نگردید و در همان احوال، علاوه بر چندین مقاله به فارسی و عربی و فرانسه، و شرکت در چندین کنگره خارجی، کتاب نراهنمای نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی» را نگاشت و کتاب موسیقی الکبیر فارابی را به فارسی ترجمه کرد.
او هیچ‌گاه از کاری که درباره معربات آغاز کرده بود چشم نپوشید. اما ملاحظه‌ای کرد که این‌گونه پژوهش، به دانش زبان‌شناسی و زبانهای کهن سامی به‌ویژه زبان آرامی نیاز دارد. از این‌رو در سال 1356 از معاونت دانشکده استعفا داد و به کشور انگلستان شتافت تا در دانشگاه کمبریج به تحقیق و آموختن زبان آرامی بپردازد.
چون به ایران بازگشت، انقلاب غریدن آغاز کرده بود و شور و هیجان لاجرم مانع کارهای درسی و تحقیقی می‌گردید، انقلاب فرهنگی نیز برای تجدید سازمان در دانشگاهها کار تدریس را به مدت سه سال متوقف ساخت. آذرنوش در این فرصت باز به ترجمه و تألیف دست زد و همین‌که درسهای دانشگاه آغاز شد، به امر آموزش زبان عربی همت گماشت، زیرا دریافت که در برنامه تازه به زبان دین که همانا زبان عربی سمت عنایت خاصی شده و بر حجم ساعات درس سخت افزوده است. دل‌نگرانی او از آنجا برمی‌خاست که می‌دید هر هفته، میلیونها ساعت در سطح کشور صرف تدریس این زبان می‌گردد و حاصلی که از آن همه کوشش به‌بار می‌آید، بس ناچیز است. بنابراین او، باتوجه به ساختار زبانهای هند و اروپایی به‌خصوص زبان مادری خود فارسی، و با گوشه چشمی به علم زبان‌شناسی به تدوین کتابی برای آموزش عربی با شیوه‌ها و ساختارهای دستوری تازه دست زد. کار تدوین کتاب با آزمایش در کلاسهای درس آغاز شد و در اثنای جنگ ایران و عراق نگارش نهایی یافت. به همین جهت بیشتر داستانهای آن گرد جنگ می‌گردد و به شهادت قهرمان آن ختم می‌شود. اقدام مؤلف با بسیار از یک سو و مخالفتهای تند دانشمندان سنت‌گرا، از سوی دیگر مواجه شد. اما انتشار بیش از 50 هزار نسخه از کتاب حتی در جوامع غیردانشگاهی نشان از موفقیت نسبی آن دارد.
کتاب «آموزش عربی» در شورای گزینش کتاب سال د وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به اتفاق آراء بهترین کتاب شناخته شد و به نگارنده نیز خبر برنده شدن آن ابلاغ گردید. اما یک روز پیش از پخش جوائز، تنگ‌چشمی و حسادت بر انصاف و بی‌غرضی پیروز آمد و نویسنده از جائزه محروم ماند. یکی از اعضای هیئت ژوری، آنچنان از این حادثه برآشفت که پس از استعفاء همه ماجرا را در مجله آدینه، سال 68، شماره‌های 34-35 به تفصیل شرح داد.
از سال 1364، آذرنوش مدیریت بخش ادبیات عرب را در مرکز دائرۀالمعارف بزرگ اسلامی به‌عهده گرفت و طی ده سال توانست علاوه بر تألیفات شخصی خود، بیش از 200 مقاله که برخی تا حد کتاب کوچکی گسترده است بنگارد و صدها مقاله را نیز ویرایش کند.
او هم‌اکنون علاوه بر کار استادی در دانشکده ادبیات (و گاه در دانشگاه امام صادق، تربیت مدرس) و مدریت بخش عربی در دائرۀالمعارف، سردبیر مجله مقالات و بررسیها و نیز مدیر بخش عربی در دانشکده الهیات نیز هست.
ترجمه موسیقی کبیر فارابی (سال 1376)
ترجمه اطلس تاریخ اسلام (سال 1377)
فرهنگ معاصر عربی ـ فارسی (سال 1380)

مجموعه آثار

مجموعه کتابهای تألیف شده یا ترجمه شده برحسب سال نشر
1346 فتوح البلدان بلاذری (بخش مربوط به ایران)، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1346ق.
1349 النحو التجریبی، تهران، دانشگاه تهران، 1349ق.
1350/1971م خریدۀ القصر عمادالدین اصفهانی... تحقیق، تونس، الدار التونسیۀ للنشر، 1971م (ج 1).
1351/1972م خریدۀ القصر عمادالدین اصفهانی... تحقیق، تونس، الدار التونسیۀ للنشر، 1971م (ج 2).
1363 ترجمه تاریخ ادبیات عرب (بلاشر)، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1363ق.
1363 ترجمه تاریخ ادبیات عرب (عبدالجلیل)، امیرکبیر، تهران، 1363ق، چاپ دوم، 1373.
1363 مقدمه بر الشعر والشعراء ابن قتیبه، تهران، 1363ق.
1363 فرهنگ مصطلحات (مجمع اللغات)، دفتر نشر فرهنگ اسلام، تهران، 1363ق.
1366 آموزش زبان عربی 1، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، 1366ق (و 4 چاپ دیگر).
1367 آموزش زبان عربی 2، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، 1367ق (و 4 چاپ دیگر).
1374 راهنمای آموزشی زبان عربی (1)، تهران، دانشگاه پیام نور.
1375 ترجمه موسیقی الکبیر فارابی، مؤسسه مطالعات و پژوهش فرهنگی، سال 1375. (کتاب سال)
1375 اطلس تاریخ الاسلام، حسین مؤنس، در سازمان جغرافیایی ارتش، اسفند 1375. (کتاب سال)
1375 تاریخ ترجمه از عربی به فارسی، 1- ترجمه‌های قرآن، تهران، در انتشارات سروش.
1377 تاریخ زبان و فرهنگ عربی، تهران، به سمت
1378 فرهنگ معاصر عربی به فارسی، براساس (کتاب سال)
ابن خیاط (469-472) ابن حازم (301-302) ابن تعاویذی (149-151)
ابن بابک (57-61) ابن اسد فارقی (11-11) ابن بدرون (93-94)
ابن بسام (110-112) ابن حجاج (312-318) ابن خازن (395-396)
ابن حمدون (364-365) ابن حنبلی (373-376٩ ابن رومی (600-608)
ابن دمینه (513-514) ابن انباری، محمدبن قاسم (44-46) ابن حناط (372-373)

مقالات جلد 4 دائرۀالمعارف بزرگ اسلامی تألیف دکتر آذرنوش
ابن لسان (541-542) ابن شهید اشجعی (94-99) ابن قتیبه دینوری (447-440)
ابن قتیبه، احمد (446-447) ابن لجأ (540-541) ابن لنکک (543-544)
ابن مفرغ (648-654) ابن مقفع (662-670)

مقالات جلد 5 دائرۀالمعارف بزرگ اسلامی تألیف دکتر آذرنوش
ابوالاسود وئلی (176-192) ابواحمد کاتب (154-155) ابوتمام (269-287)
ابن نقیب (59-60) ابوالحسن کاتب (371) ابوشراعه (595-596)
ابن وهب (89-91) ابوشمقمق (598-601٩ ابوالشیص (601-604٩
ابودوادایادی (469-473) ابورقعمق (487-489)

مقالات جلد 6 دائرۀالمعارف بزرگ اسلامی تألیف دکتر آذرنوش
ابوعطای سندی (4-6) ابوالفرج اصفهانی (126-138) ابوالفتح بستی (95-100)
ابوهلال عسگری (403-409) ابومطهر ازدی (256-266) ابوالینبغی (440-441)
ابوهفان (400-403) ابونؤاس (351-368)

مقالات جلد 7 دائرۀالمعارف بزرگ اسلامی تألیف دکتر آذرنوش
ادب (296-317) اَدی شیر (383-385) ادغام (348-351٩

مقالات جلد 8 دائرۀالمعارف بزرگ اسلامی تألیف دکتر آذرنوش
اسب (92-111) اسحاق موصلی (245-253) اسماعیل بن یسار (655-657)
اسودبن یعفر (719-721) اسودغندجانی (723-724) اسفراینی (325-326)
اسلام (تأثیر اسلام در ادبیات عرب) (485-490)

مقالات جلد 9 دائرۀالمعارف بزرگ اسلامی تألیف دکتر آذرنوش
اشعب بن جبیر (45-47) اعشی، میمون بن قیس (384-388) اضمار (324-325)
اعلال (392-396) اغانی (408-415)
اصفهان (ادبیات عربی در اصفهان) (195-198)

مقالات جلد 10 دائرۀالمعارف بزرگ اسلامی تألیف دکتر آذرنوش
به‌طور ناقص
امرؤالقیس (208-212) امیۀ ابی الصلت (297-299) انسی ( )
اللـه (واژه‌شناسی) (77-79) ادبیات عربی در اندلس (338-342) الفبا (47-54)

«مجموعه سخنرانیها»
1352 «کنگره خاورشناسان پاریس» (سخنرانی به زبان فرانسه).
1353 کنگره طه حسینی، قاهره، سخنرانی به عربی درباره آثار ترجمه شده او به فارسی.
1354 شرکت در کنگره (13) جهانی ادیان در لانکاستر (انگلیس) سخنرانی به زبان فرانسه درباره «ادیان ایرانی در میان اعراب جاهلی).
1371 سخنرانی در دانشگاه اصفهان درباره «آیین ترجمه در ادبیات کهن فارسی»
1371 سخنرانی در دانشگاه آزاد نجف‌آباد درباره «آموزش زبان عربی».
1375 میز گرد فرهنگ‌سرای اندیشه، درباره ترجمه‌های قرآن (تابستان).
1375 مصاحبه تلویزیونی (شبکه 4) درباره ادبی عربی (تابستان).
1375 دو مصاحبه رادیویی درباره کتاب تاریخ ترجمه (اسفند).
1375 مصاحبه مجله سروش درباره کتاب تاریخ ترجمه.
1375 سخنرانی به زبان فرانسه در انجمن ایران‌شناسی فرانسه موضوع: تبادلات فرهنگی ایران و عرب.
سپتامبر 1999=1376 سخنرانی در پاریس به عنوان La formation persem classique sous
کنگره ایران‌شناسی (دردست چاپ)

فهرست مقالات تألیفی برحسب سال چاپ

1349 «مقدمه‌ای بر کتاب الشعر و الشعرای ابن قتیبه»، مقالات و بررسیها، ش 1، ص 31-103 (ترجمه)، 1349ق.
1350 «نگاهی به اجتماع اشرافی حجاز از خلال غزلیات عمربن ابی ربیعه» مقالات و بررسیها، ش 5 و 6، ص 140-160، 1350ق.
1350 «ترجمه قصیده‌ای از عمر بن ابی ربیعه»، مقالات و بررسیها، ش 7 و 8، ص 120-140، 1350ق.
1351 «نگاهی به تاریخ ثمود» مقالات و بررسیها، ش 9 و 10، ص 31-63، 1351ق.
1351 «ایران ساسانی در اشعار عدی بن زید شاعر» یادنامه آنکتیل دوپرون، نشریه انجمن فرهنگ ایران باستان، ص 95-123، 1350ق.
1352 تاریخ و فرهنگ کهن ایران در «الآثار الباقیه»، بررسیهایی درباره ابوریحان بیرونی به مناسبت هزاره ولادت او، شورای عالی فرهنگ و هنر، ص 164-241، 1352ق.
1353 «همزه و دشواری نگارش آن»، مقالات و بررسیها، ش 17 و 18، ص 132-145، 1353ق.
1353 «نگاهی به تاریخچه اتتقاد در شعر جاهلی عرب 1، معارف اسلامی، ش 18، ص 20-29، 1353ق.
1353 «نگاهی به تاریخچه انتقاد در شعر جاهلی عرب 2، معارف اسلامی، ش 19، 1353ق.
1353 «نگاهی به تاریخچه انتقاد در شعر جاهلی عرب 3، معارف اسلامی، 1353ق.
1354 «هنرهای ایرانی و آثار برجسته آن»، شورای عالی فرهنگ و هنر، بررسیهای درباره فرهنگ ملی ایران، ش 39، تهران، 1354ق.
1354 «آداب و رسوم ملی ایران»، شورای عالی فرهنگ و هنر، بررسیهای درباره فرهنگ ملی ایران، ش 39، تهران، 1354ق.
1354 «فرهنگ ایران در برخورد با فرهنگهای دیگر»، شورای عالی فرهنگ و هنر، بررسیهایی درباره فرهنگ ملی ایران، ش 39، تهران، 1354ق.
1355 Elements de religions iranienns chez les Arabes a lepopue preilamique مقالات و بررسیها، شماره 27، سال 1355.
1356 «الکلمات الفارسیۀ فی الشعر الجاهلی»، مقالات و بررسیها، عدد خاص، ش 2، دفتر 30.
1362 «پژوهش در قصیده‌ای بزرگ فرزدق»، مقالات و بررسیها، دفتر 39-38.
1362 Etude sur une ode celebre، مقالات و بررسیها، سال 1362.
1371 «ترجمه تفسیر طبری، ترجمه تفسیر طبری نیست» یادنامه استاد زریاب خویی، یکی قطره باران، تهران، 1371.
1373 حکایت ابی‌القاسم بغدادی، نمایشنامه در یک پرده، شاهکاری ناخواندنی از قرن ۵، نشر دانش، سال چهاردهم، شماره 6 (مهر و آبان).
1375 چوگان به سبک ایرانی، فصلنامه فرهنگستان، ش 7، اسفند.
1375-1376 در جستجوی واژه‌های فارسی اسب‌شناسی، فصلنامه فرهنگستاتن، ش 7، اسفند.
1375 ترجمه فارسی التبصر الی التجارۀ از جاحظ، مقالت و بررسها، 1375.
برده، برای فرهنگ آثار
1376 ایرانی ساسانی در دیوان اعشی، «مقالات و بررسیها»، ش 62 (ص 105-115).
مقاله «بلاشر» برای بنیاد دائرۀالمعارف، ج 4
مقاله «پلا» برای بنیاد دائرۀالمعارف، ج 5
1380 ترجمه تفسیر طبری، بنیاد ج 6
1380 ترجمه‌های قرآنی، بنیاد، ج 6
1380 ترجمه اشعار مقالات، ش 69

مقالات جلد 1 دائرۀالمعارف بزرگ اسلامی تألیف دکتر آذرنوش
آبی، ابوسعید (ص 70) آتش، عصر جاهلی (ص 95-94) آل (ص 536)
آداب العربیه فی... (ص 164-165) آجرومیه (ص 118)

مقالات جلد 2 دائرۀالمعارف بزرگ اسلامی تألیف دکتر آذرنوش
آمدی، علی بن ابی (195) آیه (274-277) آیات الولایۀ (253-254)
آملی، محمدبن محمود (215-217) ابراهیم غافقی (519) ابان بن عبدالحمید (347-349)
ابراهیم مرزوق (535) ابشیهی (578-579) ابجد (360-362)
ابن ابی شنب (665-667) اب (295-296) ابن ابی عیینه (690-693)
ابله بغدادی (590-592) ابن آجروم (613) ابن ابی عتیق (680-682)
ابن بقی، یحیی ابابیل (297-299) ابراهیم هندی (550)
ابن ابی المعالی (697) ابن ابی ثابت (632-633) ابن (605-607)
ابل (586-587) ابن ابی ازهر (623-624) ابن ابی طاهر طیفور (672-676)
ابلیس (592-594) ابتدا (353-355)

مقالات جلد 3 دائرۀالمعارف بزرگ اسلامی تألیف دکتر آذرنوش
ابن ثوابه (195-197) ابن عرابی (27-29) ابن اطنابه (25-26)
ابن حبیب، محمد (306-308) ابن اسلت ٠13-15) ابن انباری (44-46)
ابن درید (499-506) ابن بری، عبداللـه (104-106) ابن بقی، یحیی (130)


 

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٧

4- محمد علی افراشته (طنز پردازی غریب و بی کس)

در سال 1377 مصادف با سال 1999 میلادی در  بلغارستان به کتابخانه مرکزی شهر صوفیه با ایرانی ادب دوست که دانشجوی تاریخ و باستان شناسی بود اشنا شدم. 10 روز تمام تمام وقت خود را این بزرگوار به من داد.

ودر این روزها مرا که عاشق طنز بودم را با اثار  عزیزی غریب اشنا نمود که در ان دیار می

زیسته و فوت نموده

اوکسی جز محمد علی افراشته نبود بر ان شدم که در باره او چند سطری بنویسم شاید غبار سنگ قبرش در  شهرصوفیه با یاد هموطنان شسته شود.

 اغاز زندگی

محمدعلی راد بازقلعه‌ای (افراشته) فرزند حاج شیخ جواد مجتهد بازقلعه‌ای به سال ۱۲۸۷ خورشیدی در روستای بازقلعهٔ رشت به دنیا آمد. او از پیشگامان شعر گیلکی و از نام‌داران شعر ساده و روان فارسی و از بزرگان طنز اجتماعی ایران است. از جوانی در پی تأمین معاش به کارهای گوناگونی پرداخت: گچ‌فروشی، شاگرد پادوئی شرکت های ساختمانی، شاگردی بنگاه‌های معاملات املاک، معمار شهرداری، آموزگاری، هنرپیشگی، تئاتر، مجسمه‌سازی، نقاشی و سرانجام روزنامه‌نگاری و شاعری. همکاری با مطبوعات را از روزنامهٔ امید در سال ۱۳۱۴ آغاز کرد و بعدها در روزنامهٔ توفیق طنز خود را آزمود. نام او بعد از شهریور ۱۳۲۰ به‌عنوان شاعری مردمی، مبارز و انساندوست بر سر زبان‌ها افتاد. در سال‌های پس از شهریور ۲۰ تا ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ آثار افراشته در نشریات حزب تودهٔ ایران چاپ می‌شد.

روزنامهٔ چلنگر


افراشته از ۱۷ اسفند ۱۳۲۹ روزنامهٔ چلنگر را منتشر کرد. این روزنامهٔ فکاهی و سیاسی در چهار صفحه به قیمت دو ریال منتشر می‌شد و بیشتر اشعار و مطالب آن متعلق به شخص افراشته بود. انتشار این روزنامه یک حادثه در دنیای شعر و مطبوعات ایران به شمار می‌رفت. بیتی از افراشته «بشکنی ای قلم ای دست اگر / پیچی ازخدمت محرومان سر» سال‌ها سرتیتر روزنامه بود. دفتر آن در خیابان نواب بود که در عین حال منزل مسکونی افراشته نیز بود. منزلی که روز ۱۴ آذر ۱۳۳۰ مورد حمله اوباش و مخالفان وی قرار گرفت و همه چیز آن ویران شد.

افراشته همواره عشق و علاقهٔ فراوان به گردآوری ادبیات محلی داشت. اگرچه چلنگر به زبان فارسی منتشر می‌شد، اما از همان شمارهٔ اول صفحه‌ای را به ادبیات محلی اختصاص داد. در این صفحه اشعاری به گیلکی، آذربایجانی، کردی، ترکمنی، لری، مازندرانی و… چاپ می‌شد. به خاطر خود افراشته که در شعر گیلکی سرآمد بود سهم اشعار گیلکی بیشتر بود. پس از مدتی این صفحه از چلنگر منتشر نشد و افراشته اعلام کرد که شهربانی از انتشار ادبیات محلی جلوگیری کرده است.

انتشار چلنگر با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ قطع شد.

در دوران انتشار چلنگر و دوران جنبش ملی کردن نفت، فعالیت افراشته اوج گرفت و او چهل قصهٔ کوتاه نیز در همین سال‌ها منتشر کرد.

چلنگر به معنی قفل و کلیدساز و نیز به معنای شخصی است که ازآهن، ابزار می‌سازد (آهنگر).

مهاجرت و مرگ

افراشته از سال ۱۳۳۲ به بعد زندگی مخفی را آغاز کرد. پس از کودتا تا یک سال و نیم در ایران مخفی بود و در خانه‌های همان مردمی زندگی می‌کرد که سوژه‌های اشعارش بودند. از چنگ فرمانداری نظامی گریخت و در اواخر سال ۱۳۳۴ از ایران خارج شد و به مهاجرت رفت. با نام مستعار «حسن شریفی» در بلغارستان ساکن شد. در ۱۳۳۶ در بلغارستان در هفته‌نامه «استرشل» (زنبور قرمز) به زبان بلغاری داستان می‌نوشت. کوشش فراوانی برای نوشتن داستان به کار می‌برد و با زحمت زیاد نوشته‌های خود را به دیگران می‌سپرد تا به بلغاری یا ترکی ترجمه کنند وخوانندگان بسیاری داشت."دماغ شاه" مجموعه نه داستان کوتا ه است که در سال ۱۳۳۸ش /۱۹۵۹ م به کوشش "دیمتری بلا کونف" پس از مرگ او به همین نام توسط انتشارات "رادی رادین "در صوفیه منتشر شد. این مجموعه پس از گذشت پنجاه سال به کوشش "بهزاد موسایی "نویسنده ومحقق گیلانی ترجمه ودر ۱۰۷ صفحه توسط انتشارات "فرهنگ ایلیا" در اسفند ۱۳۸۸ منتشر شد .افراشته دارای همسر و سه پسر بود و در دوران تبعید یکی از پسرانش را به دلیل نارسائی قلبی از دست داد.

افراشته در ۱۶ اردیبهشت ماه ۱۳۳۸، درسن ۵۱ سالگی، با بیماری قلبی چشم بر جهان فرو بست. او را در گورستان شهر صوفیه به خاک سپردند
. بیت معروف او «بشکنی ای قلم …» بر سنگ گورش کنده شده است.

محتوای آثار

افراشته در زمانی فعالیت می‌کرد که تودهٔ مردم به شعری ساده نیاز داشتند تا منعکس‌کنندهٔ احساس و دردهای ملموس زندگی آنها باشد. ویژگی بارز شعر افراشته به کارگیری زبان مردم عامی بود. شیرین، ظریف و ساده شعر می‌گفت و به اشکال سنتی در اشعار موزون و مقفّی مقید نبود. مخاطب طنز او (اعم از نظم و نثر) مردم عامی و کم‌سواد و چهره‌های شعر او مردم محروم، توسری خورده، نفرین شده و آوارهٔ شهرها و روستاها بودند. بیکاری‌ها، دربدری‌ها، محرومیت‌ها، تبعیض‌ها، رشوه‌خواری‌ها و فساد دستگاه حاکمه مایه اصلی شعر او بود و به سبب آشنایی نزدیک با زندگی مردم خرده‌پا، در توصیف تیپ‌های اداری و بازاری توفیق داشت. در نتیجه صراحت، سادگیِ کلام، بی‌پیرایگی، هم‌دلی و هم‌زبانی او با تودهٔ مردم شعر او توانسته بود درعمق اجتماع نفوذ کند و به سرعت در خاطره‌ها و حافظه‌ها نقش بندد و شعار روز مردم کوچه و بازار شود.

در نثر، شتابزده وگزارشی می‌نوشت و به تناسب جهت‌گیری عقیدتی و سیاسی خود، جامعه را صحنهٔ درگیری منافع طبقاتی می‌دید. اوج هنر او در شعرهایی است که به زبان گیلکی سروده، تا آنجا که او را بزرگ‌ترین سرایندهٔ اشعار گیلکی می‌دانند.

افراشته در کنگرهٔ نویسندگان و شعرای ایران که در تیر ماه سال ۱۳۲۵ در تهران تشکیل شد شرکت کرد. در این کنگره، که به همت انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی ترتیب یافته بود، چهره‌هائی چون ملک‌الشعرای بهار، علامه دهخدا، احسان طبری، صادق هدایت، نیما یوشیج، کریم کشاورز، حکمت و ده‌ها شاعر و نویسندهٔ دیگر حضور یافته و به نوبت آثار خود را ارائه داده بودند. وقتی نوبت به افراشته رسید تا آثار خود را بخواند، او چند کلمه‌ای به سبک خود صحبت کرد و گفت : «در تهران، ما دو گروه دکتر داریم، گروهی در شمال شهر مطب دارند که ویزیت آن‌ها ۵ تومان است و گروهی دیگر هم در جنوب شهر، مثلاً در محلهٔ «اسمال بزاز» و «گود زنبورکخانه» که مردم را با دریافت ۵ ریال مداوا مى‌کنند. دکتر شمال شهری ممکن است بعضی از روزها بیمار نداشته باشد و پولی هم گیرش نیاید، اما دکتر جنوب شهری حتماً روزی پنجاه نفر را ویزیت مى‌کند و ۲۵ تومان درآمد دارد. منِ شاعر، مانند آن دکتر جنوب شهری هستم، شعرم مال مردم جنوب شهر است و ممکن است شعرای طرفدار پروپاقرص انوری و عسجدی آن را نپسندند ولی من طرفداران خودم را دارم.» او در این کنگره شعر «شغال محکوم» و «پالتوی چهارده ساله» را خواند.

پس از کودتای ۲۸ مرداد دربارهٔ افراشته سکوت شد و بردن نام او در مطبوعات و حتی در مقالات جرم شناخته می‌شد.

 

منبع

  • افراشته شعر گیلکی- شاعرمردمی
  • شعر او طنز نبود، درد و غم مردم بود
  • گفت‌وگو با نصرت‌الله نوح درباره زندگی و آثار محمدعلی افراشته
  • یادی از شاعر توده‌ها، افراشته احمد زاهدی لنگرودی
  • دماغ شاه ، (مجموعه داستانهای کوتاه )محمدعلی افراشته ،به کوشش بهزاد موسایی ،انتشارات فرهنگ ایلیا ،1388، 107 صفحه .

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٥

اندر سخنی در باب فردوسی و دیدگاه افغانها و هندوان در مورد زبا ن فارسی

چند سال پیش در سال 1376 در المان با کثرت افغانهای متمکن  با دوستی اشنا شدم که دیدگاهی متفاوت و حالتی تقریبا ناسیو نالیستی و تندرو خراسان غربی یعنی افغانستان داشت و اگرچه ما نیز در ایران دیدگا ه پان ایرانیسم داریم  و این بنظر بنده اصلا درست نیست و هیچ چیز بهتر از تفاهم و دوستی و برداشتن مرزها و اتحاد  اسلامی و زبانی و نژادی نیست بر ان شدم دیدگاه این افغانهای تندرو را به ادب دوستان ایرانی نشان دهم امروز برعکس دیدگاه سید جمال اسد ابادی گروه نمیدانم چه بگویم تندرو و یا جیره خوار که تمامی از نفاق و تفرقه سرچشمه میگیرد با قدرت و پول صهیونیسم اسرائیلی دامن تفرقه را در سیستان و پاکستان و افغانستان گسترانده و نتیجه این تفرقه هیچ است و هیچ..

در المان دوره نازیسم هم همین افرط و تفریط ها بلای جان انسانیت شد و جان میلیونها انسان را در نیمه قرن 20 گرفت که تا کنون مردم المان شرمنده جهانیان هستند


1- ایران یعنی چی؟
الف: ایران نام کشوریست واقعاً موجود با مرزهای جغرافیایی-سیاسی آن،
ب: ایران نام کشوریست افسانه یی که در شاهنامه ها و به خصوص در شاهنامهء فردوسی از آن یاد شده است.

در آغاز شاهنامهء فردوسی آمده است که کیومرث نخستین پادشاه جهان و بنابر اوستا همچنان نخستین بشر است. اولین اندرز فردوسی نیز در همین نکته نهفته است که چون همه ساکنان روی زمین فرزندان همان نخستین بشر و نخستین پادشاه استند، پس همه شاهزاده و پاک نژاد میباشند و درست نیست که عده یی را پاک نژاد و عدهء دیگری را پست نژاد بخوانیم.

در بخش بعدی شاهنامه آمده است که جمشید شاه جهان و چنان باهنر بود که توانست بیماری، قحطی، گرسنه گی، سرما، گرما، جنگ و خونریزی و زشتی را از میان بردارد و در همین زمین خاکی یک جهان بهشتی را ایجاد کند. اما شوربختانه این رهبر یک روز آن قدر مغرور میشود که به اشتباه، خود را پروردگار عالم می انگارد و دعوای خدایی میکند:

منی کرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
همان است که مردمان روی زمین از وی روگردان میشوند. در همین آوان پهلوان پرقدرت و اهریمن صفتی به نام ضحاک ماران می آید و جمشید را از بین میبرد. ضحاک ماران یا اژیدهاک ماردوش آن بهشت جمشیدی را به دوزخ مبدل میسازد. نه تنها سرما، گرما، گرسنه گی، قحطی، بیماری و جنگ دوباره گریبانگیر مردم میشود، بلکه هنر خوار میشود و به عوض آن جادوگری و خرافات رواج می یابد و دیوانه گان جای فرزانه گان را می گیرند:

نهان گشت آیین فرزانه گان
پراگنده شد کام دیوانه گان
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سخن جز به راز
. . .
بدین بود بنیاد ضحاک شوم
جهان شد مر او را چو یک مهره موم
ندانست خود جز بد آموختن
جز از غارت و کشتن و سوختن
اما مردمان روی زمین از این وضع فلاکتبار راضی نیستند و جنبش های مقاومت را در برابر رژیم ستمگر ضحاکی سازمان میدهند. مشهورترین جنبش مردمی تحت قیادت کاوهء آهنگر به وجود می آید. بعدها پهلوانی به نام فریدون به بیت المقدس یورش برده، ضحاک ماران را شکست میدهد و جهانیان را از اسارت چندین هزار سالهء آن مستبدِ ماردوش آزاد میسازد و خود پادشاه جهان میشود.

پس دومین اندرز فردوسی چنین است:رهبران هرقدر باهنر هم باشند، نباید زیاد مغرور شوند و خود را ناف زمین انگارند. دیگر این که مردمان روی زمین نمیتوانند برای ابد رژیم ضحاکی را تحمل کنند و در میان آنها به صورت حتم افرادی چون کاوهء آهنگر و فریدون به ظهور میرسند و جنبشهای رهایی بخش توده ها را رهبری کرده اژیدهاک ها را سرنگون ساخته و میکوشند دولت های مردمی را به میان آورند.
برمیگردیم به شاهنامه. فریدون پیش از آنکه دار فانی را پدرود بگوید، پادشاهی خود را بین سه فرزند خود به این شرح تقسیم میکند:

روم را به سلم، توران (قلمرو پهناور واقع در شمال دریای آمو) را به تور و ایران (عمدتاً شامل بلخ، هرات، سیستان، هیرمند، نیمروز، بست، زابل، کابل و . . .) را به ایرج. از زبان گویای فردوسی بشنویم:
نخستین به سلم اندرون بنگرید
همه روم و خاور مر او را گزید
. . .
دگر تور را داد توران زمین
ورا کرد سالار ترکان و چین
وزان پس چو نوبت به ایرج رسید
مر او را پدر شهر ایران گزید
بخش پهلوانی شاهنامهء فردوسی یعنی همان بخشی که جان شاهنامه را میسازد، و آن را به جایگاهِ والای حماسی میرساند، بیانگر حماسه های اقوام هند و آریانی یعنی تورانی، آریانی و هندی است که پهلوانانی چون سام، زال، رستم، سهراب، فرامرز، زواره، نوذر، گودرز، گیو، بیژن، گردآفرید، سیاووش، زریر، اسفندیار، پشوتن، گرسیوز، طوس، . . . و پادشاهانی چون کیومرث، هوشنگ، جمشید، کیکاووس، کیقباد، کیخسرو، لهراسپ، گشتاسب، افراسیاب، پشنگ و . . . دارند.
در شاهنامهء فردوسی، رستم یعنی جهان پهلوان و یلِ تاجبخش، ابرمرد کابلی-زابلی یا هندوآریانی است؛ او پسر زال، فرمانروای زابل، نیمروز، هیرمند و سیستان است. مادرش رودابه نام دارد که هندو و دختر مهراب شاه، فرمانروای کابل میباشد. سهراب پسر رستم است. مادر سهراب تهمینه نام دارد که دختر پادشاه سمنگان است.
گشتاسب پادشاه ایران میباشد و پایتخت ایران شهر بلخ است. گشتاسب دین جدیدی را که زردشت مُـعرف آن است به حیث دین رسمی کشورش می پذیرد. آتشکدهء مشهور زردشتی به نام «نوش آذر» نیز در بلخ قرار دارد. گشتاسب با کتایون، دختر قیصر روم ازدواج کرده است. کتایونِ قیصر پسری برای گشتاسب به دنیا می آورد که اسفندیار نام دارد. زردشت که به خواهش گشتاسب میخواهد اسفندیار را رویین تن کند، آن کودک را در آب مقدسی میشوید که با خود از بهشت آورده است. اسفندیار به حیث کودک نوزاد از آب میترسد و وقتی که زردشت او را در ظرف آب مقدس غوطه میکند، چشمان خود را میبندد. تاثیر آب مقدس تمام بدن او را به استثنای چشمانش در برابر زخم سلاح آسیب ناپذیر میسازد. پسان همین آسیب پذیری چشمان اسفندیار مانند پاشنهء آشیل طلسم رویین تنی او را باطل میسازد و نمیتواند او را از مرگ نجات دهد. شهزاده اسفندیار پهلوانی است که مانند رستم از هفت خان میگذرد و به رویین تنی خود بسیار مغرور است. او میخواهد که پدرش کنار برود و پادشاهی را به او بسپارد. گشتاسب او را به زابلستان و کابلستان میفرستد تا جهان پهلوان، رستم تاجبخش را که اصلاً هیچ گناهی ندارد، دست و پا بسته به دربار گشتاسب بیاورد:

اگر تخت خواهی زمن با کلاه
رهء سیستان گیر و برکش سپاه
چو آنجا رسی دست رستم ببند
بیارش به بازو فگنده کمند
زواره، فرامرز و دستان سام
نباید که سازند پیش تو دام
پیاده دوانشان بدین بارگاه
بیاور همی تا ببیند سپاه
از آن پس نپیچد سر از ما کسی
اگر کام و گر رنج یابد بسی
. . .
چو رفتی همه سیستان را بسوز
بر ایشان شب آور به رُخشنده روز
مادر اسفتدیار زیاد میکوشد که اسفندیار را از این ماجراجویی یعنی نبرد با جهان پهلوان باز دارد:
کتایون خورشید رُخ پُر ز خشم
به پیش پسر شد پُر از آب چشم
چنین گفت با فرخ اسفندیار
که ای از یلان جهان یادگار
ز بهمن شنیدم که از گلستان
همی رفت خواهی به کابلستان
ببندی همی رستم زال را
خداوند شمشیر و گوپال را
ز گیتی همی پند مادر نیوش
به بد تیز مشتاب و چندین مکوش
سواری که باشد به نیروی پیل
به پیکار خوار آیدش رود نیل
بدرد جگرگاهِ دیو سپید
ز شمشیر او گم کند راه شید
هم او شاه هاماوران را بکشت
نیارست گفتن کس او را درشت
. . .
همانا چو سهراب دیگر سوار
نبودست جنگی گهء کارزار
به چنگ پدر در، به هنگام جنگ
به آوردگه کشته شد بی درنگ
. . .
به کین سیاوش ز افراسیاب
ز خون کرد گیتی چو دریای آب
از آن گرد چندانکه گویم سخن
هنرهاش هرگز نیاید به بن
. . .
که نفرین بر این تخت و این تاج باد
براین کشتن و شور و تاراج باد
پدر پیرسر گشت و برنا تویی
به زور و به مردی توانا تویی
. . .
پدر بگذرد تخت و تاجش تراست
همان باره و گاهِ عاجش تراست
. . .
تو رزم تهمتن به بازی مدار
مخور با تن و جان خود زینهار
مرا خاکسار دو گیتی مکن
از این مهربان مام بشنو سخن
اما آزمندی اسفندیار برای زودتر پادشاه شدن آن قدر زیاد است که همه خدمات رستم را نادیده میگیرد و چون زیاد مشتاق پادشاهی و رهبر شدن است، به مادر چنین پاسخ میدهد:

همانست رستم که دانی همی
هنرهاش چون زند خوانی همی
نکوکارتر زو به ایران کسی
نیابی و گر چند پویی بسی
و لیکن نباید شکستن دلم
که چون بشکنی دل ز تن بگسلم . . .
و به این خیال است که هیچ خطری او را تهدید نمیکند. آخر او رویین تن است!
مرا گر به زابل سر آید زمان!
بدان سو شود گردش آسمان!
در رزمگاه اندرز رستم را نیز نمی پذیرد که به او میگوید:
ز تو پیش بودند گندآوران
نکردند پایم به بند گران
مرا سر نهان گر شود زیر سنگ
از آن به که نامم برآید به ننگ
اما اسفندیار حتی شایسته گی و لیاقت رستم را نادیده میگیرد و او را طعنه میدهد:
تو آنی که پیش نیاکان من
بزرگان بیدار و پاکان من
پرستنده بودی تو خود با نیا
نجویم همی زین سخن کیمیا
بزرگی ز شاهان من یافتی
چو در بنده گی تیز بشتافتی
از سوی دیگر رستم از بازی سرنوشت نیز آگاهی دارد که هرکس اسفندیار را بکشد، خود نیز بعدها به پادفرهء آن به هلاکت خواهد رسید:
چنین گفت سیمرغ کز راه مهر
بگویم کنون با تو راز سپهر
که هرکس که او خون اسفندیار
بریزد ورا بشکرد روزگار
همان نیز تا زنده باشد، ز رنج
رهایی نیابد نماندش گنج
اما رستم این را نیز میداند که اگر بگذارد که دست و پای او را ببندند و او را کشان کشان به دربار گشتاسب ببرند، بنیاد شهامت، درستکاری و عدالت نیز فروخواهد ریخت. همان است که مرگ را بر برده گی و بیعدالتی ترجیح داده و تیری را که از شاخ گز به رهنمایی سیمرغ تهیه کرده است، به زه بسته و به سوی اسفندیار رها میکند. تیر دوسرهء رستم به دو چشم اسفندیار می نشیند و آن شهزادهء خودخواه را میکشد.

پسانها رستم بنا بر دسیسهء شغاد به طور ناجوانمردانه در کابل کشته میشود. اندرز سوم فردوسی نیز تنها متوجهء ابرمردها نبوده بلکه متوجهء همهء آنانی است که به اصطلاح سر شان به تن شان می ارزد و در این نکته نهفته است که : اگر قرار باشد که کدام پادشاه، شهزاده، برادر پادشاه و یا کدام رهبر یا رهبرزاده یی خودمحوربینی و بیعدالتی کند و به اشخاص پرهنر که به طور شایسته به میهن شان خدمت کرده اند، طعنه بزند که گویا این مقام را نه بنا بر شایسته گی خود بل به لطف پادشاه نصیب شده اند و بخواهد کرامت انسانی شان را پایمال کند، آنها نباید دستور نادرست او را بپذیرند، حتی اگر سرپیچی از آن دستور پسان باعث مرگ شان هم شود.
بار دیگر برمیگیردیم به شاهنامه. ماجرای جنگ و ستیزهای شاهان و پهلوانان هند و آریانی موضوع اصلی بخش پهلوانی شاهنامه را تشکیل میدهد. پس ایران از دیدگاه بخش پهلوانی، حماسی یا اسطوره یی شاهنامهء فردوسی کشوریست که مرز شمالی آن را دریای آمو (رود جیحون) میسازد، در سمت جنوب تا سرزمین هند میرسد و در برگیرندهء شهرها و سرزمین هایی مانند بلخ، آیریا یا هری (هرات امروزی)، سیستان، هیرمند، زابل، کابل و . . . بوده است. مورخین آن را به نام های آریانا، آیریان و آریانای شرقی نیز یاد کرده اند. نام امروزی این سرزمین افغانستان است.

*  *  *

پژوهش های تاریخی و مطالعهء کتابهای مقدس آریانی های هند به نام «ویداها» و کتاب مقدس زردشتیان به نام «اوستا» نیز نشان میدهند که اقوام هندوآریانی که اصلاً در آسیای میانه و در دو طرف آمودریا میزیسته اند، قبل از مهاجرت شان به سمت جنوب، بیشتر از چهار هزار سال پیش، پادشاهانی به نامهای یما (جمشید)، فریدون، . . .کیکاووس یا کاووس (در ویداها Usnas-Kavaya و در اوستا Kavi Usan) داشتند. گسترهء فرمانروایی کیکاووس از آسیای میانه آغاز شده، به سمت جنوب بنابر روایت «ویداها» تا به درهء سند و به سمت غرب بنابر روایت«اوستا» تا ری میرسیده است.

همچنان در بخشهای دیگر «اوستا» از کیومرث (Gaya-Maretan به معنای زندهء میرنده)، هوشنگ (Haoshangha)، سام(Sama)، کوی کوات (کیقباد)، کوی هئوسرو (کیخسرو)، کوی ویشتاسب (گشتاسب) وغیره نیز تذکر رفته است. به بیان دیگر بخش حماسی شاهنامهء فردوسی تنها افسانه نبوده و حاکی از سرگذشت و تاریخ باشنده گان آن وقت آریانای شرقی یعنی افغانستان میباشد.

بخش دیگری از شاهنامه را عمدتاً داستانها، افسانه ها و رویدادهای تاریخی سرزمینی تشکیل میدهد که در آن سلسلهء شاهان هخامنشی و سپس ساسانی تا ظهور دین اسلام حکومت میکردند. از تاریخ میدانیم که مرزها و قلمرو فرمانروایی این شاهان در تغییر دایمی بودند، اما این سرزمین نیز در دوام چندین قرن ساحهء بزرگی را احتوا میکرد که برخی از مورخین معاصر آن را به نام آریانای غربی و مورخین قدیم و از جمله هرودت آن را به نام فارس یاد کرده اند. فرمانروایان آن مرز و بوم در جنگ ولشکرکشیها با همسایهء غربی (یونان قدیم، مصر قدیم، بابل) و همسایهء شرقی (باختریا یا آریانای شرقی) بودند که گاهی به پیروزیهایی نایل میشدند و زمانی هم به شکستها مواجه میشدند، چنانچه پادشاه یونانی به نام اسکندر مقدونی توانست نخست به آریانای غربی و سپس به آریانای شرقی لشکرکشی کند. امروز کشوری وجود ندارد که دربرگیرندهء تمام قلمرو آریانای غربی باشد. تنها یک بخش آن شامل ایران امروزی است.

2- خراسان کجاست؟
بعد از ظهور دین اسلام لشکرکشیهای اعراب آغاز میشود. فاتحان عرب سلطهء شان را در سمت غرب تا اندلس و در سمت شرق تا باختریا گسترش میدهند. در جهان اسلام آن زمان حوزهء گسترده یی را به نام خراسان (به معنای مشرق زمین یا محلی که آفتاب از آن می آید) یاد میکردند. خراسان قلمرو وسیعی بود که از یکسو به عراق و از سوی دیگر به هند منتهی میشد و شامل مرو، بلخ، تالقان، فاریاب، هرات، بیهق، تخارستان، سیستان، هیرمند، غزنی، کابل، جوین، کرمان، نیشاپور، طوس، نسا، ابیورد، سرخس و حتی شهرهای ماورأ النهر و در هر صورت بخارا، سمرقند، سغد، فرغانه و شهرهای بینابین آنها بود.

فاتحان عرب از یک طرف معرف دین اسلام بودند و از جانب دیگر بر سراسر متصرفات شان زبان عربی را به مثابهء زبان رسمی دولتی تحمیل میکردند. نفوذ اعراب آنقدر قوی بود که بسیاری از متصرفات و از جمله کشور قدیمی مصر را به یک کشور و ملت عربی تبدیل کرد. این خطر به طور جدی خراسان را نیز تهدید میکرد و زیاد احتمال داشت که در خراسان نیز گسست فرهنگی میان دوران پیش از اسلام و بعد از اسلام صورت گیرد.

3- نقش پراهمیت خراسان شرقی
اما خوشبختانه مردمان خراسان و به خصوص خراسان شرقی که پس از جنگهای زیاد بالاخره دین اسلام را پذیرفتند، به هیچ وجه حاضر نبودند ظلم و ستم و تبعیض قومیی راپذیرا شوند که از طرف اعراب در زمان خلفای اموی و عباسی بر ایشان تحمیل میشد. همان بود که جنبشهای آزادیخواهی و فکری را به راه انداختند که در نتیجهء آن به پیروزییهای چشمگیری نایل شدند:

- ابومسلم خراسانی دودمان خلفای اموی را که بر بنیاد تعصب، تبعیض و ستم عربی استوار بود، برانداخت و آن را با دودمان عباسی تعویض کرد. خلفای عباسی را تا حدودی ناگزیر به پذیرفتن سیادت سیاسی و فرهنگی خراسانی ساخت.
- خلیفهء عباسی، مامون الرشید که از طرف مادر خراسانی بود، برای مدت 12 سال یعنی از سال 191 هجری تا 203 هجری از خراسان بر تمام جهان اسلام فرمانروایی کرد – پدیده یی که در طول تاریخ اسلام در هیچ زمان و مکان دیگر اتفاق نیفتاده است.
- طاهریان، صفاریان و سامانیان توانستند حکومتهای نیمه مستقلی را به وجود آورند و سپس غزنویان موفق به تشکیل دولت مستقل و نیرومند خراسانی شدند.
- نگذاشتند که زبان عربی یگانه زبان رایج در خراسان باشد و زبان قدیمی شان از بین برود. بر مبنای زبانهای قدیمی خود زبان دری را با رسم الخط جدید عربی انکشاف دادند.
- شایان یادآوری است که در خراسان در زمان غزنویان حتی هنگام نماز، اعلام حرکات نماز مانند رکوع، قیام و سجود را به زبان دری میگفتند. در دربار محمود غزنوی می بایستی احکام خلیفهء بغداد به دری ترجمه شوند. خود محمود دستور میداد که اسنادی را که میخواهند به بغداد بفرستند، اول آنها را به دری تدوین کرده پسان به عربی ترجمه کنند.

زبان دری اصلاً در دو کنار رود جیحون (آمودریا) به میان آمد که زبانهای قدیمی آریانا مانند سکایی، تخاری، سغدی، پهلوی و پارتی در تشکل آن نقش زیادی داشتند. قدیمترین نظم و نثر دری نیز در بادغیس، مرغاب، سیستان، جوزجان، بلخ، سمرقند و بخارا از طرف فضلای همین خطه سروده شده است: عباس مروزی، حنظلهء بادغیسی، محمد بن وسیف سگزی یا سیستانی، ابوحفص سمرقندی، ابوالمویدبلخی، مولف جوزجانی حدود العالم، شهید بلخی، رودکی بخارایی، دقیقی بلخی، رابعهء بلخی و ده ها تن دیگر.

دانشمندان و فلاسفه مانند ابونصر فارابی و ابن سینای بلخی نیز در خراسان شرقی قد برافراشته اند. خاستگاه بسیاری از نهضتهای فکری، دینی، سیاسی، و اجتماعی اسلامی نیز خراسان شرقی بوده است.

اینکه چرا جنبشهای استقلال طلبی و نهضتهای فکری، پیدایش و انکشاف زبان پارسی دری از اوسط قرن دوم هجری از خراسان شرقی آغاز گشت و نه از خراسان غربی، یگانه دلیل آن تنها دور بودن آن در مقایسه با خراسان غربی از مرکز خلافت نبود. دلیل اصلی آن در واقعیت تاریخی دیگری نهفته است و آن اینکه از لشکرکشی اسکندر تا وارد شدن اعرابِ نومسلمان به آریانای شرقی، این خطه محل تقاطع، درهم آمیزی و شگوفایی چند مدنیت، فرهنگ و دانش باستانی شده بود:

نخست این که اسکندر مقدونی،در کوهپایه های هندوکش چندین شهر را با ماهیت اردوگاه و با نام قراردادی اسکندریه بنیان گذاری کرده و به یادگار گذاشت. بقایای لشکر اسکندر یکجا با باشنده گان این مرز و بوم ادارهء محلی و مدنیتی را به وجود آوردند که در تاریخ به نام مدنیت یونانی-باختری یاد میشود. این مدنیت پیوسته گی خود با یونان را تا این حد حفظ میکرد که هرچند یکبار یونانیان تازه نفس برای تقویت آن به آنجا کوچ میکردند. بیهوده نبود که در آن زمان گندهارا (وادی رودخانهء کابل) را یونان دوم مینامیدند زیرا شمار یونانیان آن فراوان و هنر یونانی در آن شگوفان بود.

دو دیگر این که دیری نگذشت که قبایل دیگری از رود جیحون گذشته به این سرزمین مهاجرت کرده و دولت کوشانی را به میان آوردند. کنیشکا، مقتدرترین پادشاه کوشانی دیانت بودایی را پذیرفت. در عصر او بگرام پایتخت تابستانی و پشاور پایتخت زمستانی بود. در همین وقت دیانت بودایی نه تنها در این خطه راه یافته و تا حدودی دیانت زردشتی را عقب زد، بلکه از همین جا به چین و آسیای مرکزی نیز گسترش یافت. زیر تاثیر هنر یونانی-باختری بود که هنر یونانی-بودایی به میان آمد. معماری و پیکرتراشی مکتب یونانی-بودایی آن قدر شگوفان شد که شاهکارهایی را مانند بت های بزرگ بامیان به وجود آورد که از شهرت جهانی برخوردار اند. سه دیگر این که پسانتر دولت یفتلی به میان آمد. یفتلی ها دیانت بودایی را با حسن نظر نمیدیدند و در عوض از دیانت برهمنی میتراپرستی حمایت میکردند. این خطه از هنر و دانش ساسانی نیز بی بهره نبود. تمام اینها باعث گردید که آریانای شرقی از زمان اسکندر تا ظهور اسلام یکی از مراکز مهم علم و دانش به حساب می آمد و در آن توازن و تعادلی میان علوم و هنر هندی، یونانی و آریانی برقرار شده بود. در دوران اسلامی دین، زبان و فرهنگ اعراب به آن افزوده شد. بر بنیاد همین مایه های غنی فرهنگی بود که در قرن دوم هجری نهضتهای آزادیخواهی، علمی و فلسفی نه از خراسان غربی بلکه همانا از خراسان شرقی آغاز گردید. این که بعدها در مجموع سراسر خراسان نقش مهمی را در انکشاف فرهنگ پرغنای خود در همه عرصه ها ایفا کرده است، اصلاً قابل بحث نیست و از حوصلهء این نبشته خارج میباشد.

خراسان شرقی همچنان آورندهء فرهنگ خراسانی و زبان دری به نیم قارهء هند بود. این که لشکرکشیهای غزنویان، غوریان و بعدها بابر، نادرشاه افشار و ابدالیان نه تنها به منظور بردن دیانت اسلامی و انتقال زبانها و فرهنگ خراسانی به آن سرزمین بلکه همچنان به منظور تاراج و غارت صورت میگرفتند، نیز به همه گان واضح است. اینکه آیا خراسانیان از همه تاراج و کشتار و بی حرمتی هایی که از طرف لشکرهای مهاجم شان در حق باشنده گان هند شده است، باید شرمسار باشند یا به آن افتخار کنند، موضوع دیگریست.

4- رویاهای آریایی «روشنفکران ایرانی»
تیوری دروغین«نژاد پاک آریایی» پس از به قدرت رسیدن حزب نازی به رهبری هیتلر در جرمنی به میان آمد. مطابق این تیوری نه همه اروپاییان چشم آبی و موطلایی بلکه تنها جرمنها گویا به این نژاد پاک تعلق داشتند و سایر اقوام مانند سامی ها و به خصوص یهودی ها که گویا پاک نژاد نیستند، می باییست کشته شوند. چنانچه در زمان هیتلر میلیونها یهود را در اردوگاه های مرگ و کوره های آدم سوزی سر به نیست کردند. اما رویاهای «آریایی» در فارس پس از تغییر رسمی نام فارس به ایران در سال 1935 آغاز گردید.

اصلاً این تغییر نام بنابر تشویق جرمنها صورت گرفت. هیتلر میخواست با ترکیه و فارس متحد شود و از راه افغانستان به هند برتانوی دست یابد. رویاهای آریایی «روشنفکران» وابسته به رژیم محمد رضاشاه نیز در همین وقت به ظهور رسید. ناکامی نقشه های نظامی هیتلر در این منطقه به همه گان معلوم است: متحدین تصمیم گرفتند که مانع پیوندهای نظامی میان جرمنی، ترکیه، فارس و افغانستان شوند. همان بود که برتانیا و اتحاد شوروی ایران را اشغال کردند و دولت آن وقت افغانستان بی طرفی خود را در جنگ جهانی اعلام کرده و بنا به خواست متحدین، اتباع جرمنی و ایتالیا را از افغانستان اخراج کرد. اما آنچه که مایهء تعجب است، بقا و دوام رویاهای «آریایی» به شکل دیگرش در ایران پس از جنگ میباشد.

خودستایی و خودمحوربینی «روشنفکران» وابستهء ایرانی و رواج افکار نژادپرستانهء «آریایی» در میان آنان نه تنها از بین نرفت بلکه به شکل دیگرش حتی شدت پذیرفت. تبعیض و تعصب هیتلری عمدتاً متوجهء یهودها بود، اما در ایران پس از جنگ ضدیت با قوم دیگر سامی یعنی عربها آغاز گردید و سیاست رسمی ایران مغازله با دولت نوبنیاد یهود بود که سرزمینهای اعراب را اشغال کرده است. اینها همه حقایق بدیهی اند. اما موضوعی را که میخواستیم طرح کنیم، از این قرار است:
شوربختانه از سال 1935 میلادی به اینسو اکثریت قریب به اتفاق فرهنگیان کشور همسایهء ما ایران، در کاربرد واژه هایی چون «ایران»، «ایرانی»، «ایرانیان»، «میتولوژی ایرانی»، «اقوام ایرانی»، «عقیدهء ایرانی»، «جهانبینی ایرانی»، «شاعران ایرانی»، «ادبیات ایرانی»، «ملیت ایرانی»، «مدنیت ایرانی»، «فرهنگ ایرانی»، «رسوم ایرانی»، «علوم ایرانی»،«اخلاق ایرانی»، «روح ایرانیت»، «ماهیت ایرانی»، «اسطوره های ایرانی» «حماسهء ملی ایران»، «افسانه های ایرانی»، «ایران شناسی»، «هندو-ایرانی»، «میناتور ایرانی»، «ایران زمین». . . «قوم آریایی»، «فرهنگ آریایی»، «قوم فرمانروا»، «ادیان آریایی»،  و از اینگونه پا را از گلیم انصاف و واقعبینی علمی و تاریخی فراتر گذاشته و در این کار مبالغه نی، غلو نی، بلکه اغراق میکنند. واژه های نامبرده ممکن کدام گناهی نداشته باشند و میتوان در جاهای لازم و در پهلوی دیگر واژه ها از آنها کار گرفت. گناه در کاربرد شیفته وار، پیشداورانه، تکراری، قراردادی و بیهودهء این واژه ها نهفته است.
دیگر اینکه واژه هایی مانند «دری»، «زبان دری»، «حوزهء فرهنگی دری زبانان»، «شاعر فارسی زبان»، «سخنسرای دری زبان»، «آریانا»، «اقوام هندوآریانی»، «خراسان»، «خراسانی» . . .را یا به کلی فراموش کرده اند و یا عمداً از کاربرد آنها اجتناب میورزند.

در بعضی از نوشته ها کار به جایی میکشد که تمام شعرای دری زبان، تمام دانشمندان دری زبان، بدون بدون درنظرداشت تمام حقایق تاریخی و جغرافیایی زیر نام قراردادی «شاعر ایرانی» و «دانشمند ایرانی» وغیره معرفی میشوند، آنچه که رنجش خاطر همه هموطنان ما را به بار می آورد. در این باره یکی از دوستانم در سالهای 1960 در کابل چنین گفته بود: بنابه هدایت پادشاه ایران، برخی از فرهنگیان ایرانی با پول هنگفت که از عواید نفت به دست آمده، مهری با نام پرمدعای «ایرانی» تهیه کرده و موقعیت مناسبی را در دهن دروازهء موزیم تاریخ خراسان و حوزهء بزرگ باستانی فرهنگی دری زبانان خریداری کرده اند و در کمین نشسته اند. همین که پژوهشگران (شرقی یا غربی) نوشته یی، رساله یی، کتیبه یی، شاعری، نویسنده یی، پادشاهی و یا وزیر دانشمندی و . . . را از موزیم خاک آلود تاریخ به بیرون میکشند، این مهربرداران به طور ناگهانی هجوم می آورند و مهر «ایرانی» را به پیشانی آن میکوبند. این کار آنان نه با عالیترین اندرز اوستا مبنی بر «پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک» همسو است، نه با اندرزهای فردوسی تطابق دارد و اسلامی هم نیست. اصلاً روشنفکران ایرانی، هنوز که هنوز است، با رویاهایی آریایی وداع نکرده اند.
به همین دلیل است که بارها افغانها، باهوده شکایت میکنند که چرا دانشمندان، پژوهشگران و فرهنگیان فرهیختهء ایرانی پیشگام نمیشوند و جلو اینگونه بی انصافی را نمیگیرند؟

خوشبختانه در میان دانشمندان و فرهنگیان ایرانی شخصیتهایی با وجههء بزرگ علمی وجود دارند که زیان کاربرد قراردادی آن واژه ها را درک میکنند و بعضاً در این مورد به دیگران نیز هشدار میدهند. یکی از آنان دانشمند شهیر، داکتر احسان یارشاطر، پروفیسور دیپارتمنت ایرانشناسی یونیورسیتی کولومبیا است که مقاله یی را در این مورد در شمارهء پانزدهم مجلهء «میراث ایران» که در امریکا به تیراژ 15 هزار نسخه به چاپ میرسد، به نشر رسانیده است. دربارهء تبحر علمی استاد یارشاطر همین کافیست که داکتر جلال متینی، مدیر مجلهء ایران شناسی و رئیس پیشین دانشگاه فردوسی مشهد، زمانی که از صلاحیت علمی استاد یارشاطر حرف میزند، چنین یادآور میشود که در زمینهء ایرانشناسی به معنی عام آن، یارشاطر «جامع الاطراف» است چون زیر نظر وی، بیش از هشتاد جلد کتاب در معرفی ادبیات قدیم و جدید ایران زیر عنوانهای تحقیقات فارسی، میراث فارس، ادبیات معاصر فارسی و لکچرهای یونیورسیتی کولومبیا توسط دانشمندان سرشناس به زبانهای مختلف به چاپ رسیده است. ناگفته نماند که استاد یارشاطر مسؤولیت تدوین،چاپ و نشر دایرﺓ المعارف ایرانیکا را نیز به عهده دارد. باید یادآوری شود که مجلهء «میراث ایران» دو بخش دارد: بخش فارسی و بخش انگلیسی. مقالهء استاد یارشاطر به زبان انگلیسی است. به همین دلیل ما ناگذیریم آن را از انگلیسی به زبان دری ترجمه کنیم. ای کاش که داکتر شاهرخ احکامی، مدیر و سردبیر آن مجله، این مقالهء آن استاد را به زبان شیوای فارسی دری نشر میکردند؛ زیرا اصلاً مخاطب نگارندهء مقاله هم فارسی زبانان استند نه انگلیسی زبانان. آنگاه ضرورتی هم به ترجمهء آن نمیبود. اینک خوانندهء گرامی را به مطالعهء ترجمهء مقالهء آن استاد دعوت نموده به تعقیب آن نوشتهء کنونی را ادامه میدهیم.



--------------------------------------
کشور ما را فارس بنامید نه ایران*
زبان ما Persian نام دارد نه Farsi
نوشتهء پروفیسور احسان یارشاطر
برگردان : سالم سپارتک

حکومت فارس در سال 1935 میلادی از همه کشورهایی که با آنها روابط دیپلوماتیک داشت، تقاضا کرد تا پس از این فارس را به نام «ایران» یاد کنند. این تغییر نام که بر بنیاد درک نادرست ناسیونالیستی صورت گرفت، یک اشتباه بزرگ بود. گفته میشود که پیشنهاد برای این تغییر نام از جانب سفیر آن وقتِ فارس در جرمنی مطرح شده بود که خود سخت زیر تاثیر نازیها رفته بود. در آن زمان جرمنی در تب نژادپرستی میسوخت و خواهان بهبود روابط دوستی با کشورهای به اصطلاح «آریایی نژاد» بود. گفته میشود که برخی از دوستان جرمنی آن سفیر، او را به این متقاعد ساختند که چون با به قدرت رسیدن رضاشاه، فارس صفحهء نوینی از تاریخ خود را گشوده و خود را از زیر نفوذ شوم بریتانیا و روسیه رها ساخته است که مداخلات شان در امور ایران به خصوص در دوران زمامداری قاجارها آن کشور را فلج کرده بود، اینک بسیار درست خواهد بود که منبعد کشور فارس به نام اصلی اش یعنی «ایران» یاد شود. این نه تنها آغاز نوینی به شمار آمده و عصر جدیدی از تاریخ فارس را به جهانیان نشان خواهد داد، بلکه همچنان نژاد آریایی باشنده گان آن را برجسته خواهد ساخت؛ زیرا نام «ایران» با «آریایی» قرابت و پیوند دارد و از آن اشتقاق شده است.

حکومت فارس از این تملق گویی خشنود شده و به دام جرمنها افتاد. همان بود که وزارت خارجهء فارس یادداشت متحدالمالی (Circular) را به همه سفارتخانه های خارجی در تهران گسیل داشت و تقاضا کرد که منبعد آن کشور را به نام «ایران» یاد کنند. اصول دیپلوماسی ایجاب میکرد که این تقاضا برآورده شود. همان بود که نام «ایران» در مراودات رسمی دیپلوماتیک و مواد خبری پا به عرصهء ظهور گذاشت.
در آغاز واژهء «ایران» نزد جهانیان طنین بیگانه یی داشت و بسیاری از آنها نمیتوانستند رابطهء آن را با فارس درک کنند. بعضی ها چنین فکر میکردند که شاید «ایران» یکی از کشورهای نوبنیاد مانند عراق و اُردن باشد که از فروپاشی امپراتوری عثمانی به وجود آمده است و یا کشوریست در افریقا یا جنوب شرق آسیا که تازه استقلال خود را به دست آورده است. حتی اغلباً آن را با عراق به اشتباه میگرفتند که خود در زبانهای خارجی یک هویت تازه بود. نام نو کشور نتوانست پیوند نژادی و خونی فارس را با غرب نشان دهد، اگر نشان داده میتوانست هم، معلوم نبود که این کار برای فارس چه مفادی داشت. برعکس، نتیجه آن شد که اغلباً «ایران» را یک کشور عربی و یا عربی زبان می انگاشتند. گذشت زمان و همچنان رویدادهایی مانند اشغال کشور در سال 1941 توسط قوای متحدین، ملی سازی صنایع نفت در زمان مصدق، همه و همه، نام کشور را در عناوین مطالب خبری و مطبوعاتی جهان قرار دادند و آرام آرام نام «ایران» در مجموع پذیرفته شد و واژهء «فارس» (Persia) به طور نسبی از استفاده افتاد؛ هرچند که این پروسه در بریتانیا کُندتر از ایالات متحدهء امریکا بود.

برگزینی نام «ایران» بدون شک اعتبار فرهنگی کشور را خساره مند ساخت و ضربهء مدهشی بر منافع درازمدت آن وارد کرد. نزد تحصیلکرده گان در همه جا، نام «فارس» احساسات دلپذیری را در ذهن زنده کرده و میراث فرهنگی این کشور را برجسته میسازد. در همه جا از هنرهای فارس، ادبیات فارسی، قالینهای فارس، میناتور فارس، مساجد فارس و باغهای فارس حرف زده میشود که همهء اینها نشان دهندهء ظرافت عمومیِ ذوق و فرهنگ ماست. این نیز درست است که واژهء«فارس» در ذهن غربیها حوادث تاریخی مانند جنگهای فارس با یونان را زنده میسازد و هم این مطلب را به یاد می آورد که فارس سرزمین پادشاهی مطلق العنان و یونان مهد دموکراسی بود. حتی در این صورت نیز «فارس» تصویری از یک کشور ضعیف و عقب مانده نی، بلکه از یک امپراتوری پرقدرت را در اذهان زنده میسازد. این نیز به سود واژهء «فارس» است که در تورات آمده است که کوروش پادشاه فارس، یهودی ها را از اسارت بابل نجات داد و به آنان کمک کرد تا معبد ویران شدهء یورشلیم را دوباره اعمار کنند.

برعکس، نام «ایران» هیچ یک از خاطرات بالا را در ذهن جهانیان زنده نمیسازد. در زبانهای دیگر، غیر از فارسی، «ایران» یک واژهء میانتهی بوده و نشان دهندهء کشوریست بدون گذشته یا بدون کدام فرهنگ خاص. در عصری که همه کشورها برای ایجاد تصویر یا سیمای مناسبی برای خود در جهان، پول زیادی را خرج میکنند، کشور فارس برعکس کاری کرد تا خود را از تمام شهرت و تاریخ پرغنایش محروم سازد. مقامات رسمی فارس که در سال 1935 میلادی این تصمیم را اتخاذکردند، نتوانستند درک کنند که بسیاری از کشورهای دارای تاریخ کهن در زبان خودی به یک نام و در زبانهای دیگر به نامهای دیگر یاد میشوند. اگر لحظه یی می اندیشیدند، شاید درک میکردند که اگر یونان، Egypt (مصر) یا چین از دیگران مطالبه میکردند که منبعد کشورهای شان را به ترتیب به نامهای هیلاس، مصر یا ژونگو یاد کنند، این کشورها افتخارات زیادی را از دست میدادند. نام «Egypt» بلافاصله خاطره در بارهء اهرام، خط هیروگلیف، لوحه ها و دیگر آثار باارزش و پردرخشش تاریخی را در اذهان زنده میسازد، درحالیکه خارج از کشورهای اسلامی، نام عربی «مصر» همان ارزشها را به یاد نمی آورد.

خسارات ناشی از تغییر نام کشور به هموطنان متفکر و اندیشه ور ما از همان آغاز معلوم بود. محمد علی فروغی، یک دانشمند با وجهه که در سال 1941 صدراعظم شد، این خسارات را با این جملهء مشهورش خلاصه کرد: «ما با یک حرکت قلم، نام شناخته شده و مشهور را به چیزی ناآشنا مبدل کردیم.» با گذشت زمان پیامدهای ناگوار این تغییر نام هرچه آشکارتر شدند.

سرانجام، در تابستان سال 1959 میلادی کمیته یی برای بررسی پیشنهاد یکی از نویسنده گان مبنی بر تغییر دوبارهء نام کشور به وجود آمد. این کمیته متشکل بود از دولتمردان و دانشمندان شهیر اعم از: سید حسن تقی زاده، یکی از مشروطه خواهان برجسته و سخنگوی سنا، علی اکبر سیاسی، رئیس افتخاری دانشگاه تهران، سناتور عیسی صادق، در گذشته وزیر آموزش و پرورش و رئیس مکتب عالی پداگوژی تهران، سناتور علی دشتی، ادیب و نویسندهء شهیر و عبدالله انتظام، رئیس شرکت ملی نفت. نگارندهء این سطور [داکتر احسان یارشاطر] نیز عضو آن کمیته بود. این کمیته گزارشی را برای حکومت تهیه و پیشنهاد کرد که نام کشور دوباره تغییر داده شود و از تمام کشورها خواسته شود تا فارس را به همان نامی یاد کنند که در زبان شان در گذشته رایج بود (در انگلیسی Persia، در جرمنی Persien و ازاینگونه- تبصرهء مترجم). حسین اعلی، وزیر دربار که ریاست آن کمیته را به عهده داشت، این پیشنهاد را به شاه تقدیم کرده و تأیید او را نیز اخذ کرد. سپس به وزارت امور خارجه وظیفه داده شد تا آن فیصله را در عمل پیاده کند. اما وزارت خارجه این کار را با دلسردی و به طور نیمبند اجرا کرد: این تقاضا را مطرح نساخت که به طور بلااستثنا آن کشور را به نام «فارس» (Persia،Persien  وغیره) یاد کنند، بلکه به سفارتخانه های خارجی پیشنهاد کرد که میتوانند آن کشور را به نام عنعنوی آن یاد کنند. اما در آن زمان نام ایران نزد جهانیان تا حدودی رواج یافته و معمول شده بود. حتی برخی از ایرانیان، آنهایی که از یکسو اطلاع نداشتند که نام فارس در سراسر جهان تصور دربارهء یک فرهنگ پرغنا را در اذهان زنده میسازد، و ازجانب دیگر نشهء مزایای هویت اتنیکی نهفته در نام ایران، هنوز از سر شان نپریده بود، استعمال نام ایران را به خصوص در مراودات شان با خارجیها ادامه دادند. همچنان شایان یادآوری است که اصلاً نامهء متحدالمال وزارت خارجه کاربرد هردو نام یعنی «فارس» و «ایران» را اختیاری ساخت. در مطبوعات رسمی که بعد از سال 1959 در خود فارس به نشر میرسید، گرچه از هردو نام استفاده میشد، با آن هم کاربرد نام «ایران» بیشتر بود.
یکی از پیامدهای بسیار ناگوار استفادهء دوامدار از نام «ایران» و بیگانه گی آن با فارس این است که در همین تازه گیها در زبان انگلیسی برای نشان دادن زبان ما به عوض واژهء «Persian» واژهء «Farsi» رایج ساخته شده و معمول شده میرود. درنتیجه، شاید به زودی ما شاهد آن باشیم که پیوند میان «Persian» و «Farsi» و حتی «ایران» در عباراتی ماند «Persian poetry» (اشعار فارسی) و «Persian literature» (ادبیات فارسی) صدمه ببیند. اگر ما بر استعمال واژهء «Farsi» به جای «Persian» پافشاری کنیم، آن روز چندان دور نخواهد بود که جهانیان فکر کنند که فردوسی، رومی و حافظ گویا در کدام زبان مرده سخن گفته اند، یعنی زبانی که زیباترین و دلپذیرترین بخش ادبیات جهانی در آن نوشته شده است، گویا یک زبان مرده است. اگر واژهء «Persia» در زبان انگلیسی به حیث یگانه نام کشور ما باقی میماند، هیچ کسی ضرور نمیدانست که واژهء ناآشنا و پرمدعای «Farsi» را به زبان انگلیسی وارد کند و به عوض واژهء آشنای «Persian» به کار برد تا بر انگلیسی زبانان فضل فروشی کند که نام زبان ما «Persian» نی بلکه «Farsi» است.
ما نباید تاثیر ناگوار آن خارجیان نابلد، همان سازنده گان کورسهای فارسی، دوبله کننده گان فلمها، ترجمانان؛ . . . کارگردانان، رساله نویسان و پیروان کم صلاحیت ایرانی آنها را نادیده بگیریم که با شیفته گی در زبان انگلیسی به عوض واژهء «Persian» واژهء «Farsi» را به کار میبرند و با مباهات میگویند که این زبانیست که در کشوری به نام ایران به آن حرف زده میشود و فراموش میکنند که زبانی که خیام در آن رباعی سروده است، در دوام چندین قرن زبان عمدهء ادبی در نیم قارهء هند بود و در واقعیت امر زبان عمدهء ادبی و اداری در سراسر کشورهای شرقی جهان اسلام بود.

استعمال نام «ایران» برای کشور و واژهء «ایرانی» برای همه آنچه که به این کشور مربوط است و تعلق دارد، همچنان نوعی سردرگمی اصطلاحی (ترمینولوژیک) را ایجاد کرده است. اصلاً واژهء «ایرانی» وسعت بیشتری نسبت به واژهء «فارسی» دارد و دربرگیرندهء چندین زبان به شمول کُردی، پشتو، بلوچی، اُسِت (Ossetic)، فارسی، پارتی، سُغدی و همچنان بسیار زبانهای دیگر قدیمی و معاصر است. همچنان واژهء «ایران زمین» به کشورهایی اطلاق میشود که در آنها مردمان ایرانی زبان به سر میبرند و نه تنها دربرگیرندهء فارس بلکه همچنان تاجکستان، افغانستان، بلوچستان و اُسِت (Ossetia) است و در زمانه های بسیار قدیم و در قرون وسطی همچنان دربرگیرندهء سُغدیانه، خوارزم، پارت وغیره بود. به همین دلیل اتخاذ نام «ایران» برای کشور «فارس» مرز تفاوت میان مفاهیم مختلف را مغشوش و مبهم ساخته و نوعی سردرگمی را به میان می آورد.

اکنون ایجاب میکند که حکومت فارس از همه جهانیان تقاضای رسمی جدی تر بکند تا در مورد کشور ما و زبان ما همان نامهای عنعنوی را استعمال کنند (طور مثال در انگلیسی آن کشور را «Persia» و زبان فارسی را «Persian» بنامند- ت. مترجم). «ایران» و «Farsi» واژه های خوب و دلپذیر استند، اما تنها در زبان فارسی. در این میان تمام آنانی که زبان فارسی، تاریخ فارس و ادبیات فارسی را فرا میگیرند و آنانی که در این باره مینویسند، امریکایی استند، بریتانیایی و یا ایرانی، بهتر است منتظر تقاضای رسمی حکومت ایران نباشند و از همین اکنون به زبان انگلیسی، کشور ما را تنها به نام «Persia» و زبان ما را تنها به نام «Persian» یاد کنند. کشور ما یا زبان ما را به نامهای دیگر یادکردن، به معنای زیان رسانیدن به شهرت کشور و فرهنگ پرغنای آن خواهد بود.

این هم مضحک است که کشور ما بسیار بجا بالای آن پافشاری میکند که خلیج فارس به همان نام معروف تاریخی خود یاد شود تا بر رابطهء تاریخی آن با فارس تأکید شود؛ اما همزمان زیانهای بزرگتر و مهمتر ناشی از استعمال نام «ایران» به عوض «فارس» را نادیده میگیرد.

برگرفته از شمارهء پانزدهم مجلهء «میراث ایران» که در امریکا به تیراز 15 هزار نسخه به چاپ میرسد.

* اصل نوشتهء استاد یارشاطر در انگلیسی زیر عنوان (Communication) به نشر رسیده است که میتوان آن را «پیام» ترجمه کرد.

----------------------------------------

این بود پیام استاد یارشاطر. به دوام نوشتهء خود تذکر میدهیم که اینکه شهروندان کشور همسایهء ما در کدام زبان چه نامی را برای کشور خود ترجیح میدهند، میگذاریم برای خود شان. در این رابطه ما شاهد دو نمونهء افراط و تفریط بوده ایم :
الف: استعمارگران بریتانیا چون نمیخواستند که کشور پهناور هند به شکل یکپارچه استقلال خود را به دست آورد، تمام مساعی را به خرج دادند که آن را چند پارچه سازند. همان بود که بخشی از سرزمین هند یکجا با بخشی از افغانستان را به نام مصنوعی، به نام پرمدعا و ریاکارنهء پاکستان به رسمیت شناختند. چند دهه پیش (در سال 1966) در نیویارک یک دوست پاکستانی در این مورد برایم چنین شکایت کرد:
انگلیسها ما را از میراث فرهنگی هندوستانی و افغانی ما محروم ساختند. اگر ما جزو هند میبودیم و یا جزو افغانستان، در هر صورت میتوانستیم به تاریخ چند هزارسالهء خود افتخار کنیم. اما کشور مصنوعی کنونی ما عاری از هرگونه میراث فرهنگی و تاریخی است. طرفداران جدایی از هند هم میراث باارزش خراسانی و هم میراث شکوهمند هندی را از ما گرفتند. میهن من پاکستان، کشوری است که گویا تاریخ ندارد.
ب: گروه حاکمه و «فرهنگیان» وابستهء کشور همسایهء ما ایران از سال 1935 به اینسو مشی انحصارگرانه را در پیش گرفته اند که میراث تاریخی و فرهنگی تمام آریانا (شرقی و غربی) و تمام خراسان را به کشور کنونی ایران منحصر میسازند.
حالا اگر ایرانیان بخواهند که کشور شان در زبان فارسی دری به نام ایران و در انگلیسی تنها به نام «Persia» یا شود، بگذار همینطور شود. اما با تمام احترام به استاد احسان یارشاطر، به خود اجازه میدهم، چند نکته را یادآوری کنم:
1- آن استاد در اخیر نوشتهء شان یادآور میشوند که :

«. . .زبانی که خیام در آن رباعی سروده است، در دوام چندین قرن زبان عمدهء ادبی در نیم قارهء هند بود و در واقعیت امر زبان عمدهء ادبی و اداری در سراسر کشورهای شرقی جهان اسلام بود.»
در عبارت بالا ما زیر چند کلمه خط کشیده ایم. به نظر ما اگر به عوض آن پنج کلمه، واژهء «خراسان» به کار برده میشد، مطلب به درستی افاده میشد. سوال اینست که چرا از کاربرد واژهء «خراسان» اجتناب ورزیده میشود و برای افادهء مطلب از یک عبارت پنج واژه یی استفاده میشود؟ آیا این تعصب نسبت به واژهء «خراسان» است؟
2- چند سطر بعد از آن یادآور میشوند که واژه های «ایران» و «ایرانی» نوعی سردرگمی اصطلاحی را به بار آورده است.

اما آیا به کار بردن واژهء «آریان» به جای واژهء «ایران» و واهء «آریانی» به جای «ایرانی» این سردرگمی اصطلاحی را ازبین نمیبرد؟ درست همان طوری که زبانشناسان به سرکرده گی مورگن سترن در سال 1975 در کابل به این فیصله رسیدند که در همچو موارد، لازم است تا واژه های «آریان» و «آریانی» به کار برده شوند نه واژه های «ایران» و «ایرانی» (1).
3- چند سطر پایانتر واژهء «ایران زمین» و بعدتر عبارت «مردمان ایرانی زبان» به کار رفته است. در اینجا نیز آیا بهتر نبود که این طور نوشته میشد:
به عوض کاربرد واژه «ایران زمین» به جا خواهد بود اگر از واژهء «آریانا» (شرقی و غربی) استفاده شود که در آن مردمان «آریان زبان» به سر میبرند و نه تنها در برگیرندهء فارس بلکه همچنان تاجکستان، افغانستان، بلوچستان، اُسِت (Ossetia) است و در زمانه های بسیار قدیم و در قرون وسطی همچنان دربرگیرندهء سغدیانه، خوارزم، پارت وغیره بود. به همین دلیل اتخاذ نام «ایران» برای کشور «فارس» مرز تفاوت میان مفاهیم مختلف را مغشوش و مبهم ساخته و نوعی سردرگمی را به میان می آورد.

*  *  *

در گذشته (از سال 1935 به اینسو) دست فرهنگیان جمهوریهای شوروی (تاجکستان، ازبکستان و ترکمنستان) به علت نبود فضای مناسب فرهنگی ناشی از سیاست خارجی و فرهنگی شوروی سابق و همچنان دست فرهنگیان فرهیختهء افغان بنابر سیاست کج دار و مریز همه زمامداران افغانستان در برابر ایران بسته بود و صدای اعتراض شان نسبت به خودمحوربینی ایران در رابطه به میراث حوزهء بزرگ فرهنگی، بلند نمیشد. اما در شرایط کنونی یعنی بعد از ایجاد کشورهای مستقل تاجکستان، ازبکستان و ترکمنستان و همچنان پس از آن که اکثریت مطلق فرهنگیان افغان از بدِ حادثه به مهاجرت ناگزیر محکوم گردیده اند و در شرایط آزادی گستردهء مطبوعاتنی (اروپا، امریکا، آسترالیا و هند) و آزادی نیم بند مطبوعاتی (پاکستان، ایران، تاجکستان، ازبکستان وغیره) به سر میبرند، خاموش نشستن شان توجیه نمیشود.

این بود موضع یک افغان که نه در رشتهء تاریخ و ادبیات زبان دری بلکه در رشتهء ساختمان و تخنیک شاگردی کرده است، تا نظر دیگران چی باشد؟

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٤

منوچهری دامغانی (به نظر مناون شعرش شبیه نقاشیست)

النجم احمد بن قوص بن احمد منوچهری معروف بشصت کله از شعرای طراز اول و متقدم ایرانست که بصفای ذهن وجودت طبع امتیاز و اشتهار دارد.مولد ویرا برخی تذکره نویسان اشتباها بلخ نوشته اند ولی بتصریح خود شاعر و قرائن دیگر مسلم و غیر قابل انکار است که وی از دامغان برخاسته و اول بخدمت امیر منوچهر فلک المعالی پسر شمس المعالی امیر قابوس بن و شمگیر و الی جرجان و بعد در دربار محمود ن پسرش مسعود غزنوی بار یافته است.سبب انتساب منوچهری بشصت کله بعقیدة بعضی آنست که وی دارای رمه و حشم زیاد بوده یا در انگشت شست شکستگی و کوفتگی داشته ولی بذهن نزدیکتر است که تخلص منوچهری با آن احمد بن منوچهر شصت گله شاعر سدة ششم که محمد بن علی بن سلیمان راوندی در کتاب نفیس راحه الصدور و آیه السرور بشرح زیر از او یاد کرده اشتباه شده است.«و سبب تالیف این کتاب آن بود که در شهور سنة تمانین و خمس مائه خداوند عالم رکن الدنیا والدین، طغرل بن ارسلان را هوای مجموعه ای بود از اشعار؛ خال دعاگوی؛ زین الدین مینوشت و جمال نقاش اصفهانی آنرا صورت میکرد و صورت هر شاعری میکردند و در عقبش شعر میآوردند و مضاحکی چند مینوشتند و آن حکایت را صورت رقم میزدند و خداوند  عالم مجلس بدان میآراست.و بلطف طبع مضاحکی چند ساختی و آنرا «غیبی» خواندی و بعضی مسموعات را «جیبی» در آن حال امیرالشعرا و سفیر الکبرا شمس الدین احمد بن منوچهر شصت گله که قصیدة تتماج گفته است حکایت کرد که سید اشرف بهمدان رسید، در مکتبها میگردید و میدید تا کرا طبع شعرست، مصرعی بمن داد تا بر آن وزن دو سه بیت گفتم، بسمع رضا اصغاء فرمود و مرا بدان بستود و حث و تحریض واجب داشت و گفت از اشعار متاخران چون عمادی و انوری و سید اشرف و ابوالفرج رونی و امثال عرب و اشعار تازی و حکم شاهنامه آنچ طبع تو بدان میل کند قدردویست بیت از هر جا اختیار کن و یادگیر و بر خواندن شاهنامه مواظبت نمای تا شعر بغایت رسد و از شعر سنائی و عنصری و معزی و رودکی اجتناب کن، هرگز نشنوی و نخوانی که آن طبعهای بلند است و طبع تو ببندد و از مقصود باز دارد. شمس الدین شصت گله گفت من و چند کس دیگر این وصیت را بجا آوردیم بمقصود رسیدیم و غایت مطلوب بدیدیم.»    بطوریکه ذکر شد منوچهری دامغانی پس از مرگ منوچهر فلک المعالی پنجمین حکمران آل زیار که بسال 411 اتفاق افتاده بدرگاه محمود شتافبته و بمعرفی ابوالقاسم حسن بن احمد، در دربار شاه صاحب جاه و مقام گردیده است.

در میان آثار شعرای بزرگ دیگر اشعار منوچهری بجهاتی بی نظیر و بدیل است چه اینگوینده در بکار بردن تشبیهات لطیف و بدیع و در عین حال طبیعی استادی و مهارت زیادی بکار برده بطوریکه جز فردوسی و رودکی در این هنر نمائی نمیتوان عدیلی برای او تصور کرد .مضمون ابیات منوچهری گاهی ماخوذ از ادبیات عرب است و این بواسطة تسلط شاعر بر زبان تازی بوده که اغلب بدان تفاخر مینموده؛ اما نباید تصور کرد که وفور لغات و اصلاحات و کنایات عربی اشعارش را از روانی و عذوبت دور ساخته بلکه بر خلاف، منوچهری همان کلمات عربی دور از ذهن و غیرمانوس را با چنان استادی و مهارت بهم بسته و پیوسته است که خواندن آن خواه نخواه در انسان ایجاد وجد و نشاط میکند.

هیچیک از شعرا بقدر منوچهری از گل و سبزه، باغ و راغ، چشمه و جویبار، نام نبرده و باندازة او وصف طبیعت نکرده اند.

اشعار منوچهری بتمام معنی جاندار و دلنشین است و علاوه بر آنکه روح از مطالعه آن لذت و فایده میبرد تقریباً فرهنگ صحیح کوچکی از زبان فارسی است که بسیاری از لغات و نام نواهای قدیم و اطلاعات تاریخی و علمی در آن ذکر شده است.

منوچهری گرچه اول بدربار سلطان محمود بار یافته لیکن اغلب قصاید وی در مدح سلطان مسعود و پسران و درباریان وی میباشد؛ از جمله چند قصیده در مدح ابو حرب بختیار الدین سروده که در زمان شاعر حاکم دامغان مولد او بوده است.

بقول عوفی صاحب لباب الالباب «منوچهری آرایندة چهرة بلاغت و سرو بوستان براعت بود، اندک عمر، بسیار فضل، از نوارد ایام و عجایب روزگار» در بدیهه گوئی دست داخشته و بعلوم نحو و ستاره شناسی و طب و حکمت آشنا بوده است.

وی در حدود سال 432 در گذشته و سال تولد و مدفنش معلوم نیست.

اشعار منوچهری را اولین بار مرحوم رضا قلیخان هدایت جمع آؤری و منتشر نموده، چند بار دیگر نیز تجدید طبع شده اما صحیح ترین و کاملترین آن چاپ پاریس میباشد که بسال 1886 مسیحی با ترجمه فرانسه انجام پذیرفته است اینک نیز شاعر دانشمند آقای حبیب یغمائی بجمع آوری و تصحیح دیوان کامل این شاعر اشتغال دارند.اشعار منوچهری همه استادانه و متین و از غایت فصاحت و استحکام برگزیدن برخی از آن بسیار مشکل و دشوار است اما بدلیل اینکه درج دیوان شاعر در این کتاب میسر نیست دو رباعی و مختصری از اشعار این نامی انتخاب و ذکر می شود.

دربندم از آندو زلف بند اندر بند
ایو عدة فردای تو هیچ اندر هیچ

 
   

نالانم از آن عقیق قند اندر قند
آخر غم هجران تو چند اندر چند

 

تاریک شد از مهر دلفروزم روز
شد روشنی از روز و سیاهی زشبم

 
   

شد تیره شب از آه جگر سوزم روز
اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز
 

ای ترک من،‌امروز نگوئی بکجائی
آنکس که نباید، بر مازودتر آید
آنروز که من شیفتة تر باشم بر تو

 
   

تاکس بفرستیم و بخوانیم و بیائی
تو دیر تر آئی بر مازآنکه بآئی
عذری بنهی بر خود و نازی بفزائی

 

چون بادگری من بگشایم تو ببندی
گوئی برخ کس منگر جز برخ من
ترسی که کسی نیز ز من دل بربابید
من درد گران زان نگران تا بحقیقت
با تو ندهد دل که جفائی کنم از پیش

 
   

وربا دگری هیچ نبندم بگشائی
ای ترک چنین شیفتة خویش چرائی
کس دل نر باید بستم چون تو ربائی
قدر تو بدانم که بخوبی بچه جائی
هر چند بخدمت در تقصیر گشائی

 

نگارین منا بر گرد و مگری
زمانه حامل هجر است و لابد
نگار من چو حال ما چنین دید
و گفتی فلفل سوده بکف داشت
بیامد اوفتان، خیزان بر من
دو ساعد را حمایل کرد بر من
گفت ای ستمکاره بجانم
چه دانم من که بازآئی و یا نه
کامل همی دیدم بهر کار
 
   

که کار عاشقان را نیست حاصل
نهد یکروز بار خویش، حامل
ببارید از مژه باران و ابل
پراکنده از کف اندر دیده فلفل
چنان مرغبی که باشد نیم بسمل
فرو آویخت از من چون حمایل
بکام حاسدم کردی و عادل
بدان گاهی که بازآید قوافل
ولیکن نیستی درعشق کامل

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٤

کسایی مروزی اولین شاعر اهل بیت بیاد استاد گرامی دکتر مصفی

مجدالدین ابوالحسن کسایی مروزی (زادهٔ ۳۴۱ ه‍.ق در مرو) ، شاعر ایرانی در نیمهٔ دوم سده چهارم هجری و (شاید) آغاز سده پنجم هجری است. چنان که از نامش برمی‌آید و خود وی نیز به این امر اشاره دارد اهل مرو بود. کسایی در اواخر دورهٔ سامانیان و اوایل دوره غزنویان می‌زیسته است.

فهرست مندرجات

١-نام و نشان
  • ۲ مرو زادگاه کسایی
  • ۳ خراسان در عصر کسایی
  • ۴ شعر کسایی
  • ۵ نمونه‌هایی از شعر کسایی مروزی
  • ۶ پانوشت‌ها
  • ۷ منبع
  • ۸ پیوند به بیرون

 نام و نشان

نام کسایی در چهار مقاله نظامی عروضی به‌صورت ابوالحسن کسایی آمده است، ودر دمیةالقصر باخرزی دو بیت از او به نام ابوالحسن مروزی نقل شده و نیز در همان کتاب از او چنین یاد شده است: «ابوالحسن علی بن محمد الکسایی المجتهد المقیم به نسف و مروزی الاصل». نوشتهٔ این دو تن که از مردم خراسان بوده و نزدیک به عصر کسایی می‌زیسته‌اند اعتبار تمام دارد، و آنچه تذکره‌نویسان متأخر مغایر با آن نوشته‌اند قابل نقل و اعتنا نیست. و نیز نحوهٔ ذکر او در دمیةالقصر و لباب‌الالباب چنان است که گویا این شاعر به نام ابوالحسن مروزی یا «مروزیِ» مطلق نیز شهرت داشته است. [۱]

تاریخ تولد او را بنا بر قول خود شاعر در روز چهارشنبه ۲۷ ماه شوال سال ۳۴۱ هجری تعیین کرده‌اند و این تاریخ را در مطلع قصیدهٔ لامیهٔ خود که قسمتی از ابیات ان در دست است چنین آورده است:

به سیصد و چهل و یک رسید نوبت سال چهارشنبه و سه روز باقی از شوال
بیامدم به جهان تا چه گویم و چه کنم سرود گویم و شادی کنم به نعمت و مال

زمان وفات او بدرستی معلوم نیست. اما از قصیده‌ای که در پنجاه سالگی خود سروده مسلم است که وفاتش بعد از سال ۳۹۰ هجری بوده است. [۲]

مرو زادگاه کسایی

مرو یا مرو شاهجان در سی فرسخی شمال شرقی سرخس و شصت فرسخی طوس از کهن‌ترین ادوار تاریخی، شهری معروف و یکی از مراکز مهم فرهنگ ایرانی بود. در دورهٔ ساسانی مرو برای دفاع از کشور در برابر هجوم ترکان اهمیت خاص داشت و یزدگرد آخرین پادشاه ساسانی، بازپسین روزهای خود را در این شهر گذرانید و در حوالی آن کشته شد. با ظهور اسلام نیز مرو اهمیت خود را حفظ کرد و مقر نایب خلافت گردید و حمله به ماوراء‌النهر از آنجا انجام می‌گرفت. ابو‌مسلم قیام خود را از آنجا آغاز کرد و در آن کاخی برای مرکز حکومت ساخت و بعدها مأمون نیز هنگامی که حاکم خراسان بود در آن کاخ اقامت داشت. اگر چه از دورهٔ طاهریان نیشابور مرکز خراسان گردید و سامانیان هم ابتدا سمرقند و بعد بخارا را پایتخت خودساختند، با این همه مرو اهمیّت و آبادی خود را همچنان حفظ کرد. در همان روزها، در عصر کسایی در حدود‌ العالم ( تألیف شده در ۳۷۲) چنین آمده است : « مرو شهری بزرگ است، و اندر قدیم نشست میر خراسان آنجا بودی، و اکنون به بخاران نشیند، و جایی با نعمت است و خرم، و او را قهندز است و آن را طهمورث کرده است، و اندر وی کوشکهای بسیار است، و آن جای خسروان ساسانی بوده است. و اندر همه خراسان شهری نیست از نهاد [وی]».

در قرن سوم و چهارم با تشویقی که امیران سامانی از زبان فارسی و فرهنگ ایرانی می‌کردند شاعران بسیاری از این شهر باستانی برخاستند از آن میان نمونه‌هایی از اشعار مسعودی مروزی (نخستین شاهنامه‌سرای ایران)، بشار مرغزی صاحب قصیدهٔ معروف، ابونصر مرغزی، حکاک مرغزی، صفار مرغزی، طیان مرغزی، نوایحی مروزی در فرهنگها و جُنگ‌ها باقی مانده است. از معاصران کسایی هم عمارهٔ مروزی، عسجدی مروزی، و اندکی بعد ابوحنیفهٔ اسکافی مروزی بودند که شاید برخی از آنان با کسایی روابطی داشته‌اند. [۳]

 

خراسان در عصر کسایی

کسایی در سال ۳۴۱ به دنیا آمد و در یک چنین محیط فرهنگی پرورش یافت، در سالهایی که آفتاب بخت خاندان ایرانی سامانی در سراشیب غروب بود. دورهٔ شاعری او با ایام ضعف دولت سامانی، و سلطنت چهار تن آخرین پادشاهان آن خاندان همزمان بود. در ۳۶۶ نوح بن منصور پس از مرگ پدر بر تخت نشست. او تنها سیزده سال داشت و به جای او مادرش و وزیر جوان و لایق و مقتدرش ابو‌الحسین عتبی ممدوح کسایی امور کشور را اداره می‌کردند. وزارت عتبی دیری نپائید و در ۳۷۲ به تحریک سرداران مخالف در کوچه به دست غلامان شاهی کشته شد. دورهٔ سلطنت نوح بن منصور به فرونشاندن شورشهای ناراضیان گذشت و با مرگ او در ۳۸۷ قدرت سامانیان در واقع پایان گرفت. بعد از نوح دوم پسرش منصور دوم گرفتار محمود غزنوی و سرداران خود بود و سرانجام در ۱۸ صفر ۳۸۹ سرداران شورشی، او را بازداشت و نابینا کردند و برادر خردسالش عبد‌الملک دوم را به جای او نشاندند. در همان سال ارسلان ایلگ‌خانی (از ترکان خلُّخی) به بخارا تاخت. فقهای سنی پایداری در برابر ترکان را به عنوان اینکه اسلام آورده‌اند خلاف شرع اعلام کردند. مهاجمان بخارا را گرفتند و عبد‌الملک امیر تازه سال و برادرش منصور را نابینا کردند و سایر شاهزادگان سامانی را به اسارت گرفتند. در ربیع‌الاول ۳۹۱ ( همان سالی که کسایی قصیده معروف پنجاه سالگی خود را سروده)، آخرین شاهزادهٔ دلاور سامانی اسماعیل بن نوح ملقب به منتصر از زندان بخارا گریخت و به قصد سرکوبی ترکان خلخی و تجدید استقلال دولت سامانی اعلام پیکار کرد. او به مدت چهار سال با گریز و آویز با ترکان ایلگ‌خانی و امرای غزنوی جنگید. اما به هنگام فرار شبی در ربیع‌الآخر ۳۹۵ به دستور ماهروی بندار به دست بهیج نام از اعراب کوچ‌نشین بیابان مرو کشته شد. تصور می‌شود مرثیهٔ معروف و سوزناک کسایی هم در سوگ همین امیر باشد:

جنازهٔ تو ندانم کدام حادثه بود که دیده‌ها همه مصقول کرد و رخ مجروح
از آب دیده چو طوفان نوح شد همه مرو جنازهٔ تو بر آن آب همچو کشتی نوح

کسایی مسلماً از ستایشگران خاندان سامانی بوده است. بعدها که پس از انقراض سامانیان، روزگار حال و هوای دیگری یافته، و او هم در مسیر فکری دیگری افتاده بوده است، از کار گذشتهٔ خود اظهار پشیمانی کرده و گفته است:

به مدحت‌کردن مخلوق روح خویش بشخودم نکوهش راسزاوارم که جز مخلوق نستودم

ظاهراً اشعار مذهبی و «زهد و وعظ» مربوط به اواخر عمر اوست که خود گفته است:

دست از جهان بشویم عز و شرف نجویم مدح و غزل نگویم مقتل کنم تقاضا

[۴]

شعر کسایی

دیوان کسایی که تا قرن ششم موجود بوده، بعدها از میان رفته است. در بارهٔ شعر او، مؤلف کتاب النقض که دیوانش را در دست داشته می‌گوید : « همهٔ دیوان او مدایح و مناقب حضرت مصطفی و آل اوست». عوفی هم می‌گوید : « اکثر اشعار او در زهد و وعظ است، و در مناقب اهل بیت نبوت ». اشعار مذهبی او بیش از جنبهٔ شعری، از نظر تاریخ اجتماعی ایران و پیشینهٔ انتشار شیوه‌های گونه‌گون فکری در خراسان اهمیت دارد، اما جلوهٔ اصلی شاعری او که در طول قرنها مایهٔ اشتهار شاعر گردیده از آنجاست که کسایی نقاش چیره‌دست طبیعت است و وصفهای روشن و جاندار با تشبیهات ساده و لطیف و دلنشین او را در شعر کهن فارسی بلند آوازه ساخته است. [۵]

گفته می‌شود که کسایی پیرو رودکی و پیشرو ناصرخسرو است. در زادگاه کسایی در مرو که در قلمرو سامانیان بود، روزی که کسایی چشم به جهان و لب به سخن گشود سروده‌های رودکی زبان به زبان می‌گشت و طبیعی است که شاعر ما از کودکی باز با شعر و غزل او انس یافته باشد و بعدها هم او را « استاد شاعران جهان» بشمارد و خود را صد یک وی و سزاوار خاک کف پای او هم نشمارد و بگوید:

رودکی استاد شاعران جهان بود صد یک از وی تویی کسایی؟ پرگست
خاک کف پای رودکی نسزی تو گر بشوی گاو هم بخایی برغست

جای دیگر هم خود را افتخار مرو، اما در مقابل رودکی را افتخار جملهٔ جهان می‌شناسد:

زیبا بود ار مرو بنازد بــه کسایــی چونانکه جهان جمله به استاد سمرقند

مقایسهٔ اشعاری با وزن و قافیه‌های مشترک در آثار موجود آن دو می‌رساند که کسایی بسیاری از قصیده‌های خود را به استقبال قصاید رودکی سروده بوده است. از آن جمله قصیدهٔ معروف رودکی « مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود... » را استقبال کرده و در آن گفته است:

به وقت دولت سامانیان و بلعمیان چنین نبود جهان با بها و سامان بود

بعد از کسایی هم ناصرخسرو که به اعتباری همشهری کسایی شمرده می‌شد و نیم قرن بعد از او می‌زیست از کسایی پیروی کرده، و بیشتر قصاید خود را به استقبال کسایی با به اصطلاح در جواب او سروده و از آن میان یازده قصیدهٔ او هم وزن و هم قافیه با آثار بازمانده از کسایی است که در پایان برخی از آنها از کسایی نام برده است. و این معارضهٔ ناصرخسرو با کسایی قطعاً به سبب مدایح یا غزلهای او نبوده بلکه به این سبب است که او هم مثل کسایی شعر را وسیلهٔ تبلیغ اندیشه‌های سیاسی و مذهبی و فلسفی خود قرار داده، با این تفاوت که شعر کسایی مناقب و مراثی به مذاق شیعه دوازده امامی بوده، و ناصرخسرو «حجت» و مبلغ شیعهٔ هفت امامی بود، و در میان شیعیان زمینهٔ مناسب‌تری برای تبلیغ افکار خود تصور می‌کرد و شکستن بازار کسایی را لازم می‌شمرد. [۶]


سخن کسایی جامعیتی دارد و در آثار بازمانده از او که سیصد و چند بیت است از همهٔ موضوعات شعری عصر او نمونه‌هایی هست از : وصف طبیعت و تغزل، مدح و منقبت و سوگنامه، زهد و حکمت، و هزل و طنز. باخرزی دو بیت شعر عربی هم به نام او آورده است. کسایی مردی دانشمند و حکیم و وجودش آراسته به علوم عصر خویش بود. اینکه او را به صفت « حکیم » یادکرده‌اند از نوع لفظ پردازیهای تذکره‌نویسان نیست و واقعیت دارد. [۷]

بدیع‌الزمان فروزانفر دربارهٔ شعر او نوشته است : «کسایی از شعرای بزرگ ایران است و به همین مایهٔ اندک که از اشعارش باقی است اندازهٔ وسعت فکر و دقت خیال و حسن بلاغت و براعت طبع او را می‌توان دانست. اشعار کسایی به لطافت و دقت تشبیه ممتاز است و در این فن عدهٔ کمی به پایهٔ او می‌رسند. ناصرخسرو در موارد متعدد از کسایی اسم می‌برد و با او در نظم اظهار معارضه می‌کند» [۸]

شفیعی کدکنی در بارهٔ کسایی چنین می‌نویسد: «از نظر صور خیال و انواع تصویر به ویژه در زمینهٔ طبیعت، شعر کسایی بهترین شعری است که از گویندگان قرن چهارم در دست داریم. جای دریغ است که دیوان این شاعر از میان رفته و جز چند قطعهٔ پراکنده شعری از او باقی نمانده است اما در میان همان شعرهای باقی‌مانده همه جا خصایص برجستهٔ شعر قرن چهارم را به کاملترین وصفی مشاهده می‌کنیم.» [۹]

نمونه‌هایی از شعر کسایی مروزی

به سیصدوچهل و یک رسید نوبت سال چهارشنبه و سه روز باقی از شوال
بیامدم بجهان تا چه گویم و چه کنم؟ سرود گویم و شادی کنم، به نعمت و مال
ستوروار، بدین سان گذاشتم همه عمر که برده‌گشتهٔ فرزندم و اسیر عیال
بکف چه دارم از این پنجه شمرده تمام شمار نامه با صد هزار گونه و بال
من این شمار به آخر چگونه فصل کنم که ابتداش دروغ است و انتهاش خجال
درم‌خریدهٔ آزم، ستم‌رسیدهٔ حرص نشانه حدثانم شکار ذل سوال
دریغ فر جوانی، دریغ عمر لطیف دریغ صورت نیکو، دریغ حسن و جمال
کجا شد آن همه خوبی؟ کجا شد آن همه عشق؟ کجا شد آن همه نیرو؟ کجا شد آن همه حال؟
سرم بگونه شیر است و دل بگونه قی رخم بگونه نیل است و تن بگونه نال
نهیب مرگ بلرزاندم همی شب و روز چو کودکان بد آموز را نهیب دوال
گذاشتیم و گذشتیم وبودنی همه بود شدیم و شد سخن ما فسانه اطفال
ایا کسائی پنجاه بر تو پنجه گذارد بکند بال ترا زخم پنجه و چنگال
تو گر بمال و امل بیش از این نداری میل جدا شو از امل و گوش وقت خویش بمال

 

گل نعمتی است هدیه فرستاده از بهشت مردم کریمتر شود اندر نعیم گل
ای گل‌فروش! گل چه فروشی به جای سیم؟ وز گل عزیزتر چه ستانی به سیم گل؟

 

دستش از پرده برون آمد چون عاج سپید گفتی از میغ همی تیغ زند زهره و ماه
پشت دستش به مثل چون شکم قاقم نرم چون دم قاقم کرده سرانگشت سیاه

 

ای ز عکس رخ تو آینه ماه شاه حسنی و عاشقانت سپاه
هرکجا بنگری دمد نرگس هرکجا بگذری برآید ماه
روی و موی تو نامه خوبیست چه بود نامه جز سپید و سیاه
به لب و چشم راحتی و بلا به رخ و زلف توبهای و گناه
دست ظالم زسیم کوته به ای به رخ سیم زلف کن کوتاه

 

مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار
آن کیست بدین حال و که بوده است و که باشد جز شیر خداوند جهان، حیدر کرار؟
این دین هدی را به مثل دایره‌ای دان پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار
علم همه عالم به علی داد پیمبر چون ابر بهاری که دهد سیل به گلزار

 

از خضاب من و از موی سیه کردن من گر همی رنج خوری بیش خور و رنج مبر
غرضم زین نه جوانیست بترسم که ز من خرد پیران جویند و نیابند اثر

 

به جام اندر تو پنداری روان است ولیکن گر روان دارد روانی
به ماهی ماند آبستن به مریخ بزاید چون به پیش لب رسانی

 

پانوشت‌ها

  1. ↑ کسایی مروزی، زندگی، اندیشه و شعر او، ص ۱۸
  2. ↑ سخن و سخنوران، ص ۳۸
  3. ↑ کسایی مروزی، زندگی، اندیشه و شعر او، ص ۱۹-۲۱
  4. ↑ کسایی مروزی، زندگی، اندیشه و شعر او، ص ۲۱-۲۶
  5. ↑ کسایی مروزی، زندگی، اندیشه و شعر او، ص ۳۱
  6. ↑ کسایی مروزی، زندگی، اندیشه و شعر او، ص ۳۳
  7. ↑ کسایی مروزی، زندگی، اندیشه و شعر او، ص ۳۴
  8. ↑ سخن و سخنوران، ص ۳۸
  9. ↑ صور خیال در شعر فارسی، ص ۳۴۲

منبع

  • محمدامین ریاحی. کسایی مروزی، زندگی، اندیشه و شعر او. چاپ دوازدهم، تهران: انتشارات علمی، ۱۳۸۶، . ‏
  • بدیع‌الزمان فروزانفر، سخن و سخنوران
  • ذبیح‌الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران، جلد اول
  • محمد دبیر سیاقی، پیشاهنگان شعر پارسی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی
  • محمدرضا شفیعی کدکنی، صور خیال در شعر فارسی

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٤

بیاد استاد فقیدم دکتر خسرو شاهی

اول مهر ماه 71 صدای درب کلاس بگوش رسید مردی فرتوت اما تشنه اموختن در کلاس درس ما امد.

لهجه اذری داشت وخوب است بدانیم ادب فارسی مدیون استادان اذری است.کوتاه .تلگرافی . صحبت میکرد

با چشمانی مهربان به ما نگریست و گفت

رودکی پدر شعر فارسیست و من هم هماندد پدر بشما اشعار او را یاد خواهم داد

یاد او چه زنده و چه چنانچه فوت نموده جاویدان باد

سید جمال طبا طبایی ازاد     4/10/89

ابوعبدالله جعفربن محمدبن حکیم‌بن عبدالرحمن‌بن آدم رودکی زاده اواسط قرن سوم هجری قمری (۳۲۹ قمری) از شاعران ایرانی دورهٔ سامانی در سدهٔ چهارم هجری قمری است. او استاد شاعران آغاز قرن چهار هجری قمری ایران است.

رودکی به روایتی از کودکی نابینا بوده‌است و به‌روایتی بعدها کور شد.او در روستایی  به‌نام بَنُج رودک (پنجکنت در تاجیکستان امروزی) در ناحیه رودک در نزدیکی نخشب و سمرقند به دنیا آمد.

رودکی را نخستین شاعر بزرگ پارسی‌گوی و پدر شعر پارسی می‌دانند که به این خاطر است که تا پیش از وی کسی دیوان شعر نداشته‌است و این از نوشته‌های ایرانی عربی نویس هم عصر رودکی- ابوحاتم رازی مسجل می‌گردد.[۲]

فهرست مندرجات

  • ۱ زندگی و مرگ
  • ۲ شاعری رودکی
    • ۲.۱ موسیقی و رودکی
  • ۳ آثار
    • ۳.۱ کلیله و دمنه
    • ۳.۲ سندبادنامه
    • ۳.۳ اشعار غنایی
    • ۳.۴ مدایح
  • ۴ نابینایی رودکی
  • ۵ ماجرای نبش قبر
  • ۶ رودکی در ادبیات فارسی
    • ۶.۱ ابوالفضل بلعمی و رودکی
  • ۷ آیین بزرگداشت رودکی و جایگاه جهانی
  • ۸ نمونهٔ سروده‌ها
  • ۹ آرامگاه
  • ۱۰ جستارهای وابسته
  • ۱۱ پانویس
  • ۱۲ منابع
  • ۱۳ پیوند به بیرون
  • ۱۴ پژوهش‌هایی دربارهٔ رودکی

 زندگی و مرگ

او زاده نیمه دوم سده سوم هجری بود. رودکی در دربار امیر نصر سامانی بسیار محبوب شد و ثروت بسیاری به دست آورد. می‌گویند رودکی در حدود یک صدهزار بیت شعر سروده است[۳] و درموسیقی، ترجمه و آواز نیز دستی داشته‌است.

رودکی در هنگام مرگ کور بود. عده‌ای او را نابینای مادرزاد می‌دانند و گروهی معتقدند که بعدها نابینا شده‌است. بهر حال رودکی در سه سال پایانی عمر مورد بی مهری امرا قرار گرفته بود.[۴] او در اواخر عمر به زادگاهش بنجرود بازگشت و در همانجا به سال ۳۲۹ هجری (۹۴۱ میلادی) در گذشت.[۵]

او مدح‌کننده[۶] امیر سعید نصر بن احمد اسماعیل(۳۰۱-۳۳۱ (هجری)) امیر سامانی، ابوجعفر احمد بن محمد بن خلف بن لیث یا بانویه امیر صفاری(۳۱۱-۳۵۲ (هجری)ماکان پسر کاکی سردار دیلمی و خواجه ابوالفضل بلعمی وزیر سامانیان-که رودکی را به نظم کلیله دمنه انگیزاند- بوده‌اند. درباره صله‌های گرانی که او از ماکان گرفت خود چنین سرود:

بدا میر خراسانش چل هزار درم   وزو فزونی یک‌پنج میر ماکان بود

رودکی فرزندی به نام عبدالله داشته‌است که در بیشتر تذکره‌ها پیش از نام خودش می‌آمده و از این رو به ابوعبدالله معروف شده بود.

 شاعری رودکی

رودکی در بسیاری از موارد از اولین‌ها در ادبیات پارسی است.او آثار بسیاری را خلق نمود که متاسفانه جز پاره‌ای از آنها بدستمان نرسیده‌است.شمس قیس رازی در کتاب المعجم فی معاییر اشعار عجم خود رودکی را آفرینندهٔ دوبیتی دانسته و آغاز شاعری رودکی را از آنجا می‌داند که وی صدای شادی کودکی که درحال گردو بازی کردن بود را می‌شنود که ازفرط شادی بابت هنر بازی خود زبان شاعری وی گشوده شده و با کلامی آهنگین می‌گوید: « غلتان غلتان همی رود تا بن گو».[۷].دولتشاه سمرقندی (قرن نهم) در تذکرهٔ معروف خود آن کودک را پسر یعقوب لیث سر سلسلهٔ صفاریان می‌داند.و شاعر با شنیدن آهنگ این کلام تحت تاثیر قرار گرفته و به خانه می‌رود و بر همان وزن به شاعری می‌پردازد.و از آنجا که اشعارش در دوبیت بودند به دوبیتی یا رباعی معروف می‌شوند.بهرحال اورا مبتکر قالب رباعی دانسته‌اند.[۸]

 موسیقی و رودکی

در تذکره‌ها آمده رودکی چنگ نواز بوده‌است.می‌گویند توان و چیرگی رودکی در شعر و موسیقی به اندازه‌ای بوده‌است که نیروی افسونگری شعر و نوازندگی وی در ابونصر سامانی چنان تأثیر گذاشت که وی پس از شنیدن شعر «بوی جوی مولیان» بدون کفش، هرات را به مقصد بخارا ترک کرد. این داستان که در کتاب چهارمقاله از نظامی عروضی آمده‌است بر این قرار است که امیرنصر سامانی (یا امیری دیگر) از بخارا به هرات می‌رود و دلبستهٔ هوای هرات می‌گردد.بازگشت به بخارا را چنان فصل به فصل عقب می‌اندازد که مدت چهارسال او و ملازمانش در هرات می‌مانند.لشگریانش که دلتنگ بخارا شده بودند به رودکی که در آن زمان نزد امیرمحتشم و مقبول القول بود روی آورده و به او گفتند اگر هنری بورزد و شاه را به بازگشت به بخارا ترغیب کند پنجاه هزار درم به او پاداش می‌دهند. رودکی نیز می‌دانست در این هوای لطیف نثر کارگر نیست و باید چیزی بسراید و بنوازد که از هوای هری لطیف تر بنماید.از این رو قصیده‌ای می‌سراید و هنگامی که امیر سامانی صبوحی کرده بود، چنگ نواخته و آن تصنیف را با آواز می‌خواند. و امیر چنان تحت تاثیر قرار می‌گیردکه بدون آنکه کفش را در پایش کند سوار بر اسب می‌شود و مستقیم به سوی بخارا می‌تازد.و نقل است که کفش‌هایش را تا دو فرسنگ دنبال او می‌بردند.و رودکی پنجاه هزار درم از لشگریان می‌گیرد.[۹] آن قصیده اینگونه‌است:

بوی جوی مولیان آید همی   یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درُشتی‌های او   زیرپایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست   خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا، شاد باش و دیر زی   میر زی تو شادمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان   سرو سوی بوستان آید همی
میر ماه ست و بخارا آسمان   ماه سوی آسمان آید همی

او برای سروده‌های آهنگین خود یک راوی داشته که نامش احتمالا مج یا ماج که اشعار رودکی را با صدای خوش می‌خوانده‌است. خود رودکی در شعر خود از او بنام مج یاد می‌کند. اما فرهنگ انجمن آرای ناصری نام اورا ماج ثبت کرده‌است.[۱۰]

آثار

رودکی با وجود تقدم نسبت به شاعران بزرگ ایران زمین از پرکارترین‌ها نیز بشمار می‌رود.ابیات او در گزارش‌های رشیدی سمرقندی ، جامی در بهارستان ، نجاتی و شیخ منینی و مولفان «حبیب السیر» و «زینت المجالس» و مفتاح التواریخ در همه و همه تعداد ابیات رودکی بیش از یک میلیون محاسبه کرده‌اند که آمار ارائه شده اندکی در شمار با هم متفاوت است.[۱۱]

 کلیله و دمنه

مهم‌ترین اثر او کلیله و دمنه منظوم است. جز آن سه مثنوی از او به ما رسیده و از بقیه اشعارش جز اندکی نمانده‌است.کلیله و دمنه در اصل کتابی ست هندی که در دورهٔ ساسانیان به دستور بزرگمهر و به وسیله برزویه طبیب به پارسی میانه ترجمه شد.و داستانیست رمز آمیز از زبان حیوانات.روزبه دادویه مشهور به ابن مقفع پس از اسلام آن را به عربی برگرداند[۱۲] و همان اثر ابن مقفع یا متن پهلوی بتوسط رودکی به شعر فارسی در آمد. نصرالله منشی از معاصران بهرامشاه غزنوی نیز در سدهٔ ششم ترجمهٔ ابن مقفع را به نثر پارسی کشید.داستان منظوم شدن کلیله و دمنه به توسط رودکی در شاهنامه نیز منقول است.شیخ بهایی در کتاب کشکول خود آورده‌است که منظومهٔ کلیله و دمنهٔ رودکی مشتمل بر دوازده هزار بیت بوده‌است.اینک نمونه‌ای از ابیات باقیمانده از منظومهٔ کلیله و دمنهٔ رودکی:

دمنه را گفتا که تا این بانگ چیست   با نهیب و سهم این آوای کیست؟
دمنه گفت اورا:جز این آوا دگر   کار تو نه هست و سهمی بیشتر
آب هرچه بیشتر نیرو کند   بند ورغ سست بوده بفگند
دل گسسته داری از بانگ بلند   رنجکی باشدت و آواز بلند

سندبادنامه

از دیگر آثار رودکی می‌توان به سندبادنامه اشاره نمود.اثر سندبادنامه هم از اصلی هندی بوده که از عصر ساسانیان به ایران شده و از ایران به ادبیات عرب و اروپا راه یافته‌است.سندبادنامه در دوره سامانیان به فرمان نوح بن نصر سامانی به فارسی ترجمه گشت.هم اکنون تنها یک سندبادنامه دردست داریم که تهذیب کاتب سمرقندی می‌باشد و اصل آن نوشتهٔ ابوالفوارس قنازری ست.مطابق پژوهش‌های پاول هرن شرق شناس مشهور آلمانی مربوط به سندبادنامهٔ رودکی است[۱۳]:

آن گرنج و آن شکر برداشت پاک   وندر آن دستار آن زن بست خاک
آن زن از دکان فرود آمد چو باد   پس فلرزنگش بدست اندر نهاد

یا این بیت:

تا به خانه برد زن را با دلام   شادمانه زن نشست و شادکام

اشعار غنایی

عمدهٔ اشعار غنایی رودکی را غزل‌ها و رباعی‌های وی تشکیل می‌دهند.این اشعار که برپایهٔ دم غنیمت شمری و خوشی و گذران زندگی و معاشقه استوار است شباهت زیادی با اشعار هوراس و آناکرئون و ابونواس دارد و در حقیقت تجدیدگر راهی ست که از اپیکور آغاز شده در ایران به رودکی رسیده و از همین راه به دست خیام و حافظ سپرده شده است[۱۴].خمریات او بسیار شبیه به خمریات ابونواس است.در این گونه خمریات و نیز در اوصاف طبیعت و زیبایی‌های جهان او بسیار موفق عمل نموده که این موفقیت را در تاثیر بر متاخرین می‌توان جست.علت اصلی موفقیتش را می‌توان در ذوق بالا در تصویرسازی و تشبیهات دقیق و لطیف دانست.همین تشبیهات و جلوه‌های رنگارنگ و گوناگون طبیعت در شعر رودکی راه را برای شاعرانی مانند منوچهری دامغانی در وصف طبیعت گشود.یک مورد از خمریات معروف رودکی بدین قرار است: (بیار آن می‌که پنداری روان یاقوت نابستی/و یا چون برکشیده ابر پیش آفتابستی//سحابستی قدح گویی و می‌قطرهٔ سحابستی/طرب گویی که اندر دل دعای مستجابستی//اگر می‌نیستی یکسر همه دل‌ها خرابستی/اگر در کالبد جان را ندیدستی شرابستی)).

 مدایح

اولین مدیحه در پارسی ظاهرا در سیستان بوسیله محمدوصیف سگزی و بسام کرد سروده شد.که در مدح یعقوب لیث بود[۱۵].رودکی نیز مانند غالب شعرا شاعری درباری بود و درمدح و تکریم شاهان و فضلا بیت می‌سرود.مدایح او غالبا بصورت قصیده اند.گاهی تنها در پایان قصیده چند بیت در مدح کسی نیز گفته و اضافه می‌شود و گاهی نیز قصاید بلند بالایی در مدح بزرگان در اشعار او دیده می‌شود.مهمترین و معروفترین مدیحهٔ او در مدح ابوجعفر احمد بن محمد امیر سیستان است و با این مطلع آغاز می‌شود ((مادر می‌را بکرد باید قربان/بچهٔ اورا گرفت و کرد به دندان).او بجز مدایح مراثی و هجویاتی نیز دارد که البته تعدادشان چندان زیاد نیست.او در مدح بسیار میانه رو بوده و اثری از تملق و چاپلوسی در مدحیاتش نمی‌توان یافت.[۱۶]از مراثی معروف او نیز دو مورد که برای شهید بلخی و خواجه مرادی سروده شده‌است شهرت دارد.[۱۷]

در شعر رودکی پند و اندرز و سخنان حکیمانه نیز به وفور یافت می‌شود که همین گونه در شعر کسایی مروزی و فردوسی و ناصرخسرو نیز آمده‌است.بیشتر پند و اندرزهای رودکی اخلاقی و درباب هوشیاری و هشدار است که خواننده را به پندگیری و عبرت آموزی از جهان وا می‌دارد:

زمانه پندی آزادوار داد مرا   زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روز نیک کسان گفت تا که غم نخوری   بسا کسا که به روز تو آرزومند است
زمانه گفت مرا:خشم خویش دار نگاه   کرا زبان نه به بند است پای دربند است

 

نابینایی رودکی

برخی از نویسندگان همانند محمد عوفی در لباب‌الالباب رودکی را کور مادرزاد دانسته‌اند، همچنین قدیمی‌ترین منبع، رودکی را اکمه (کور مادرزاد) خوانده‌است.[۱۸]. ولی برخی تنها از نابینایی او سخن گفته‌اند، چنانکه ابوزراعه گرگانی می‌گوید:

اگر به کوری چشم او بیافت گیتی را   ز بهر گیتی من کور بود نتوانم

و نیز دقیقی می‌گوید:

استاد شهید زنده بایستی   وان شاعر تیره‌چشم روشن‌بین

و فردوسی نیز آنجا که از نظم کلیله و دمنه سخن می‌گوید نابینایی رودکی را می‌نمایاند:

گزارنده را پیش بنشاندند   همه نامه بر رودکی خواندند

و ناصر خسرو می‌گوید:

اشعار زهد و پند بسی گفته‌ست   آن تیره‌چشم شاعر روشن‌بین

با این همه برخی هیچ سخنی از کوری او نمی‌گویند مانند سمعانی در الانساب و یا نظامی عروضی در چهار مقاله و نیز در کتاب تاریخ سیستان. از دیگر سو شعرهایی نیز از رودکی به‌جامانده که او را بینا می‌نمایاند:

همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود   همیشه گوشم زی مردم سخندان بود

یا

چادرکی رنگین دیدم بر او   رنگ بسی گونه بر آن چادرا

یا در جایی طبیعت بهار را اینگونه توصیف می‌نماید و سخت است که این ابیات را از شاعری نابینا بدانیم

لاله میان کشت بخندد همی ز دور   چون پنجهٔ عروس به حنّا شده خضیب
نفاط برق روشن و تندرش طبل زن   دیدم هزار خیل و ندیدم چنین مهیب

یا در جایی نقش و نگار و رنگارنگی طبیعت را به کتاب ارژنگ اثر مانی پیامبر ایران باستان مانند می‌کند.مانی پسر پاتگ همدانی کتابی نوشته بود که متاسفانه در دست نیست و آن سراسر مانند دیگر آثار مانویان پر دارای حاشیهٔ منقش بوده‌است.ربط دادن تصاویر ملون و رنگارنگ روی صفحهٔ کتاب به طبیعت بهاری برای کسی که تا کنون آن را ندیده‌است حتی براثر آموزش نیز دور از تصور است:

اکنون ز بهار مانوی طبع   پر نقش و نگار همچو ژنگست

با توجه به این اشعار و اشعار دیگری که رودکی به تصریح از فعل «دیدن» استفاده کرده‌است، اندیشمندان فارسی بر این نظر هستند که نوشته محمود بن عمر نجاتی نویسنده کتاب بساتین‌الفضلاء را که در ۷۰۹ (قمری) نوشته شده درست می‌انگارد که چنین می‌گوید: «رودکی در پایان عمر کور شده‌است.»[۱۹]، ولی با این حال بدیع الزمان فروزانفر با مقایسه بین رودکی و بشار بن برد، شاعر نابینای شعوبی و عربی گوی، اعتقاد دارد که اشعار ذکر شده از او هیچ تضادی با نابینا بودنش ندارد.[۲۰] با این حال بنابر کشفیات اخیر انجام شده، سعید نفیسی با صراحت نابینا بودن رودکی را رد می‌کند.از آنجایی که خود وی در هیچ کجای اشعار باقیمانده اش اشاره‌ای به کوری خود نمی‌کند و تذکره نویسانی که مدعی کور بودن مادرزادی وی هستند بیتی از خود رودکی دربارهٔ کور بودنش ذکر نکردند این احتمال وجود دارد که در سال‌های پایانی عمرش مثلا در زمان سرودن کلیله و دمنه (که امروزه اثری از آن نیست) کور بوده باشد که این جدای از تطابق با گزارش فردوسی از نظم کلیله دمنه، با یافته‌های محققین و تصویر سازی‌های موجود در تشبیهات شاعر نیز همخوانی دارد.

ماجرای نبش قبر

در سال ۱۹۴۰ یعنی هزار سال پس از مرگ رودکی ، صدرالدین عینی ، بنیانگذار ادبیات فارسی تاجیکی برآن شد که از شواهد موجود در «تاریخ سمرقند» گور وی را بیابد. سرانجام پس از تلاش‌های بسیار وی موفق شد گور وی را چنان که در تمامی تذکره‌ها آمده در یک گورستان قدیمی در بنجرود شناسایی نماید.در سال ۱۹۶۵ ، گروهی باستان شناس روسی به رهبری گراسیموف- پیکرتراش نامی روس- گور وی را شکافتند. پس از تحقیقاتی که بر پیکر وی انجام شد و با مبنا قرار دادن اشعار خود شاعر چهرهٔ وی را ترسیم نمودند.نتیجهٔ پژوهش‌ها این شد که کسی چشمان شاعر را درنیاورده‌است بلکه سر وی را روی آتش یا زغال گداخته گرفته‌اند که موجب سوختن و کوری چشم وی گشته‌است. همچنین شکستگی‌های متعدد در ستون مهره‌ها و دنده‌های وی از شکنجه شدنش پیش از مرگ حکایت می‌کند.[۲۱]

 رودکی در ادبیات فارسی

رودکی را پدر ادبیات فارسی دانسته‌اند.[۲۲].پیش از وی شعر فارسی سروده می‌شد اما کیفیت اشعار رودکی آغازگر راه پیشرفت ادبیات فارسی بود.ریچارد فرای عقیده دارد که رودکی در تغییر خط از خط پهلوی به خط فارسی نقش داشته‌است.[۲۳] در تذکره‌ها و کتب پارسی اشعار وی بارها ذکر شده‌است که همین‌ها اساس جمع آوری دیوان وی بودند.اشعار او بارها بتوسط شاعران ایرانی مورد استقبال قرار گرفت و بارها در تضمین‌ها از آنها استفاده شد.وی در میان شاعران فارسی بسیار مورد ارج و احترام بوده و کمتر کسی زبان به نکوهش وی گشوده‌است.او شعر فارسی را از پیروی از شعر عربی جدا کرد و اوزان و قوالب جدید فارسی بوجود آورد و با ترجمهٔ منظومه‌های مختلف و سرایش اشعار حکیمانه و تعلیمی و نیز تغزلات و مدیحه راه را برای پیشرفت شعر فارسی بخوبی گشود.[۲۴]از کسانی که از سروده‌های رودکی در اشعار خود تضمین آورده‌اند می‌توان به غضایری رازی ، عثمان مختاری ، سوزنی سمرقندی ، فرخی سیستانی ، معزی نیشابوری ، خاقانی شروانی ، ابوسعید ابوالخیر ، مولانا جلال الدین بلخی و حافظ اشاره نمود[۲۵]. در مورد غزلیات وی که نخستین نمونه دردست غزل فارسی است عنصری بلخی می‌گوید :

غزل رودکی وار نیکو بود
غزل‌های من رودکی وار نیست

مولوی نیز در بسیاری موارد از اشعار رودکی استقبال کرده‌است. که مهمترین آنها شعری ست که مولوی در مرثیهٔ سنایی سروده‌است که تقلیدی مستقیم از سروده‌ای از رودکی به این مطلع است : { مرد همانا که مرادی بمرد/مرگ چنان خواجه نه کاریست خرد} مولوی در مرثیه‌ای درباب مرگ سنایی غزنوی اینگونه آورده‌است:

گفت کسی خواجه سنایی بمرد   مرگ چنین خواجه نه کاری ست خرد

در جایی دیگر مولوی یکی دیگر از تنها چند واژهٔ متن اصلی رودکی را تغییر داده‌است که نشان از علاقهٔ وی به اشعار رودکی دارد. رودکی در غزلی اینگونه می‌سراید:

هرباد که از سوی بخارا به من آید   با بوی گل و مشگ و نسیم و سمن آید
بر هر زن و هر مرد کجا بر وزد آن باد   گویی مگر آن باد همی از ختن آید
نی نی ز ختن باد چنان خوش نوزد هیچ   کان باد همی از بر معشوق من آید
هر شب نگرانم به یمن تا تو برآیی   زیرا که سهیلی و سهیل از یمن آید

مولوی در استقبال از غزل بالایی رودکی اینگونه سروده‌است:

هرباد که از سوی بخارا به من آید   با بوی گل و مشگ و نسیم و سمن آید
بر هر زن و هر مرد که آن بوی اثر کرد   گویند که آن بوی همه از ختن آید
نی نی ز ختن چشمهٔ خوش می‌ندهد بوی   این بوی همی از بر معشوق من آید
هر شب نگرانم ز یمن تا تو برآیی   زیرا که سهیلی و سهیل از یمن آید

بی شک معروفترین شعر و سرودهٔ رودکی که در ادب فارسی سخت نیکو افتاده باشد همان غزلی ست که در بازگرداندن امیرنصر سامانی به بخارا سروده شده‌است. با مطلع { بوی جوی مولیان آید همی / یاد یار مهربان آید همی }

مولوی در تقلید از آن اینگونه سروده‌است:

بوی باغ و گلستان آید همی   بوی یار مهربان آید همی
از نثار گوهر یارم مرا   آب دریا تا میان آید همی
با خیال گلستانش خارزار   نرم تر از پرنیان آید همی

رودکی در شعر و اندیشهٔ حافظ کاملا تاثیر گذار نشان می‌دهد و جدای از تضمین حافظ از شعر رودکی سبک شاعری و اندیشه‌های شاعرانهٔ رودکی نیز در شعر حافظ به وفور دیده می‌شود.از همین غزل فوق خواجه حافظ شیرازی غزلسرای بزرگ سدهٔ هشتم در استقبال از مهاجمی که احتمالا امیرتیمور است اینگونه شعر رودکی را یادآوری کرده و دیگران را به غازی مهاجم فرامی خواند[۲۶] :

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم   کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

ابوالفضل بلعمی و رودکی

نوشتار اصلی: رابطه میان رودکی و ابوالفضل بلعمی

رودکی و ابوالفضل بلعمی به یکدیگر علاقهٔ بسیار داشته‌اند، چنانکه ابوالفضل بلعمی گفته‌است «در عرب و عجم، رودکی را نظیری نیست». درمقابل رودکی نیز بلعمی بزرگ را مدح بسیار گفته‌است و صله دریافت می‌کرده‌است.

گویا این بیت را رودکی در مدح خواجه بلعمی گفته‌است:

چه فضل میرابوالفضل بر همه ملکان   چه فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز

آیین بزرگداشت رودکی و جایگاه جهانی

به عنوان پدر شعر کلاسیک فارسی رودکی از جایگاه ممتازی در جهان برخوردار است.اشعار غنایی و تعلیمی وی راه را بر بزرگان زیادی بازکرده‌است و از این رو همواره آیین‌های پاسداشت مختلفی برای این شاعر پارسی زبان برگزار می‌شود.در یکی از این آیین‌ها که در سال ۲۰۰۸ به میزبانی سازمان ملل متحد برگزار شد بان کی مون دبیرکل سازمان ملل متحد دربارهٔ شاعری رودکی در حضور جمع کثیری از سرشناسان علمی فرهنگی جهان ،نمایندگان یونسکو و سفیران کشورهای مختلف گفت: «اشعار رودکی می‌تواندمبنای اتحاد جهانی قرار بگیرد چرا که رودکی شاعر خوبی‌ها و عدالت بود»[۲۷].یونسکو هرساله از کشورهای عضو خود درخواست می‌کند تا بر هر مناسبتی نام بزرگان فرهنگ و ادب خود را ارائه دهند تا جهت بزرگداشت و برگزاری کنگره‌های مربوطه اقدام بعمل آید.[۲۸]. همچنین در آذر ماه سال ۱۳۸۷ هجری شمسی ، سازمان میراث فرهنگی گردشگری و صنایع دستی با همکاری بنیاد فرهنگی رودکی و یونسکو،آیین بزرگداشتی برای رودکی در تهران با حضور شرکت کنندگان داخلی و خارجی ترتیب داده شد.بیشتر شرکت کنندگان خارجی از کشورهای هندوستان ، افغانستان ، تاجیکستان ، فرانسه ، ازبکستان،قرقیزستان و قزاقستان بودند.[۲۹].در سال ۱۹۵۵ میلادی دولت جمهوری تاجیکستان به مناسبت هزار و صدمین سالگرد تولد رودکی مراسمی در این زمینه برپا نمود.[۳۰] از میان بزرگترین رودکی پژوهان می‌توان به براگینسکی ، سیمنوف ، صدرالدین عینی ، سعید نفیسی ، محمدعلی فروغی ، محمد شکوروف و ریچارد فرای اشاره نمود.

 نمونهٔ سروده‌ها

نمونهٔ تعلیمی

هرکه ناموخت از گذشت روزگار   نیز ناموزد زهیچ آموزگار
تا جهان بود از سر مردم فراز   کس نبود از راز دانش بی نیاز
مردمان بخرد اندر هر زمان   راز دانش را به هر گونه زبان
گرد کردند و گرامی داشتند   تا به سنگ اندر همی بنگاشتند
دانش اندر دل چراغ روشن است   وز همه بد بر تن تو جوشن است


نمونهٔ غنایی

شاد زی با سیاه چشمان شاد   که جهان نیست جز افسانه و باد
از آمده شادمان بباید بود   وز گذشته نکرد باید یاد
باد و ابر است این جهان افسوس   باده پیش آر هرچه بادا باد
من و آن جعد موی غالیه بوی   من و آن ماهروی حور نژاد
نیکبخت آنکه داد و بخورد   شوربخت آنکه او نخورد و نداد
شاد بوده ست از این جهان هرگز   هیچ کس تا از او تو باشی شاد؟
داد دیده ست از او به هیچ سبب   هیچ فرزانه تا تو بینی داد؟

 

آرامگاه

بدنبال کشفیات صدرالدین عینی آرامگاه او در نیمهٔ قرن بیستم از روی شواهد مندرج در تذکره‌ها و تواریخ نوشته شده از سمرقند پس از مدتی گمگشتگی شناسایی شد.و استخوان‌های وی که نشانهٔ کوری هم در آن بود یافته‌های عینی را تثبیت کرد.درپی آن بقعه‌ای شبیه به آرامگاه عطار بر بالای گور وی ساخته شد که هم اکنون در روستای بنجرودک یا پنجکنت در ۱۷۰ کیلومتری شمال شهر دوشنبه و در خاک جمهوری تاجیکستان قرار دارد. بقعهٔ آرامگاه رودکی دارای پلانی هشت ضلعی و گنبدی دایره‌ای شکل در بالای آن است.اخیراً به دعوت وزارت فرهنگ تاجیکستان چند تن از استادان کاشی کار نیشابور به نمایندگی از سوی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری و صنایع دستی استان خراسان رضوی برای مرمت آرامگاه رودکی سمرقندی به تاجیکستان اعزام گشتند.کار گروه ایرانی در این مرمت تنها بازسازی گنبد بقعهٔ رودکی به مساحت یکصد متر مربع به سبک افلاک نما، با بهره گیری از کاشی فیروزه‌ای بوده‌است.

 جستارهای وابسته

  • رابطه میان رودکی و ابوالفضل بلعمی
  • تاریخ ادبیات فارسی
  • شعر فارسی

 پانویس

  1. ↑ هزارسال شعر فارسی. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. ۱۳۶۵ تهران
  2. ↑ تاریخ ایران از اسلام تا سلاجقه،از سلسله تحقیقات ایرانشناسی دانشگاه کمبریج،نشر امیرکبیر،۱۳۶۳،تهران،صفحه ۵۲۹
  3. ↑ هزارسال شعر فارسی. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. ۱۳۶۵ تهران
  4. ↑ محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی،سعید نفیسی،چاپ دوم،تهران،نشر امیرمبیر،۱۳۶۳،صفحه ی۴۱۱.
  5. خبرگزاری کتاب ایران (IBNA) - همایش بین‌المللی بزرگداشت رودکی برگزار می‌شود
  6. ↑ محمد دبیرسیاقی، پیشاهنگان شعر پارسی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی ؛صفحهٔ ۱۷-۱۸
  7. ↑ شمس قیس رازی ، المعجم ، انتشارات دانشگاه تهران، صفحات ۱۱۲-۱۱۴
  8. خبرگزاری کتاب ایران (IBNA) - همایش بین‌المللی بزرگداشت رودکی برگزار می‌شود
  9. ↑ نظامی عروضی،چهارمقاله،باهتمام دکتر محمد معین،نشر صدای معاصر،چاپ سیزدهم،۱۳۸۶،تهران،صفحات۵۳ تا ۵۵.
  10. ↑ دیوان رودکی سمرقندی ، سعید نفیسی ،نشر نگاه ، صفحه۱۹
  11. ↑ دیوان رودکی سمرقندی ،نفیسی، نشر نگاه،ص۲۳ ،
  12. ↑ تاریخ ایران از اسلام تا سلاجقه،از سلسله تحقیقات ایرانشناسی دانشگاه کمبریج،نشر امیرکبیر،۱۳۶۳،تهران،صفحه ۴۹۶.
  13. ↑ دیوان رودکی سمرقندی ، نفیسی،نشرنگاه،۱۳۸۲،ص۲۸
  14. ↑ ازکوچه رندان ، عبدالحسین زرین کوب ،ص۶۷
  15. ↑ تاریخ سیستان،نشرمرکز،چاپ نخست صفحات ۱۰۶ و ۱۰۷
  16. ↑ دکتر جواد هروی،تاریخ سامانیان،نشر امیر کبیر،۱۳۸۲ تهران،صفحهٔ ۵۰.
  17. ↑ دیوان رودکی سمرقندی ، نفیسی،نشرنگاه،۱۳۸۲،صفحات ۳۴ تا ۴۰
  18. ↑ صور خیال در شعر فارسی ۳۳۵
  19. ↑ پیشاهنگان شعر فارسی
  20. ↑ صور خیال در شعر فارسی ۳۳۵
  21. ↑ سعید نفیسی ، دیوان رودکی سمرقندی ، نشر نگاه ، چاپ سوم۱۳۸۲ ، صفحات ۱۴-۱۵
  22. ↑ تاریخ سامانیان،دکتر جواد هروی،نشرامیرکبیر،۱۳۸۲،صفحه ۳۰۰
  23. ↑ تاریخ ایران از اسلام تا سلاجقه،نشرامیرکبیرص۱۲۷.
  24. ↑ همایون فر،محمد صادق ،کتاب‌شناسی رودکی ، مرکز اسناد و مدارک علمی،تهران،سال ۱۳۶۵،صفحه ۲۲۰ و ۲۲۱.
  25. ↑ سعید نفیسی ، دیوان رودکی سمرقندی ، نشر نگاه ، چاپ سوم۱۳۸۲ ، صفحات ۴۲-۵۳
  26. ↑ عیدالحسین زرین کوب ، از کوچه رندان ، نشر سخن ، چاپ هفدهم، صفحهٔ ۶۷
  27. ریانووستی - اهم اخبار روز - اهم اخبار امروز تا ساعت 22:00
  28. یونسکو دوسال را به غزالی و رودکی اختصاص داد
  29. خبرگزاری کتاب ایران (IBNA) - همایش بین‌المللی بزرگداشت رودکی برگزار می‌شود
  30. ↑ دیوان رودکی سمرقندی،سعید نفیسی،نشرنگاه،ص۵۶.

 منابع

  • خطیب رهبر، خلیل. گزیده اشعار رودکی.
  • سیاقی، محمد دبیر. پیشاهنگان شعر پارسی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی
  • شفیعی کدکنی، محمدرضا. صور خیال در شعر فارسی. تهران. انتشارات نیل ۱۳۵۰
  • صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران. ج۱.
  • نظامی عروضی سمرقندی. چهار مقاله. مصحح علامه محمد قزوینی.
  • نفیسی، سعید. محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی.
  • یوسفدهی، هومن. قصیده بوی جوی مولیان. نامواره دکتر محمود افشار (مجموعه مقالات)، ج ۸.
  • یوسفی، غلامحسین. چشمه روشن.
  • دیوان رودکی سمرقندی ، سعید نفیسی،نشر نگاه،۱۳۸۲،تهران.
  • تاریخ سامانیان عصر طلایی دانش در ایران،دکتر جواد هروی،نشر امیرکبیر،تهران ۱۳۸۲

 پیوند به بیرون

  • برگزاری مراسم سالگرد تولد رودکی در سازمان ملل و عکس این همایش در سازمان ملل (با شرکت بان کی‌مون).
  • دیوان اشعار رودکی (PDF)

پژوهش‌هایی دربارهٔ رودکی

  • استاد رودکی (به فارسی و لاتین)از صدرالدین عینی و سمینوف،استالین آباد ۱۹۴۰
  • رودکی(به زبان روسی) با مقدمهٔ ای.س.براگینسکی،و ترجمهٔ درژاوین،استالین آباد ۱۹۵۵.
  • ،صاحب قران شاعری استاد رودکی، (به فارسی و خط سیریل) از م.زند-استالین آباد ۱۹۵۷.
  • اشعار هم عصران رودکی، به فارسی تاجیکی،زیر نظر عبدالغنی میرزایف،استالین آباد۱۹۵۸.
  • نمونهٔ فولکلور در رودکی،(به فارسی تاجیکی) زیر نظر عبدالغنی میرزایف-استالین آباد ۱۹۵۸.
  • رودکی و انکشاف غزل در عصرهای ۱۰-۱۵ (به فارسی تاجیکی) از میرزایف،استالین آباد ۱۹۵۷.
  • اداره چی گیلانی،احمد.شاعران هم عصر رودکی،تهران نشر موقوفات افشار،سال۱۳۷۰.
  • محمدصادق همایون فرد، کتاب‌شناسی رودکی،مرکز اسناد علمی،تهران ۱۳۶۵.

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٤

دکترسید حمید طبیبیان

دکتر سید حمید طبیبیان

دکتر سید حمید طبیبیان در سال 1327 در شهر دزفول متولد شد. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در همان شهر به پایان رسانید و برای ادامه تحصیل راهی تهران شد.
مدارک لیسانس، فوق لیسانس و دکترای رشتة زبان و ادبیات عرب را از دانشکدة ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد و از سال 1354 در استخدام مؤسسه مطالعات و تحقیقات (فرهنگستان ادب و هنر سابق) و در گذشته نیز در این مؤسسه به کار تحقیق و پژوهش و مطالعات فرهنگی و ادبی اشتغال داشتند
دکتر طبیبیان طی دوران تحصیل دانشگاهی از محضر درس اساتیدی چون مرحوم عبدالحمید بدیع‌الزمانی، دکتر سید جعفر شهیدی، دکتر سیدعلی موسوی مدرس بهبهانی، دکتر سید جعفر سجادی و بسیاری از اساتید دیگر، استفاده کرده است.
مهمترین آثار مطبوع و غیر مطبوع ایشان عبارت اند از:
1. ترجمه و تعلیق المظاهر الالهیة، ملاصدرا، انتشارات امیرکبیر .
2. ترجمه و تعلیق اخبار الحلاج، انتشارات اطلاعات.
3. ترجمه و تعلیق نقد النقور فی معرفة الوجود، انتشارات اطلاعات .
4. ترجمه نجة‌الدهر فی محائب البرّ و البحر، فرهنگستان ادب و هنر .
5. فرهنگ لاروس عربی (کتاب برگزیدۀ سال) .
 

آشنایی با کتاب

«فرهنگ لاروس عربی»

فرهنگ لاروس عربی دو مزیّت درخور توجه بر فرهنگهای مشابه دارد:
اول؛ اینکه ترتیب این فرهنگ بر مبنای الفبایی است نه ریشه‌ای و بدیهی است که این روش با طبع پژوهندگانی که بیشتر از فرهنگهای فارسی استفاده کرده‌اند و درصدد استفاده از فرهنگهای عربی نیز هستند؛ بسی سازگارتر است تا فرهنگهایی که به روش ریشه‌ای و غیره مرتب شده‌اند.
دوم؛ این که این فرهنگ، تقریباً نوترین و جدیدترین فرهنگ عربی موجود است که می‌توان گفت علاوه بر اکثر اصطلاحات معروف و متداول علمی، فنّی، فلسفی، تجاری، اقتصادی، صنعتی، حقوقی و... دربردارندة لغات قدیمی و اصطلاحات ادبی و نیز مشمون از تصاویر جانوران و گیاهان و ابزارها و ماشین‌آلات است.
a

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٤

کسی که همیشه اهل عمل بود (دکتر حمید طبیبیان)

از جنوب دیار مردم صمیمی غیور و بی الایش امده بود  از شهر مقاومت وایثار دزفول طنین صدایش که با گویش کمی لطیف شده دزفولی امیخته بود  ولبخند و سیمای همیشه مرتبش هنوز در ذهنم است با ان ریش وسبیل مرتب و زیبا  .

من همیشه سر همه درسهای استاد بدون حتی ثانیه ای تاخیر حضور داشتم وعربی را مدیون او و دیگر استادم که دراینده نامش را متذکر خواهم شد هستم.

در مسیر راه من همیشه با او بودم یادم هست اتوبوسهای سری  و سیر دپو شرق 20 سال پیش تنها با هم در ازدحامی غیر قابل وصف  ایستاده تا شرق تهران می رفتیم و گاه از خود سئوال میکردم این مرد با این همه درجه و اینهمه اثار و چندین دکترای ادبیات عرب از تمامی دانشگاه ها معتبر دنیا که اکثر افتخاری بود و نشان از علم و دانش او بود ایا اینچنین باید باشد . در معصومیتی بی وصف. اری من هم همیشه یک بغل کتاب همراه داشتم .....یادم هست روزی گفت که سید خدا (کمثل الحمار یحمل اسفاره)  این همه کتاب چیست من هم چیزی نگفتم ...حال بعد از گذشت زمان تازه فهمیده ا م اینده 20 سال مرا او خوب می دانست و من ازخود غافل او خوب می دانست که من عاشق ادبیاتم ولی پول را بیشتر دوست دارم لقب بچه تاجر به من داده بود و میگفت با اتوبوس میروی تا رد گم کنی یا دوست داری همراه من شوی. اری او راست میگفت من عاشق همراهی با او بودم یاد و نام و عمر او جاویدان و پایدار باشد     .....ان سفر کرده...........

خدایا بسلامت دارش     ///

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢

بیاد استاد ارجمند سرکار خانم دکتر عفت مستشارنیا

در دفتر کارم نشسته ام وفارغ از مشغله وهیاهوی کارو روزگار.چند روزیست که جرقه ای این  ذهن دور افتاده از ادبیات را با خرمنی افسوس واه بناگاه اتش زد  و این بارقه را مدیون دوست قدیمی خود میدانم که نخواسته نامش فاش شود.

عکسهای شب شعر دانشگاه را مرور کردم به بیست سال پیش سرک کشیدم وبران شدم که هر از گاهی برای قدردانی و بپاس خدمات اساتید ادب فارسی  مطلبی نوشته ودستان عاشق اسکناس را با مرکب عشق و ادبیات دوباره مانوس کنم .

یاد دارم زنی پر عشق و با صفا با چشمانی نافذ و مو شکاف و اندیشمند وارد کلاس شد بر تخته همیشه سبز کلاس پر خاطره نوشت       عفت مستشارنیا          بعد با مهربانی رو کرد وگفت از این پس هر که خواست مرا  مامان عفت صدا کند  واین شروع کلاس ما بود که حاکی از همان مهر مادری بود همه یاد داریم با تمام عناوینی در ادب فارسی داشت چه بیتکلف بود اما پر انرژی و با وقار .

دستور فارسی --معانی وبیان ---مولوی و....و را همه میدانیم او به همه اموخت  با شوهری چون خودش جناب اقای دکتر سرور مولای  که مثل نامش واقعا سرور بود چه تلاشها کردندتا ذهن ما را عاشق فرهنگ و ادب کنند

شنیده ام دیوان واصل کابلی را تصحیح کرده و مثل همیشه با گذشت ٢٠ سال هنوز پر تلاش است. کتاب دستور تاریخ فارسی را نیز نباید از یاد ببرم با ورق زدن به این کتاب روحم دوباره به کلاس درس او پر میکشد در وب یکی از دوستان رفتم و با خبر شدم جدیدا سری به او و شوهر گرامیشان زده اما من نه ادرس و نه .....ندارم تنها پل ارتباط شاید دوستان قدیمیم باشند وبس.... بیادم امد جهت مزاح و انبساط خاطر دوستان دوستان خاطره ای تعریف کنم

او مرا همیشه بازاری نامیده بود  و میگفت بازاری چطوری .... چون بنده در نزدیکی دانشگاه مغازه داشتم و همیشه مرا در مغازه میدید. روز اول کلاس درس معانی و بیان من که بسیار شیطان وپر انرژی بودم بر تخته نوشتم

شاعری طبع روان میخواهد

نه معانی نه بیان میخواهد

میکنم قافیه هارا پس وپیش

تا شوم نابغه دوره خویش

در تجدید و تجدد وا شد

ادبیات شلم شوربا شد

و........

چشمتان روز بد نبیند به محض ورود به کلاس مرا اخرج کرد .....وشدم اخراجی ها

حالا ارزو دیدار او را دارم از دوستان صمیمانه خواهش می کنم اگر میتوانند و تماسی با وی دارند با وب  وپیامی مرا خوشحال کنند

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢