به پندار تو:
جهانم زیباست!
جامه ام دیباست!
دیده ام بیناست!
زیانم گویاست!
قفسم طلاست!
به این ارزد که دلم تنهاست؟
حس می کنم حریر حضورت را در لحظه های سختی تنهایی
بوی تو در فضاى زمان جارى ست مانند عطر پونه ى صحرایی
در برف زارِ سردِ دلم کرده ست اى نرگس بهارى من سبزت
تقدیر ، این مقدّر بى برگشت، تقدیر، این سفیر اهورایى
می گوید از یکی شدنم با تو احساسم ، این لطافت سحرانگیز،
حسّم به من دروغ نمی گوید درپیشگاه اقدس شیدایى
بوی تو را شنیده ام از باران، بارانِ چشم هاىِ غزلْ کاران
در آبسال سبز غزل کاری با رمزِ صبح شرجى ِرؤیایی
آتش زدى به ظلمت ایمانم ، برداربستِ طاقت ِ بنیانم
با چشم و روى ِ روشن ِ خورشیدى ، با گیسوى طنابى یلدایى
عاشق که مى شدم نهراسیدم از فتنه هاى واهى بدنامى
از آن که گفته اند که مى ارزد ، عاشق شدن به فتنه ى رسوایى
سعید عندلیب
می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصل از دور جوانی این است
هنگام گل و باده و یاران سر مست
خوش باش دمی که زندگانی این است
به پندار تو:
جهانم زیباست!
جامه ام دیباست!
دیده ام بیناست!
زیانم گویاست!
قفسم طلاست!
به این ارزد که دلم تنهاست؟
خر عیسی
خر عیسی است که از هر هنری با خبر است
هــر خری را نتـوان گفت که صـاحب هنر است
خوش لب و خوش دهن و چابک و شیرین حرکات
کـــم خـــور و پـــر دو و بـــا تــربیت و بـــاربـــر است
خــــــــر عیــسی را آن بی هنــــر انـکـــــار کــنــد
که خود از جمله ی خرهای جهان بی خبر است
قصــد راکــب را بی هیچ نشــان می دانـــد
که کجا موقع مکث است و مقام گذر است
چون سوارش بر مردم همه پیغمبر بود
او هم اندر بر خـرها همه پیغامبر است
مـرو ای مرد مســـافر به سـفـر جــز با او
که تو را در همه احوال رفیق سفر است
حال ممدوحین زین چامه بدان ای هشیار
که چو من مادح بر مدح خری مفتخر است
مـن بجـز مدحت او مـدح دگــر خــر نکنم
جز خر عیسی گور پدر هر چه خر است
نسبتِ سنگ به این کوهِ شناور بدهید
چند دشنامِ حسابی به کبوتر بدهید
مطمئن باش که من رفته ام از زندگی ات
خبرِ مرگِ تبر را به صنوبر بدهید
به من از قلعه ی متروکه ی طاعون زده ها
خانه ای سوخته و بی در و پیکر بدهید
هر چه گل رویِ زمین است به آتش بکشید
جایشان را به درختانِ تناور بدهید
کمی از چلچله ها یاد بگیرید و به من
فرصتِ ناله و فریادِ رساتر بدهید
موقع خواندنِ این قصه بخندید آرام
گریه اما پس از این زمزمه ها سر بدهید
رویِ یک پرچم مشکی بنویسید اینست
آخرِ عشق و به یک عاشقِ دیگر بدهید
مجید پارسا
واقعا اشنایی با این شاعرعزیز برایم یک افتخار وحادثه بزرگی است
بمناست اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی رحمت الله علیه
حکایت :
یکی از شعرا به قصد رسیدن به نان و نوایی نزد رییس دزدها رفت و شروع به ستایش و مدح او کرد. برخلا ف انتظار، رییس دزدها دستور داد لباس هایش را در بیاورند و برهنه رهایش بکنند تا برود. همان طور که از سرما می لرزید، سگ های ولگرد به دنبال او افتادند. خواست با سنگ آنها را از خود دور کند اما به علت یخبندان سنگ از زمین جدا نمی شد. گفت: این ها دیگر چه مردم پستی هستند که سگ را رها کرده و سنگ را بسته اند. رییس دزدها حرف او را شنید و به خنده گفت: از من چیزی بخواه. گفت: لباس خودم را به من پس بدهید.
امیدوار بود آدمی به خیر کسان
مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان
رییس دزدها دستور داد لباس های او را پس بدهند و یک قبای پوستی و مقداری پول نیز به او انعام داد...
اگر از این دیوارهای آهنین
فقط یک روزنه دیده میشد
به اندازهء نوری کوچک
اگر میدانستم که حتی یک نفر
در این لحظه به فکر من است
و اگر میدانست چه میکشم
بی درنگ به سویم میشتافت
اگر فقط یک گوش بود که حرفهایم را می شنفت
یک عقل بود که مرا می فهمید
یک قلب بود که دردم را حس میکرد
اگر شعرهایم را
شاعری بلند میخواند و لذت میبرد
رهگذری می شنفت و به اوج آرامش می رسید
فیلسوفی نگاه می کرد و به فکر فرو میرفت
عاشقی به معشوقش میداد
و هر دو از عشق لبریز میشدند
شاید در این ظلمتِ شب
که دل تنگتر از کوچه های غربت است
تنها نبودم
تا شام آخر
نزدیک شو اگر چه نگاهت ممنوع است.
زنجیره ی اشاره همچنان از هم پاشیده است
که حلقه های نگاه
در هم قرار نمی گیرد.
دنیا نشانه های ما را
در حول و حوش غفلت خود دیده است و چشم پوشیده است.
نزدیک شو اگر چه حضورت ممنوع است.
وقت صدای ترس
خاموش شد گلوی هوا
و ارتعاشی دوید در زبان
که حنجره به صفت هایش بدگمان شد.
تا اینکه یک شب از خم طاقی یک صدایت
لرزید و ریخت در ته ظلمت
و گنبد سکوت در معرق درد برآمد.
یک یک درآمدیم در هندسه انتظار
و هر کدام روی نیمکتی یا زیر طاقی
و گوشه میدانی خلوت کردیم:
سیمای تابخورده که خاک را چون شیارهایش
آراسته است.
و خیره مانده است در نفرتی قدیمی
که عشق را همواره آواره خواسته است
تنها تو بودی انگار که حتی روی نیمکتی نمی بایست بنشینی
و در تراوت خاموشی و فراموشی بنگری .